X
تبلیغات
رایتل

از نجف آباد تا آمریکای جهانخوار

خاطرات تجربه و زندگی جدید در آمریکا
شنبه 9 اردیبهشت‌ماه سال 1391

خاطرات آمریکا_ 4: شروع

تا سخن به اینجا برسه دوشنبه شبه و جاتون خالی برنج و کباب دستپخت عبدالله را زده ایم توی رگ و با رسیدن دانا و سلیمان، آخرین گوشت اهدایی پدر دانا رو در فریزر جاسازی کردیم. آخه پیرمرد یه جورایی بازنشسته شده و «گاوپروری» رو تعطیل کرده و دیگران باید کار تأمین رایج ترین گوشت مصرفی آمریکایی ها رو به انجام برسونند. سلیمان هم پیش بینی باباش رو مبنی بر موندن و خوردن کباب به نتیجه نرسوند و زود رفت تا به دوست دخترش ملحق بشه. اینطور که پیداست تصمیم ازدواجشون حتمیه و بقول معروف «اگر برای ما آب نداره؛ برای سلیمان نون داره که» هرچه باشه «علف باید به دهن بـُـزی شیرین بیاد» بخصوص  اینکه دخترک، پدری پولدار و خونه ای مستقل داره و خدا رو شکر که در این دنیای «دلبستگی» های گذرای هر دو روز یکبار آمریکاییها، لااقل این دو تا همدیگه رو دوست دارند.


برادرزاه ام سلیمان و خانمش «د ِبــی»


هنوز برای منو زهرا این موضوع حل نشده که چطور می پذیرند پسر یا دخترشون در طول چندسال با چندین کس دوستی کنه و سرانجام جدا بشند؟ البته این رو هم شنیدم که توی ایران هم این گونه آشنایی های قبل از ازدواج داره کم کم رایج میشه تا لااقل «طلاق» و یا ادامه ی زندگی هایی که بیشتر به «طلاق نانوشته» شبیهه، کمتر باشه. هرچه هست توی این آمریکای جهانخوار با قبول موضوع«دوستی» و ارتباط قبل از ازدواج، بیشترشون پس از یافتن زوج مناسب خود و توافق و ازدواج، تا آخر عمر و با دلخوشی تمام در کنار هم زندگی می کنند. در مقابل هم به راحتی می پذیرند که طرف مقابلشون(یا بهتره بگم مرد و زن و یا بقول «ننه ی خدابیامرزم» بجای پسر و دختر بگو نــُودر=نــُه در) نه تنها «باکرگی» نداشته باشند؛ بلکه بعضی هاشون چند تا  هم بچه داشته باشند. دیدم عروسی رو که با شکمی ورقلمبیده،  لباس «عروسی» پوشیده و ملت رو منتظر گذاشته بود تا بعد از کلی گــُل چیدن و توی باقالی ها الاف گشتن؛ با اجازه بزرگترا با ناز و ادا«بعععععله» رو عنایت بفرمایند!!! با دیدن این صحنه به بغل دستی ام گفتم: «هضم این ماجرا برام سخته». خنده ای کرد و گفت: «فکر می کنی همه ی مردم، مثل ما بی عــُرضه اند؟ نخیر!! مردم اهل عملند و اول می کنند عروس رو مادر! بعد می کنند عروس رو ازدواج!!!» بگذریم

عکس اینترنتی است.


از اونجا که دانا به فکر ما بود و چندین فیلم ایرانی سفارش داده بود و تاریخ مدت کرایه شون داشت تموم می شد؛ نشستیم به تماشای فیلم«ارتفاع پست Low Height اثر بسیار زیبای حاتمی کیا». البته چون می تونستیم  فیلم رو با زیر نویس انگلیسی ببینیم جمال و دانا هم همراهمون شدند. پس از فیلم که داستان افراد یک فامیله که برای فرار از داخل ایران مجبور به هواپیما ربایی می شند؛ گپی طولانی درباره ی بسیاری از هموطنانمون داشتیم که با چه فلاکـتـهایی راهی خارج از کشور می شند و ما باید روزی ده تا نون بخوریم و صدتا صدقه بدیم که هرچی هم سخت، لااقل بطور قانونی از ایران خارج و به آمریکای جهانخوار وارد شدیم.  شب از نیمه ها گذشته بود و هرچند همگی رفتند بخوابند؛ دردی که از صبح توی شونه ام افتاده بود؛ نـذاشت بخوابم. لذا چندتا قرص بروفن انداختم بالا و بیدار نشستم به نوشتن ادامه ی خاطرات. از آنجا که امروز دقیقاً 18 روزه(پس از پنجشنبه 22فوریه2007) که از ورودمون میگذره و ریز بسیاری از خاطرات روزهای اولمون فراموشم شده؛ سعی میکنم اصلی ترین دیده ها و شنیده هایم رو یک یادآوری سریع بکنم.  ولی قبل از همه نگاهی میندازم به گذشته های کمی دورتر، یعنی روزهای بسیار سخت قبل از نوروز سال هشتاد و چهار که منتظر رسیدن هر دو برادرم(عبدالله و مصطفی) از آمریکا بودیم تا آخرین فرصت دیدارشون از شادروان مادرم که بوسیله ی دستگاههای بیمارستانی زنده ی جسمی بود؛ به قیامت موکول نشه.


همیشه در قلب منی «مـــادر»


بالاخره بعد از هیجده روز از سکته ی دوم «ننه»، درست دو روز به عید مانده، پرواز ابدیش آغاز شد. به روال رسم و رسوم همه جا مدتی مشغول انجام مراسم به اصطلاح ختم برای درگذشته و بیشتر کلاس و آبروداری برای زنده ها بودیم و سرانجام زمان تعیین تکلیف وسایل خونه ی ننه رسید. به چشم برهم زدنی خـــُرده ریگ مال دنیایی، با هر اسم و عنوانی که بود به کسی رسید و من هم چیزی نخواستم جز،«چادر نماز سفید گلدار» او تا شاید هر از گاهی رایحه ای از وجودش رو نفس بکشم و دست آخر اگه قسمتم شد چیزی زیادتر از کـَـفـن با خودم به قبر ببرم. (بمانه که مدتها بعد با بی طاقتی خواهر کوچیکترم نصیب او شد.) در این بین بشنوید که عبدالله با آنکه تمام این سالهای آخر عمر ننه، با کمکهای مالی اش همه جوره درخدمت ننه بود؛ چیزی نخواست جز به یادگاری بردن یک کاسه ی کوچک چینی قدیمی از جهازیه ی ننه، معروف به کاسه«ترمه».


در اون همهمه ی مسابقه ی عقب نموندن از غنیمت بری ارثیه، بعضی ها پا رو فراتر گذاشتند و حتی برای خونه ای که در اصل متعلق به عبدالله و مصطفی بود و برای راحتی سالهای آخر عمر ننه خریده بودند هم، نقشه ها کشیدند. مهمترین حرف دلشان هم این بود که اگه به اونها نمیرسه؛ ولو شده سگ خور بشه، ولی به حمید هم نرسه. در این بین عبدالله با ریزبینی خاصی که داشت تلاشهای دیگرون و بی خیالی منو زیر نظر داشت و فقط سری به تاسف تکان می داد و یکریز می گفت که تو و زهرا حیفید که اینجا بمونید و اینبار که برگشتم به هر شکلی شده تلاش می کنم راهی رو برای بردنتون به آمریکا پیدا کنم. بمانه که برای این موضوع اینقده «التماس دعاگو» وجود داشت که نه امیدی به این قصه داشتم و نه حتی به ذهنم خطور می کرد که یک در هزار،  راهی وجود داشته باشه.  در حالیکه از تقدیر الهی غافل بودم.


آری می توان «سرنوشت» را از سر «نوشت»


با برگشت عبدالله به آمریکا، هر از گاهی تماسی تلفنی با هم داشتیم.  تا اینکه دو هفته به پرواز مجددش به ایران (برای برگزاری اولین سالروز پرواز ننه) تلفن کرد و گفت که در عین ناباوری و با معرفی «مـــَرده چاقه»، با مسئولین یک دانشکده ای  کوچک در ایالت میزوری(منظور محل کار فعلی ام) قرار ملاقات داره تا ببینه میشه راهی برای گرفتن ویزای کار براساس احتیاجشون به مدرس فارسی پیدا کنند؟ دراین بین یکی از دغدغه هاش این بود که با نبود ننه، برای اقامت یک ماهه اش در ایران کجا رو انتخاب کنن چرا که تنها نبود و دانا هم قرار بود همراهش بیاد. دست آخر وقتی دید که دیگرون بخاطر مشغولیتهای شخصی و خانوادگی و بخصوص دید و بازدید ایام عید، طفره ها رفتند؛ بالاخره اصرار منو خانواده ام رو قبول کرد که در همان زیرزمین مسکونی هفتاد متری، با ما باشه. بمانه که بعدها هرکسی تلاش داشت تا اون و دانا رو به خونه شون دعوت کنند و یک ریز هم دلیل می آوردند و غــُر میزدند که: «آبروداریم و مردم در مورد ما چه فکر می کنند که با وجود اینهمه خونه های آنچنانی، موندن در یک زیر زمین رو انتخاب کرده اید؟» بهرحال …  روزها سپری شد و از فردای برگشت عبدالله و دانا به آمریکا، تلاش ما برای تهیه ی مدارک لازم شروع شد. از چند بار سفر به تهران برای گرفتن مدرک تحصیلی و تایید توسط وزارت علوم گرفته تا زیر و رو کردن همه جا برای پیدا کردن پاسپورت و ترجمه ی انگلیسی مدارک و اسناد حساب بانکی و دارایی و مستقلات ملکی و ارسال آنها به آمریکا … ادامه دارد … موفق و پیروز باشید … درود و دو صد بدرود… ارادتمند حمید