« هرگز کسی را که امیدوار است، ناامید مکن. شاید امید تنها دارئی او باشد و بس»
به دفعات دوستان زیادی امر کرده اند که درباره ی راههای گرفتن ویزا و آمدن به آمریکا مطلبی بنویسم. از آنجاکه بنده آنچنان تخصصی در این زمینه ندارم و بیشتر اطلاعاتم محدود به شنیده هایی پراکنده و مطالعه ی وبلاگهایی متفاوت است به خودم چنین حقـّی را نمی دهم که با ذکر شنیده ها، بازار شایعات را رونق بدهم. تا آنجاکه من می دانم برای اخذ ویزای ورود به آمریکا چندیدن راه وجود دارد و بنا به شرایط هرکس و راهنمایی وکیل های مهاجرتی شـــایـــــد بتوان اقدام کرد. منتها قبل از هرچیز مجدداً یادآوری می کنم که بیشتر تحقیق کنید و فقط به خواندن و قبول کردن سخن من اکتفا نکنید.

سوای ویزاهایی که منحصر به فرد هستند و شامل حال بیشتر افراد نمی شود؛ مثل افراد نخبه، سببی و نسبی(ازدواج، فرزند متولد آمریکا، پدر و مادر سیتی زن، خواهر و بردار سیتی زن)، سرمایه گذاری و غیره؛ سه مورد دیگه ای امروزه رواج بیشتری از بقیه ی موارد دارند:
1- ویزای تحصیلی که معمولاً بیشتر شامل لیسانس به فوق لیسانس و بالاتر می شود. البته به ندرت شنیده ام که بعضی ها هم موفق شده اند برای مقطع لیسانس هم ویزا بگیرند.
2- ویزای گیرین کارت لاتاری یا همان قرعه کشی و برنده شدن در قرعه کشی است که از توضیح بیشتر آن تا فرارسیدن زمان ثبت نام مجدد(حدود نیمه ی دوّم مهرماه) خودداری می کنم.
3- ویزا از طریق کار: البته تا آنجایی که شنیده ام بخاطر شرایط بد اقتصادی از یکی دو سال گذشته، سخت گیریهای بیشتری در این زمینه انجام می شود و فقط بعضی مشاغل خاصی که متخصص خاصی نیاز دارند و یا در آمریکا وجود ندارد یا کمتر وجود دارد را شامل می شود. از آنجاکه ویزایی که بنده وارد آمریکا شدم؛ از این نوعه اجازه میخوام به پروسه ی خاص خودم اشاره ای داشته باشم شاید که جواب بسیاری از سوالاتتان را دربر داشته باشد.قبل از هرچیز گفتنیه که بنده نه قصد نوشتن سخنی دروغ دارم و نه این راست و دروغ بافتنم برایم منفعتی دربر خواهد داشت. اینکه چرا تاکنون به این صراحت سخنی در این باره ننوشتم؟ فقط در نظر داشتن پیام جمله ای پرمحتوا از یکی از نویسندگان گذشته های دور به نام «قابوس ابن وُشمگیر» است. شاید شما اسم کتاب جاودان او به نام «قابوس نامه»را شنیده باشید. این سلطان و دانشمند ادیب زمان سامانیان، در باب «آداب سخن گفتن» می گوید:« سخن که به دروغ ماند(شبیه باشد) ناگفته بهتر». راستش پروسه ی کاری من چیزی شبیه به معجزه بود و شانس نداشته ی ما برای یکبار در طول زندگی مان خوب رقم خورد و تمام حلقه های زنجیر بخت و اقبالم از سر اتفاقی که رازش را نمی دانم؛ به گونه ای دنبال هم ردیف شدند تا این اتفاق تا اینجا پیش برود. صد البته ایمان دارم که خداوند همه چیز را آنگونه که می خواسته، پیش برده و آینده را نیز به خواست خود به بهترین شکلی رقم خواهد زد. خانم برادرم همیشه می گفت:« فرشتگان خداوند در دو حالت سخت می خندند. یک: زمانی که بخواهد کسی را به زمین بزند و عالم و آدم دست به دست هم بدهند تا نگذارند. بار دوّم زمانیه که خدا بخواهد کسی را از زمین بردارد و دست او را بگیرد و باز عالم و آدم دست به دست هم بدهند تا از سر حسادت یا ... تلاش کنند مانع آن بشوند و باز «او» کار خود را می کند و در عوض فرشته ها خوب می خندند.»
بعنوان مقدمه بد نیست بدانید که یکی از برادرانم (عبدالله) که حدود 35 سال پیش برای تحصیل به آمریکا آمده بود؛ همانجا(آمریکا) ازدواج می کند و ماندگار می شود. طی گذر زمان و تجربه ی شغلهای مختلف و گاهی سخت، از ادامه ی تحصیل نیز غافل نمی ماند. تا اینکه آرام آرام به استخدام یکی از معروفترین شرکتهای راه آهن آمریکا به نام Union Pacific در می آید و با نشان دادن شایستگی ها خود از مقام کارگری ساده تا کارمند ارشد پیش می رود. صد البته تحصیلات تکمیلی هم در کنار هوش بالای او سببی می شود تا یکی از سمتهای مهم آن اداره، (ارزیابی، بازاریابی و فروش) را کسب کند. همین بازدیدهای دائم او از راه آهنهای قدیمی و از رده خارج شده؛ سببی شد تا دائم در حال مسافرت به سراسر آمریکا باشد. یک روز یکی از همکارانش با دیدن آگهی استخدام معلــّم فارسی در یکی از روزنامه ها، به شوخی به او می گوید که : «نمی خواهی راه آهن را رها کنی و بری فارسی تدریس کنی؟» البته او می دانست که شغل معلمـّی _مثل همه جای دنیا_ آنچنان درآمد بالایی نداره و حداقل درمقابل شغل مهم برادرم، آنچنان چشمگیر نیست و این حرفش فقط یک شوخی بود و بس.
ماهها از این گفتگوی برادرم و همکارش گذشت. تا اینکه دست بر قضا در یکی از ماموریتهایش از شهر محل کار امروزی من(لکیسنگتون) رد می شود. با دیدن نام شهر لکسینگون یه دفعه فکری به ذهنش خطور می کنه که شاید بد نباشه سری به دانشکده ی کوچک شهر بزنه و بقول معروف :«سنگ مفت و کلاغ(قلاغ) هم مـُفت». قابل ذکره که پس از حوادث یازدهم سپتامبر و حملات تروریستی به برجهای دو قلوی نیویورک، مردم زیادی کنجکاو شده بودند که درباره ی زبانهای عربی و فارسی و کشورهایی که به آن زبانها سخن می گویند و مخصوصاً دین اسلام، اطلاعات بیشتری بدانند. همین عامل سبب شده بود که هر موسسه ی آموزشی به مقتضای توانایی های خود درصدد برگزاری کلاسهایی در این زمینه باشند و بدینوسیله بتوانند با تبلیغ بیشتر و معرفی کلاسهای زبان عربی و فارسی در کنار دیگر زبانهای رایج، دانشجویان بیشتری را جهت ثبت نام به دانشکده ی خود جلب و بدنبال آن درآمد بیشتری کسب کنند.
مختصر کلام، اینکه پس از گفتگوی برادرم با مسئولین دانشکده و استقبال آنها، روند اداری و کاری ما شروع شد و اوّل از هر چیز نیاز به یک وکیل ماهر بود که با دانستن مراحل کاری، سرعت پیشرفت پرونده را رقم بزند. در این راستا سوای هزینه های بالایی که جهت وکیل، تکمیل پرونده، ترجمه ی مدارک، تایید مدارک و غیره درمیان بود؛ به نوعی شرایط سختی نیز برسر راهمان بود که در آن بــُـرهه ی زمانی و خواست خدا، با شرایط اختصاصی من جور در می آمد. از جمله: سابقه ی بیش از ده سال تدریس، تخصصی بودن مدرک تحصیلی با رشته ی آموزش ادبیات فارسی، خوب بودن زبان انگلیسی و غیره. با اینهمه باز هیچ تضمینی به گرفتن ویزا نبود و همه چیز بستگی به نظر کنسولگری داشت. در نهایت ناامیدی و فقط و فقط برای اینکه بخت خود را آزموده باشیم و روزگاری حسرت نخوریم که چرا کوتاهی کردیم؛ چوب حراج بر زندگی مان زدیم و با هزاران استرس و نگرانی _تقریباً بی سر و صدا_ راهی شدیم و آمدیم و آمدیم و هنوز هم که هنوزه در راهیم.
گفتنیه که ویزای کاری ممولاً سه ساله است و فقط برای یکبار به مدّت سه سال دیگه قابل تمدیده و در این مدّت یا باید سازمان مربوطه، اقدام به درخواست سکونت دائم(گرین کارت) جهت فرد مورد نظر کنه و یا اینکه پس از سر آمدن 6 سال، به این معنی که به تخصص آن فرد دیگر نیازی نیست؛ باید از آمریکا خارج بشوند. در مورد اوّل و درخواست اخذ گرین کارت باید مراحل خاصی را بگذرانند و از جمله در مورد بنده سه بار در روزنامه ها و سایتهای تخصصی ایالتی و کشوری باید اعلامیه منتشر می شد که این موسسه نیاز به یک فرد با این تخصص و شرایط دارد. بدنبال آن با بررسی درخواستهای افراد خارج و داخل آمریکا(در مورد بنده سه نفر فقط داخل خود آمریکا درخواست داده بودند!!)علت رد درخواستهای افراد دیگر و نیز قبول شدن درخواست فرد مورد نظر رو به اداره ی مهاجرت اعلام کنند. پس از اینکه درخواست محل کارم نسبت به گرفتن گرین کارت توسط اداره ی مهاجرت آمریکا قبول شد؛ تازه باید بعد از تکمیل پرونده و هزینه های خاص خود، چیزی حدود شش سال(بنا به نوع شغل و مدارک از دو تا هشت سال) منتظر باشیم تا نوبت ما بشود. البته بنده چشم دوخته ام به تقدیر خداوندی و از او می طلبم که توانایی پذیرش سرنوشت و آینده مان را هرچه که هست به من و خانواده ام عطا کند.آنچه که برایم سخت جالب بود و برای خنده با شما درمیان می گذارم؛ بازار شایعاتی بود که پس از آمدنمان درشهر پیچیده بود. گروهی گفته بودند که پناهنده شده ام و در عجبم که اگر اینگونه پروسه ها به این سرعت بوده و هست؟ پس چرا بسیاری از هموطنانمان سالهاست آواره ی اردوگاههای ترکیه و اروپا و …. هستند؟ از طرف دیگه مثلا ً یک دبیر ساده ی دبیرستانهای ایران می تونه دارای چه شرایط خاصی باشه که پناهنده بشه!!؟؟ خنده دارترین سخنی که در بین مردم عام پیچیده بود اینکه خانواده ام از ترس آلوده شدنم به مواد مخدّر و … دست به دست هم داده اند و پول روی هم گذاشته و مرا راهی آمریکا کرده اند. یادم به ضرب المثل« توش خودمون رو کشته و بیرونش مردم را» افتاد و با خودم گفتم اگر من برادرانی چنین پولدار داشتم که توانایی سرمایه گذاری 500 هزار تا 1 میلیون دلار داشتند؟ که حال و روز آنها و من باید خیلی خیلی بهتر از الان می بود. پس کـــو !!!؟؟ و اصلاً دیگه چه نیازی به مهاجرت و تجربه ی غربت و سختی های خاص خود بود؟.
در آخر ... ضمن اینکه دوباره دوستان علاقمند را توصیه به تحقیق بیشتر میکنم ، دوسایت زیر را جهت بالا بردن سطح عمومی اطلاعات پیشنهاد می کنم: یک: در زمینه ی انواع ویزا و شرایط آن، میتوانند به سایت وزین «مهاجرسرا» مراجعه کنید و با عضویت و طرح سوالات خود، از تجربه و راهنمایی هایی دیگر هموطنان بهره مند بشوید.دو: جهت آشنایی با «نحوه ی درخواست پذیرش دانشجویی از دانشگاههای خارج از کشور» عبارت رنگی را کلیک کنید. البته بهتر است ابتدا تمامی موارد را مطالعه نمایید و سپس با طرح سوالات خود، بدنبال اطلاعات بیشتر باشید.
تنها خواهشی که دارم اینکه چنانچه سوالی از بنده دارید لطفاً در همین بخش عمومی نظرات مطرح کنید تا شاید برای دیگران نیز مفید واقع شود و از طرفی هم بنده شرمنده ی پاسخ ندادن به پیام های خصوصی شما نشوم. از این گذشته مگه چی میشه که ولو شده اسم مستعار شما زینت بخش این سراچه بشه؟ هااان !!! ... موفق و پیروز باشید…درود و دو صد بدرود .... ارادتمند حمید
**** پیشنوشت: شاید بدانید که این وبلاگ در ادامه ی وبلاگ اصلی ام در سایت وورد پرس_اینجا کلیک کنید_ منتشر میشود که متاسفانه این روزها آن مکان برای هموطنان داخل ایران مسدود است. برای همین مجبور شدم نسبت به راه اندازی این مکان اقدام کنم ولی هنوز امکان انتقال همه ی نوشته هایم مقدور نشده. لذا برای اینکه همچنان چراغ این مکان را روشن نگهداریم؛ سعی میکنم هر از گاهی یکی از آنها را منتشر کنم.
==============================

با اینکه در یک خانواده عادی و البته پدری مذهبی به دنیا اومده بودم دو تا از برادرهایم، چیزی حدود بیش از سی سال پیش برای ادامه ی تحصیل عازم آمریکا شده بودند و همانجا هم ازدواج و تشکیل خانواده و ماندگار شدند. اولین باری که یکی از آنها به همراه خانم و دختر کوچکشان برای دیدار آمدند؛ کش و گیر انقلاب مردم آنزمان بود. چهارم دبستان بودم وچیزی گنگ در خاطره ام از آن بجا مانده. تنها خاطره ام اینه که دختر کوچک برادرم، موهایی عجیب بور داشت و باعث شده بود که همه ی فامیل بهانه ای برای عکس گرفتن با او داشته باشند و البته فیس و افاده فروختن های بعدش را من خبر ندارم. امـــّا مشکل کار آنجا بود که بزرگترها به دلیل ندانستن انگلیسی، آنچنان نتوانستند با زن برادرم (دانا) ارتباط برقرار کنند و حتی بعضی از رفتارهای او باعث شد که خاطرات بدی هم در ذهن ها بجا بماند. البته الان که دارم دقیق می سنجم او نه تنها تقصیرکار نبوده بلکه این وظیفه ی برادرم بوده که باید تفاوتهای فرهنگی را برای همه توضیح می داد و همین که زن برادرم از شهر و تمدن پیشرفته ی خود، پا در محیط شهرستان آن زمان گذاشت و بخصوص اینکه در آن محیط به شدت مذهب زده انقلاب چه رفتارهای نامناسبی دید و دم بر نیاورد ؛ خود بیانگر دنیادیده گی او بوده است.
با برگشتن آنها به آمریکا بود که باز هر روز اسم ا ِمریکا را می شنیدم و آنهم پاسخ مادر پیرم به هر رهگذری که بین احوالپرسی های روزمره شان، سراغی هم از « بــِــچـّـا(بچه ها)، توی غـُربت» می گرفتند و اینطور جواب می شنیدند که:«همین دیروز بعد از سه ماه یه «کــاغذ» (نامه) اِز اِمریکا رسیده و نـــُــویشتند: ای بدی نیسند.» نمی دونم همین ارتباط فامیلی من بود یا عشق آمریکا که باعث شده بود در دوره ی دبیرستان و دانشگاه (_البته منظورم وقتی که در آن زمان با دیگران مقایسه میشد_) زبان انگلیسی ام بد نبود و سبب شد در سفر دوّم برادرم، او بتواند یک نفس راحتی بکشد و هرگــاه که یکی از فامیل جمله ای را به فارسی می گفت؛ خیر سرم مثلا ً ترجمه کنم.
مخصوصا ً اگر جمله ای درباره ی زن برادرم گفته می شد و به شدت حسّاسیت او برانگیخته می شد که بفهمد آیا پشت سرش(البته بهتره بگم جلوی او) چه چیزی گفتند؟؟ به زور کلمه ای را بقول نجف آبادیها کــــِــلتی – پـــِــلتی(به سختی ادا) می کردم و راستش را بخواهید طبق اصل «تقیه» بیشترش را به دروغ ترجمه می کردم که: «آآآآ چـــَــندی چـــــاقــه؟» یعنی:«چقدر خوشگله؟؟»
القصه ؛ این اهمیت پیدا کردن آقای مترجم هم زیاد دوامی نیاورد و در سفر بعدی نه تنها انگلیسی دانان بیشتر شده بودند بلکه کوچک و بزرگ در جستجوی یافتن پاسخ سوالشان بودند که:«ما چیطوری می تونیم بیایم آمریکا؟» و باز همان جواب تکراری که:«دعا کنید سفارت آمریکا توی ایران باز بشه و روابط خوب بشه؟ شاید راهی باز بشه؛ وگرنه الان که هیچ راهی نیست».
تنها فایده ای شنیدن این جواب برای من این بود که آمریکا و عشق رفتن یعنی هیچ و باید چراغ ذهنم را روی این یک مقوله ی دست نیافتنی خاموش کنم، چرا که شاید رئیس جمهور ایران بودن، راحت تر از مهاجر آمریکا شدن است. مورد دیگه ای که کاملا ً مرا بیخیال کرده بود؛ راهنمایی های آن یکی برادرم بود که گفت: «حالادرسـَـت رو بخون؛ تا ببینیم چی میشه؟» وقتی درس و دانشگاه را تمام کردم گفت:«حالا سربازیت رو هم برو؛ تا ببینیم چی میشه؟» بعد ازاون هم گفت:«حالا زن بگیر ...حالا بچه دار شو ... حالا کار پیدا کن ...حالا خونه بخر ... حالا این کار رو بکن ... حالا این کار رو نکن تااااااا ... ببینیم چی میشه؟؟؟!!!» بعد از همه اینها که انجام شد و نشد؛ یه باره گذاشت و برنداشت و همه چی را برعکس کرد و گفت: «حالا اگه همون زمون که دیپلمه و مجرد بودی تلاشی می کردی شاید راحت تر میشد ولی الان ...!!!»
می دونم شاید بگید باید خفه اش می کردم ولی خوشبختانه هنوز زنده است. :)
سرتان رو درد نیارم؛ این بود و بود تا اینکه در زمان کهولت پدر و بیماری طولانی مدّت او، تنها کسی که از همه بیشتر سرش خلوت بود و از آمپول و سوزن و پرستاری هم سر رشته ای داشت؛ من بودم و دیگران هم به زندگی شخصی شان مشغول و البته برادرم در آمریکا سخت نگران حال پدر بود. از طرفی هم متاسفانه او نیز چنان درگیر زندگی اش بود که نه تنها آخرین روزهای پدر را، بلکه چندسال بعدش دیدار آخر مادر رو نیز از دست داد و همین سبب شده بود که همواره یک احساس گناه ناشی از «کوتاهی کردن» درونش ایجاد بشه و همواره مـُتـاسّف که چرا فرصتها را غنیمت نشمرده بود.
البته من حس او را درک می کنم ولی معتقدم حتی اگر دیگران هم درک نمی کردند ؛ او باید قدر لحظاتش را می دونست و هرچند اونهایی که داخل هستند معنی نگــاه از سرعشق شخص مهاجر را متوجه نمی شند، ولی او می بایست به خاطر دل و خواسته ی دل خودش هم شده بود؛ تا اونجایی که میتونست شب و روزش را با افراد مورد علاقه اش سپری می کرد... بگذریم ... آخر قصه ی پــُر غـصه، اینکه زد و ما هم به طریقی راهی آمریکا شدیم که انشاالله در مطالب بعدی بیشتر توضیح میدم و این نکته را بشنوید که با آنکه دو برادرم آمریکا زندگی می کردند و بواسطه ی آنها و نیز دوستان و نیز همسرانشان، بسیار از آمریکا می دونستم؛ دیدنی بود آن روزهای اوّل ورود خودمان به آمریکا که هرچه می دونستیم اندک و اندک بود و چه بسا که حتی غلط و بی راه. و صد البته بیشتر این ندونستنهام فقط و فقط بخاطر جنایتکار و جهانخوار و سرشار از فساد و بد بودن آمریکا و مهد گــُل و بلیل و مدینه ی فاضله بودن ایران خودمون بود و بس.
در آخر خدا را شکر می کنم که نهایت محبت خود را نصیبم کرد و تونستم(به قول مادر مرحومم) با این دوچشم کوچکم، اندکی از عظمت دنیای بزرگ خالق رو ببینم و پی ببرم که آن آفریننده ی عاشق(خداوند) به اندازه ی ظرف وجودی هر کس، نصیب و قسمت فراهم می کند و در این میان این خود اشخاص هستند که مقدار بهره بردن از آن نعمتها را تعیین می کنند. تا اینجایی که بنده فهمیده ام تنها بهره ی شخصی ام همین بس که ایمان دارم «او» از سر عشق، خلایق را آفرید و برایش سیاه و سفید و مـُـسلم و مسیحی فرقی نداره و اگر افراد یا مکتب و مذهبی بر آن باور است که جز آنان، مابقی بر اشتباه اند؛ این خود بهترین نشانه ایست که خود آنان برخطایند.
مگه میشه که خالقی با این عظمت و رحمت، همه آفریده های از سر عشق خود را فقط برای انسانها !! آن هم نه همه ی آدمیان، بلکه فقط مسلمانان، آن هم فقط شیعه ها، آن هم لابد فقط ما شیعه های داخل ایران، آن هم لابد فقط اونهایی که حسابی پیرو « یه اندیشه ی خاص» هستند؛ آفریده و نایب او روزی میاید تا مابقی را از دم تیغ بگذراند!!؟؟ خب مثل اینکه زدم به صحرا ی کربلا و جو گیر شدم!!!؟ بهتره بذارم شما دوستان بفرمایید که برای اولین چگونه بار با اسم آمریکا آشنا شدید؟؟ موفق و پیروز باشید ... درود و دو صد بدرود ... ارادتمند حمید
1- این روزها سوای اینکه سخت مشغول درگیرهای شخصی و شغلی و شروع سال تحصیلی جدید هستم؛ راستشو بخواهید بدجوری هم مغز نداشته ام قـُفل قفله و با آنکه خیلی حرفها به ذهن و زبونم میرسه ولی شوق بیان کردنش رو ندارم و دروغ چرا؟ گاهی هم وسوسه ی خداحافظی با شما دوستان عزیز هم به ذهنم میرسه و نمی دونم«چه باید کرد و گفت؟»
2-محض بیان تجربه عرض کنم که: اون اوائلی که تازه اومده بودیم؛ در تعجب می ماندم که «چرا این آمریکاییها تا وقتی شماره ای رو نشناسند به موبایلشون جواب نمیدهند؟» تا اینکه آروم آروم دونستیم بخاطر نوع قراردادی است که با کمپانی های ارائه کننده ی خدمات موبایل دارند و چون مقدار دقیقه و زمان مکالمه ی ماهانه شان محدوده؛ تا کسی رو نشناسند به اون پاسخ نمی دهند تا مبادا با پاسخگویی به تلفنهای تبلیغاتی و تجارتی و غیر ضروری از دقیقه هاشون(ولو که فقط پاسخ بدهند) کم نشه و سر ماه زمان کم نیارند. بشنوید که هفته هاست که این کمپانی های بیمه و دانشگاه و فروشگاهها با بدست آوردن شماره ی بنده،(_که نمیدونم از چه طریقی؟_) چپ و راست زنگ می زنند که یا بیمه ی عمر بفروشند و یا مرا تشویق به ادامه ی تحصیل بصورت اونلاین کنند و یا اینکه با وارد شدن به سایتهای فروشگاهها و خرید از اونجاها تخفیف بگیریم. در یک کلمه خفه و خسته شدم از دستشون و منم شدم خارجکی و تا شماره ای رو نشناسم؛ دیگه پاسخ نمی دم. عیب کار اینه که گاهی مواقع شماره های تماس بعضی ها رو تشخیص نمی دم و یا اینکه دوستانی که از ایران تماس می گیرند و برای کمتر شدن هزینه هاشون بطور مستقیم زنگ نمی زنند و از کارتهای اینترنتی استفاده می کنند رو نیز نمیتونم بشناسم و حالگیری است اساسی و بازم نمیدونم «چه باید کرد و گفت؟»

نمیدانم چه باید کرد و گفت؟
3-اونروزا که حوصله ای داشتم و سری هم به مسنجر می زدم؛ هر دو روز یک بار یک آی دی ناشناسی می دیدم که لینک یک سایتی رو در برداشت. گفتنیه که درکنار اینکه اون سایتها از نوع مــُـسـتـهـجـم(مستهـ ـجن) بود؛ در اصل قصدشون اینه که با تحریک افراد و وارد شدن به اون دست سایتهای خیلی بد بد
اطلاعات شخصی افراد رو از کامپیوترهاشون بدزدند. به تازگی شکل دیگه ای از این نامرد بازیها رایج شده و با استفاده از آی دی دوستان و کسانی که از طریق ایمیل در ارتباط بوده یا هستیم؛ همون کار ارسال لینک سایتهای ناجور رو انجام میدند . باخودم فکر می کردم که اگه از طرف ایمیل بنده به سوی شما دوستان و بخصوص هموطنان داخل، یک چنین لینکهایی ارسال بشه و دوستان تشخیص ندهند که اینها هرزنامه است؛ خیلی خیلی بد میشه که… فقط خواستم بدونید که هرکوفتی هستم؛ بخدا اینقدر هم بی شعور نیستم و بازم نمیدونم «چه باید کرد و گفت؟»
4-این روزها تعدادی از خوانندگانی که هرگز ردی از اسم و نظرات خوبشون رو توی وبلاگ ندیده بودم؛ درباره ی زندگی در آمریکا سوالات متعددی رو در قالب مشورت پرسیده اند. بدینوسیله اعلام می کنم که اگه جواب کسی از قلم افتاد یا هنوز وقت نکرده ام بنویسم؛ عذرخواهی کنم و دونسته باشند که عمدی در کار نبوده. بماند که در بیشتر موارد هم بازم نمیدونم «چه باید کرد و گفت؟»
5- با آروزی آرامش و پیروزی دوچندانتان. من که هووووچی نمیدونم شما بفرمایید که:«چــــه بــایــد کــرد و گــفــت؟» درود و دو صد بدرود …. ارادتمند حمید.
نیایشگاه قوم متلاشی شده ی «مـــایــــا»
شاید شنیده باشید که براساس تقویم و پیش بینی تمدن متلاشی شده ی قوم «مایا»(_که در آمریکای جنوبی کنونی و مکزیک زندگی می کرده اند_) عمر جهان در سال آینده(2012) به پایان خواهد رسید. البته درستی یا نادرستی این پیشگویی منظورم نیست؛ بلکه بشنوید که این سر دنیا اگه وسط زمستون توقع هرچیزی باشه؛ همین چند روز پیش وسط این هوای راکد و داغی تابستون، چنان شد که گفتم راست راستی آخر دنیا شد. ساعت نزدیکهای چهار بعد از ظهر بود که یکدفعه هوا چنان تاریک شد که دست کمی از حال و هوای سرشب نداشت. آرام آرام و در اون بی حرکتی هوا، در طول چند دقیقه باد شروع کرد به وزیدن و هر لحظه تندتر و تندتر شد؛ به حدیکه برگ درختان شروع کرد به ریختن. هنوز چند دقیقه ای به این وضعیت نگذشته بود که باران هم شروع به باریدن گرفت و در عرض بیست دقیقه آن چنان شدید شد که در این مدت چند ساله ی خارج نشینی هرگز به این ناجوری ندیده بودم. جالب بود که همه چیز قاتی شده بود و برای دقایقی تـگرگ هم اضافه شد و کم باری قـصـّه آن بود که بخواهد وسط تابستان، برف هم بیاد تا عیشمون کامل بشه. فرداش فهمیدیم که سرعت باد تا 150 کیلومتر در ساعت رسیده بود و به همین خاطر کم مونده بود سقف خونه ها از جا کنده بشه. حالا عیال و بچـّه ها و مهمونمون به زیر زمین پناه برده بودند و هی داد می زدند تا منم به اونا ملحق بشم و بنده هم حس فضولی ام گــُل کرده بود تا ببینم که بعدش چی می شه؟ نیم ساعتی که گذشت و همه چیز آروم شد از خونه زدم بیرون تا اوضاع شهر دستم بیاید. دیدنی بود که چطور درختان کهنسال و یا کت و کـُلـَُفتی به این هوا !! در اثر طوفان از بیخ شکسته شده بود.
به کدام طوفان آه گرفتار آمده است؟
بر درخت تر کسی تبر نمی زند _ ه.ا. سایه
سوای شاخ و برگ و درختان شکسته ی زیادی که در فضای سبز خانه ها، افتاده ی قهر طبیعت بودند؛ چندتایی نیز باعث مسدود شدن خیابانها شده بود و کارگران شهرداری به همان سرعت برق و باد در حال بازسازی معبر خیابانها و ترمیم قطعی سیمهای برق و تلفن و اینترنت بودند.
قطعی درختان و کابل برق و تلفن و اینترنت
مسدود شدن خیابانها توسط درختان به خاک غلطیده
گفتنی است که شهرداری دو روز بعد را جهت جمع آوری شاخه های شکسته ی خانه های افراد اعلام کرد؛ ولی بعضی ها زودتر دست به کار شده بودند و اگر این تندباد واسه ی هیشکی خیری نداشت عوضش نون کمپانی های مخصوص قطع شاخه های زائد و «پاشت» درختان حسابی توی روغن بود. بد نیست بدونید که ماشینی شبیه به خرمن کوب داشتند و هرچیزی را که به حفره ی آن پرتاب می کردند؛ با شدّت تمام درون خود می کشید و از آن طرف بصورت رنده شده به داخل قسمت باری کامیون می ریخت تا بعدها تبدیل به خاک و کود بشوند.
درخت پاره شده رو به سوی نیست شدن
پرتاب کــُنده های درخت درون دستگاه
آسیابش همه چیز را خـــُرد می کرد
رنده هایی که خاک و کود خواهند شد.
با آنکه هنوز شب نشده؛ برق بیشتر سطح شهر وصل شد ولی تمام فروشگاهها بخاطر کارنکردن دستگاههای الکترونیکی، تعطیل شدند. اینجا بود که با خودم گفتم: امـّان از یه چــُرتکه! امـّا انگاری بد شانس تر از ما کسی نبود؟ چرا که تمام محله مان تا فردا صبح برق نداشتیم … آره جانم! باور کنید یا نه؟ توی مهد تکنولوجی و آمریکای جهانخوار هم از این اتفاقات رخ میده. هرچه بود دلم به ظاهر آروم بود که هیچ کسی چشم به راه خبری از ما نیست و چه خیال اگر اینترنت هم تا چند روز بعد وصل نشه !؟ ولی چه میشد کرد با بهانه گیری بچــّه و نبود هیچ نور لامپ و تلویزیون و کامپیوتر؟ باید به نحوی سرگرمشون می کردم و ناگهان فکری به سرم زد و برای اینکه فکر نکنند دنیا به آخر رسیده؟ نشستم به تعریف کردن خاطرات تلخ دوران جنگ که بیشتر ساعات روز باید در صف کوپن ارزاق می ایستادیم و تمامی تاریکی شب را اگر صدای غـُرّش هیچ هواپیما و انفجار بمب و شلیک ضدهوایی تنمان را از ترس نمی لرزاند؛ گرد یک چراغ گــِردسوز به شنیدن داستانهای بزرگترها سرگرم باشیم و آخر هم ندانستم که چرا آخرین تیشه ی فرهاد کوهکن برسرش فرود آمد؟(هـُدهدی کز دست یار، به فریاد است/ تیشه برسر زده، مرغ دل فرهاد است.)…. درود و دو صد بدرود … ارادتمند حمید
توی فروشگاه و بین ردیفهای اجناس دارم تاب می خورم که گفتگویی آشنا می شنوم. گوشامو تیز کردم و درست شنیدم. با نهایت ناباوری در این سر دنیا و توی این غریبستان، یک زوج ایرونی در حالیکه هزار سال هم به فکرشون نمی رسید که شاید کسی فارسی بفهمه، دارند با هم یک به دو می کنند. درست متوجه علت دعواشون نمی شم؛ ولی معلومه که دلتنگی باعث شده که خانمه همینطور خودشو لوس بکنه. بین کلماتش شنیدم که ننروار به شوهرش می گه:«تو از همون اوّل هم اصلاً منو دوست نداشتی.» بعد هم با لحنی عصبانی تشر می زنه که:«تا وسط این مغازه نزدم به بی آبروگی؛ برو اونورا که حوصله ات رو ندارم.» طفلی شوهره هم که نمی دونه این رفتارها دراصل نازکردنه و یا شاید هم زنشو بهتر می شناسه!؟ التماس آمیز می گه:«باشه باشه! تو آروم باش.» کنجکاوی یا بهتره بگم فضولی ام گــُل کرده ببینم کار به کجا می انجامه و از دور زیر نظرشون می گیرم. خرید زیادی انجام نمی دهند و راهی قسمت پرداخت می شند. خانمه با حالتی قهروار چرخ خرید رو رها می کنه و بقول ما نجف آبادیها «کونشو» و بقول شما تهرونیا «صورتشو» کج می کنه و دیگه نگاه شوهر جوانش نمی کنه. اینجاست که آقا هم وقت رو غنیمت می شماره و به روش خارجی ها، بگو بخند و گفتگویی خودمانی رو با صندوقدار آمریکایی شروع می کنه. صحنه ای دیدم که لبخند از روی لبم گــُم نشد. تا لحظه ی خروج از درب فروشگاه، آقای شوهر چشمهاش رو حتی به اندازه ی یک پلک زدن از محتویات درون یقه ی باز خانم صندوقدار نکند(برنداشت). یه لحظه دلم خواست «چـشـم سـوّم» قوی می داشتم و کلماتی که توی ذهن آقای شوهر می چرخید رو متوجه می شدم. با خودم فکر کردم لابد توی دلش داره یه ریز به خانمش کنایه می زنه که:«چه بهتر که قهر می کنی؛ عوضش چشمام که خوب آلبالو گیلاس چید. هم فال بود و هم تماشا»!!؟
چشاد لوچ نشه دادا !؟؟ عکس اینرنتی است.
I am in the store walking between the merchandise lanes that suddenly I hear a familiar conversation, I listened more carefully and heard correct. With absolute disbelief in this end of the world and in this strange land, without even imagining that (thinking that) in a thousand years (ever) someone may understand Farsi an Iranian couple are arguing. I did not really understand what they where arguing about, however, it is obvious that being bored (homesick) has caused the lady to be just cutesy (spoiled). Among her words I heard her telling her young husband “you didn’t love me from beginning”. Later with an angry tone she yells “before I make a fuss in the middle of this store, get away because I can’t stand you”. The poor husband who does not know that all these behaviors are actually for attention (being cute) or perhaps knows his wife better!? with a begging tone says “OK, OK, you be quite”. curiosity, or to say it better my being nosy makes me want to see where this conversation will end up?! so I keep my eyes on them from a distance. They don’t shop much and go towards cashier/clerk section. The lady leaves the shopping cart in an unfriendly manner and as we Najafabadies say turn “her butt”, and you Tehranis say her face and does not look at her young husband any more. Here is where the husband takes advantage of the situation and in the same manner as the foreigners begins friendly conversation with the American cashier with all smile. I saw a scene that could not stop laughing for a moment. The husband did not take his eyes off the inside of the lady cashier’s open collar! For a moment I wished I had a sharp “Third eye” and would understand the words that were going on in the husbands mind. I thought to myself that perhaps in his heart (mind) he is sarcastically telling his wife “better that you are (mad) so my eyes could pick cherries (enjoy the site)”,and It was both business pleasure ! m