از نجف آباد تا آمریکای جهانخوار

خاطرات تجربه و زندگی جدید در آمریکا

از نجف آباد تا آمریکای جهانخوار

خاطرات تجربه و زندگی جدید در آمریکا

آمدی ولی اینجوری چرا؟

توی ایران دوستی داشتیم که شکارچی بود و بارها و بارها ازش خواستم که ما رو یه سفر با خودش ببره. بالاخره یه روز راهی شدیم اما اینبار بخاطر درخواست گوسفنداران اطراف بجای شکار به کشتار گــُرگ. بمانه که واسه ی اون  زبون بسته هم دلم سوخت چه برسه به یه بره آهوی کوژولو _ موژولو.  البته همین الان بگما … خیلی هم سوسول نیستما و اگه گوشت شیکار مشتی گیرم بیاد با «دلی پر خون و ضمیری مطمئن» میکشم به سیخ و نیش و مطمئن باشید که جای همگی شماها رو خالی می کنم. بگذریم … آرزوی دیدن بره و آهو و قوچ  وحشی اینقده بر دلمون موند تا بالاخره یه روز دل از دستمون در رفت و با دوست همیشه همراهم   _ چنگ _  راه بیابون  رو پیش گرفتیم و با کمال ناباوری  تونستیم «زبون بسته»های رها در دل طبیعت رو از فاصله ی کمتر از صد متری ببینیم و از دور هی آه بکشم و  در حالی که قربون صدقه شون می رفتم؛  بگم:


اوخ اوخ ... الهی ! جیگرتون رو  برم !!!


این خاطره در کنار صدها تجربه ی بسر بردن در دل طبیعت، سبب شد تا بارها واسه ی عیال  پـــُـزها بیام و آخرالامر تصمیم گرفته شد که یه بار هم اونها رو ببریم تا بلکه به زیارت «آهو» های وحشی نائل بشند . عصری بود که راهی صحرا شدیم و از ما هی رفتن و رفتن و به حق خدا حالا یه دونه سوسک هم رد نشد تا لابد واسه مون زبون در بیاره و خیط نشیم. کار به اونجا رسید که مجبور شدیم هرچند نگران گیردادن نگهبانان محیط زیست بودیم با ترس و لرز وارد حریم «منطقه ی حفاظت شده ی جنگل بانی» بشیم. سرانجام دمامدم غروب بود که از اون دور دورا یه سیاهی رو به زن و بچه مون نشون دادیم که یعنی:  هیجانی بشید و ذوق درکنید که به اون میگند: آهو ....! بمانه که تا برگردیم شب شد و زن و بچه مون تا وقتی که سیاهه (چراغهای) شهر رو ندیدند از شدت ترس و بیابون مرگ شدن، صداشون در نیومد. (جا داره از وبسایت خوب «دیار نون» بخاطر عکس زیر تشکر خاص داشته باشم.)


نجف آباد _ شکارگاه قمشلو. خرابه های محل استراحت صارم الدوله ی قاجار، حاکم اصفهان


این گذشت و راهی آمریکا شدیم و باور کردنی نبود که همینطور که توی خیابونهای بین شهری و مزارع رانندگی می کنیم دائم دویدنهای انواع نژادهای آهو رو می بینیم. اینقده که فسقلی ام   _فرین_ وقتی تازه زبون باز کرده بود؛ با هیجانی خاص برای عموش گفت: «عامو! دو تا آهوی واقـــعـــــی دیدم!!» بمانه که گاهی مواقع چنان از نزدیک مون رد می شند که هوس می کنم یه نیشگون به رونشون بگیرم؛ ولی برعکس ولعی که داخل ایران داشتم و با آنکه  میشه مجوّز شکار هم بگیرم ؛  اصلن دلشو ندارم و بهتره بازم بگم: «امان از آماده خوری!»  گفتنیه هرچند که دیدن آهوهای در حال گذر خیلی لذتبخشه؛  ولی همواره هشدار شنیدم که  باید سخت مواظب تصادف و برخورد با حیواناتی که ناگهانی از عرض خیابون به اون سمت میرند باشیم و ای بسا که باعث خطرات جدی  بشند. بمانه که اگه با حیوونی تصادف کردیم می تونیم منتظر پلیس بشیم تا با چسبوندن برچسبی بر بدن شکار، مجوز بردن و سلاخی اونو بده ولی گاهی مواقع  دیدن صحنه ی تصادف حیوانات، بدجوری ناهنجاره.   هرگاه چنین مواردی رو مثل عکسهای زیر می بینم زمزمه می کنم که : «آمدی جانم به قربانت ، ولی اینجوری چرا؟»




**** بعد نوشت : گفتنیه که این حادثه برای بنده رخ نداده و طی یک اتفاق و در حال گذر از جاده مشاهده کردم. همانطور که می بینید شدت حادثه به حدی بوده که ماشین حادثه دیده صد و هشتاد درجه چرخید و در جهت مخالف مسیر جاده متوقف شده است.



موفق و پیروز باشید    ....   درود و دو صد بدرود  .... ارادتمند   حمید 

آخه اینم اُپن داره!!؟

میگید که از وصیت نامه و مرگ و میر و غمبرکی(غمناک) ننویسم … آخه از چی بنویسم؟ حالا که اینطوریه جونم واسه تون بگه که: برف مشتی روی زمین نشسته بود و سرما هم یه موزولی(کوچولو) می سوزوند که مجبور شدیم برای یه کار واجب راهی کنزاس سیتی بشیم. تا کارامون راست و ریس بشه سرشب شده بود و تا اومدیم جاتون نه خالی شاممون رو هم توی یکی از رستورانها بخوریم و عزم برگشت کنیم ساعت از نــُه شب زمستونی رد کرده بود. آروم آروم باد سردی شروع به وزیدن کرد و خیزش برفهای روی زمین  رانندگی رو سخت تر می کرد.  بخاری ماشین با بیشترین قدرت زوزه می کشید ولی بازم زورش نمی رسید و بفهمی نفهمی آخرش یه نموره سرما  وارد ماشین می شد. تنها ماشینی که اونوقت شب توی  جاده ی بین شهری بود ما بودیم و همین باعث می شد شدت یخزدگی و سرما رو بیشتر حس کنیم. هنوز چند کیلومتری از شهر دور نشده بودیم که احساس کردم یه جایی، یه چیزی داره می لوله. اولش خیالم نبود ولی هنوز دقیقه ای نگذشته بود که یه قار و قور گنده ای شنیدم.


شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل


شستم خبردار شد که وضع معده و سیستم گوارشی ام به هم ریخته و هر آن ممکنه دستشویی لازم بشم. توی همین حین و بین هم یه ترسی افتاده بود به جونم که حالا کو تا نزدیکترین آبادی و پمپ بنزین؟ تنها کاری که به عقلم می رسید بیشتر فشار آوردن به گاز ماشین و یه جورایی ادای بیخیالی درآوردن بود،  ولی مگه می شد؟؟  گیر و رهایی شکمم به دقیقه ای یکبار رسیده بود و عیال در حالیکه سخت ترسیده بود؛ یه ریز پیشنهاد می کرد کنار خیابون وایسم و آره دیگه!!  با ناله و لحنی گریه آلود گفتم: «عیااااال … مگه شدت سوز و سرما رو نمی بینی؟؟ همینکه پامو از ماشین بذارم بیرون خودم که هیچ، همه ی دل و بارم و محتویاتش  آلاسکا (یه تیکه یخ)  میشه ؛ حالا اونم بیخیال باشم … اگه توی همین حین و بین حیوون درنده ای، گــرگـــی، چیزی هوس کنه یه گــِـزّه (گاز) به یه جام بزنه! این سر پیری که دیگه نه آبرو واسه ام میمونه و نه چیز … بیخیال شو دادا»

آق گرگه ! به خیر تو امیدی نیست؛ خیرببینی شرّ مرسان


هنوز دقایقی از مطرح شدن آخرین پیشنهاد نگذشته بود که اینبار شدت درد چنان فریادم رو به آسمون بلند کرد که عیال هول کرد و یه دفعه گفت:«حمید!!  بیخیال … فردا صندلی رو میشوریم … همینجا توی ماشین رها شو!!!» راستشو بخوای یه لحظه نزدیک بود کار خرابی بشه ولی همون لحظه خدا رو شکر کردم که به این پیشنهادهای یک به یک عیال گوش نکرده و نمی کنم وگرنه …!؟ :)   القصه …  خواهر بد ندیده و برادر بد نشنیده … چیزی حدود پنج دقیقه که برابر با هزار ساعت بود سپری شد و یه دفعه چشمم به یه تابلوی «وارد نشوید؛ منطقه ی نظامی» خورد و دل رو زدم به دریا و با همون سرعت بالا به سمت اون قرارگاه(پادگان) نظامی پیچیدم .  در حالیکه سربازهای گارد دم درب از توی اتاقک نگهبانی شون پریدند بیرون، با شدت تمام پارک کردم و همینطور که یه دستم به شکمم بود و دست دیگه ام به ته  یا شاید سرم … بدو بدو با حالتی التماس آمیز گفتم: «دستشویی اروژانسی».  بازم خدا پدر سربازهای خارجکی رو بیامرزه  که بدون هیچ «سین و جین» راه رو نشونم دادند.  الان که دارم فکر می کنم یادم نیست که چطوری اون بیست سی قدم رو دویدم ؟  خلاصه ی کلام «چنانکه افتد و دانید» نشستن همان و تا دقایقی شقیقه درد و عرق سرد و تق و توق و  آه و اوه  و آخ و وای،  تمام حاضران رو به سکوت واداشته بود. 



همین که شورش درونی آروم گرفت؛  تازه چشامو باز کردم و  دیدم که  ای وای انگاری از بس عجله داشتم درب توالت رو نبسته ام. حالا هرچی دنبال درب می گشتم پیداش نمی کردم و  نگو که اصلن در نداشت.  ای خااااااک حالا چیکار کنم؟ بدی کار اینجا بود که هی این سربازهای آمریکایی _ که یکی از دیگری گنده تر و غولتر بودند _ می رفتند و اومدند و ای بسا که دل بهول بودند که نکنه  می خوام خرابکاری نه از نوع انسانی و بلکه از نوع تروریسم اسلامی بکنم؟ بهر سختی که بود اوضاع رو جمع و جور کردم و وقتی اومدم بیرون تازه متوجه شدم که هیچکدوم از توالتها درب نداره. ظاهر قضیه اینطوریه که برای احساس خودمونی کردن بیشتر، نه تنها حمومهای ارتش آمریکایی دسته جمعیه، بلکه توالتهاشون بصورت باز(اپن) ساخته میشه تا اگه حوصله شون سر رفت یه گپی هم با هم بزنند و لابد در کنار هم یه چای و قلیون صفا کنند!!؟ بگذریم 

هرچیزی درست؛ آخه اینم اپن داره !؟

 وقتی برگشتم به سمت ماشین دیدم نه تنها یه چندتایی دیگه سرباز دور ماشین حلقه زدند که بینند آخه ماجرا چیه و ما کی هستیم؟  بلکه عیال هم با چشمایی از ترس دریده منتظره. بمانه که مجبور شدیم تا سرفرمانده ی سربازها بیاد و سابقه و اسم و رسممون ثبت بشه، بیست دقیقه ای طول کشید ولی خداییش دلم به حال اون سربازها و بخصوص یکیشون که با کله ای تاس از شدت سوز سرما مثل لبو سرخ شده بود ولی بجز خوش برخوردی صداش در نیومد خیلی سوخت.


امیدوارم که لبخندی بر لبانتون نشونده باشم ... موفق و پیروز باشید ... درود و دو صد بدرود ... ارادتمند حمید


از رفاقت، جدا مینویسم

1_ هرچی می گفتم:«از تاثیرات غربت همین بس که نه تنها دلمون واسه ی دوست و آشنا تنگ می شه؛  حتی دشمنامون رو هم  دوست می داریم .» تعجب می کرد. تا اینکه خودش هم غربت نشین شد. اولین سفری که به ایران رفته بود؛ به افتخارش یه مهمونی ترتیب داده بودند و دو تا از رفقاش  که با هم قهر بودند بی خبر از هم دعوت  می شند. ولی همینکه چشمشون به همدیگه می افته؛ از همون راهی که اومده بودند برگشت می کنند. حالا هرچی بهشون می گه «بخاطر من  این دو سه ساعت کنار هم بودن رو آروم باشید» گوش نمی کنند که نمی کنند. خیلی روی این موضوع فکر کردم و دیدم حیف و صد حیف که زندگی و درگیریهای زندگی آنقدر آدمها رو از هم دور می کنه که یادشون می ره  قدر همدیگه رو داشته باشند و به پاسخ این سوال فکر کنند که «آیا از پس امروز، فردایی و دیداری دوباره هست؟»  اونایی که مهاجرت رو تجربه کرده اند خوب می فهمند که یه مهاجر به نوعی «مرگ» و «تولد دوباره» رو با گوشت و پوستش به خوبی حس می کنه و تازه وقت می کنه تاسف بخوره و بگه: هزار و صدهزارحیف  از اون همه «دوستت دارم» هایی که بخاطر غرور و بدبینی و حسادت و… توفیقش از دست رفت.


توفیق گفتن «دوستت دارم ها» کو؟ 


2_   دوستی داشتم به نام «م» که همچون یک روح در دو بدن بودیم و از بس  ما دو تا  همه جا با هم بودیم دیگرون فکر می کردند که دو قلوییم. زمان گذشت و هرکداممان تشکیل خانواده دادیم و با این حال،  رفت و آمدها کمابیش ادامه داشت تا اینکه بحث های متعدد خانوادگی پدر و مادرش سببب شد ارتباط ما به بن بست برسه و کار به جایی رسید که چشم توی چشمم انداخت و گفت: «حتی نسبت خانوادگی رو هم بیخیال.» از زمانی که اومدم آمریکا بارها و بارها و بارها دلم هواشو کرده و حتی تلاشی هم داشتم تا شماره اش رو گیر بیارم و باهاش تماس بگیرم . ولی باز همون مناسبتهای اجتماعی داخل ایران سبب شد تا مرا برحذر کنند چرا که حتی با اقوام نزدیک خودش هم  کمتر آمد و شد داره. از یکی از دوستان قدیمم  به نام «قاسم خان» که همکار اوست؛  خواهش کردم که  فیلمی ویدویی برام ارسال کنه  و جا داره همینجا ازش تشکر خاصی داشته باشم و در پاسخ «م» بگم:« اگه همه چیزو یادم بره … اگه فکر کنی که هیچوقت به یادت نیستم … دونسته باش که خاطرات خوب و بی نهایت زیبامون رو هرگز از یاد نخواهم برد …. به جان  همون عمه مریم قسم!  اگه توی قلب ما نباشید یه موزولی(کوچولو) توی فکرمون جا دارید.»


دوران همدلی و گذشت کودکی ها یادش بخیر


 3- به افتخار دوستی که همیشه برام عزیزه، شعری خلاصه شده از شادروان «فومن شیونی» تقدیم می شود. برای استفاده ی بیشتر لینک دانلود موسیقایی ترانه ی «نی بی نوا» با صدای زنده یاد ایرج بسطامی که بر روی بخشی از شعر آهنگسازی شده، در انتها اضافه می شود.

از نی بی نوا می نویسم

از سکوت صدا می نویسم

از شب و گریه ها می نویسم

در شگفتم چرا می نویسم؟

*****

خنده ام خار پهلوی سبزه

گریه ام سر به زانوی سبزه

ای غزال غزلجوی سبزه

پشت شب، پای گل، روی سبزه

من تو را هر کجا می نویسم

*****

بوی تو بوی گل های خانه

بوی سبزینگی در جوانه

بوی دلتنگی محرمانه

من تو را در غزل در ترانه

از رفاقت جدا، می نویسم

*****

این سفر با تو مجنون دیگر

آسمان، دشت و آهو، کبوتر

هر دو پایم قلم، جاده دفتر

تکیه چون می کنم بر صنوبر

از تو بالا بلا می نویسم


شادروان شیون فومنی


این صدا در من از شاعری نیست

شیون اهل زبان آوری نیست

این منم، این منم! دیگری نیست

نزد صاحبدلان کافری نیست

از تو یا از خدا می نویسم


برای دانلود و شنیدن تصنیف« نی بی نوا» با صدای زنده یاد ایرج بسطامی، روی عبارت رنگی اسم ترانه کلیک و سپس گزینه ی دانلود را انتخاب کنید.


موفق و پیروز باشید ... درود و دو صد بدرود ... ارادتمند حمید

 

عاشقی و پشیمونی

بالاخره هفته ی اول و پر مشغله ی شروع کلاسها سپری شد و امیدوارم که توفیق بشه و بیشتر در خدمتتون باشم. برعکس همه ساله و بعد از مدتها اولین برف رو داشتیم و هرچند سرما کمی میسوزونه ولی به شدت احوال اون دوستی نیست که این روزها سخت غمگینه و ما را در بی نشاطی خود،  دلخون کرده. حکایت همونیه که بقول مادرم: «یارو نه دردی داشت و نه بیماری، یه سوزن بخودش میزد و می نالید.» آخه رفیق! دنیا که ارزش خیلی چیزها رو نداره که … طاقت بیار و تحمــّل کن که پایان شب سیه، سپـیـد است.


کــجـــایـــی مـــادر خــــوبم، کـــجــــایــــی؟


سالروز پرواز خاله ام _ که جایگزین مادرم بود_  گذشت  و منم که  بچه ننه ای. پس اجازه بدید چیزی نوشته باشم و از شادروان مادرم نیز یادی و چند کلمه ی کوتاه از او:

توی عروسی میزد و میخوند … «عروسی غلاغه(کلاغه) بزنید/یه پاش چلاقه بزنید.»  ننه جون کجایی که دیگه عروسی آدمها هم آنچنان شادی  نداره چه برسه به عروسی کلاغها … هر وقت از چیزی تعجب می کرد با آهی می گفت: «با این دوتا چشای کوچولی چه چیزایی که ندیدیم».  نیست که ببینه احوال آدما و روزگار حالا دیدن و تعجب کردن داره.... بهش گفتم: ننه! عاشقی بد دردیه ها.  گفت: «گشنگی نخوردی که از سنگ سفت تره.»  کاشکی بود تا می گفتم: نیستی ببینی که چه عاشقان  گشنه ای  که هر دوتا درد «دل و شکم» رو با هم دارند؟ و باز گفت: «عاشقی یه شبه و پشیمونیش هزار شب.» خدا رو شکر نیست ببینه که هزارون شبه  پشیمون و حسرت به لب اینم که چرا یه شب عاشقی نکردم؟   موفق و پیروز باشید …. درود و دو صد بدرود …. ارادتمند حمید

گاه گاهی به یادت غــزلــی مـی خـوانــم

تا نگویی که دلم غافل از آن عهد و وفاست(غافل از فاصله هاست)

خوب رویان همه گر با دل من خوب شوند

تو عزیزی و حساب دل من با تو، جداست

وصیت نامه

به اغراق بگم که زندگی توی غربت و فرصتهای زیاد تنهایی و فکر بسیار سبب شده که خیلی به مرگ فکر کنم. البته دور از ذهن هم نیست و نباشه دوسال از خدا کوچیکترم و قلب پیرمردی ام دیگه طاقت استرس و خیلی از چیزها رو نداره و ای بسا که این روزها هوس کرد و دنـگـی از تالاپ و تلوپ افتاد و یه امتی رو از شرّ صاحبش راحت کرد. همزمانی که دارید چند تایی عکس از سنگ قبرهای یکی از گورستانهای تاریخی محل زندگی ام می بینید؛  بشنوید که  به فکر بودم که اگه توی این حیر و بیر افتاد و مـُردم با این جسد مرده شور نبرده ام چه کنند؟


سنگ قبر خانم «لیزلی بل» آموزگار و موسس دبستان شهر


همینطور که میدونید رسم و رسومات بعد از مرگ بیشتر یه امری فرهنگی و اجتماعیه تا اینکه مذهبی باشه. منظور تا اونجایی که میدونم؛  در کتابهای مقدس آنچنان ذکری از اینکه با جسد چه کنند و آن را چگونه به خاک بسپارند؟  نشده و در اصل فرهنگ و شرایط جغرافیایی هر منطقه، بزرگترین تعیین کننده ی نحوه ی انجام مراسمه. مثلن در ناحیه ی سرد شرق اروپا و روسیه ی کنونی که محل اسکان آریاییان بوده؛ اگر می خواستند جسد رو خاک کنند؛ بخاطر سرد بودن زمین هیچ جنازه ای از بین نمی رفت.  به همین خاطر رسم اینکه جنازه رو در معرض هوا و خوراک پرندگان قرار بدهند (به مثل زردشتیان قدیم در فراز کوهستان و دخمه) رایج شد.


لنگر و قلاب کشتی! این بنده خدا هم شاید روی کشتی کار می کرده!؟


بعد از مهاجرت آریاییان به سمت فلات هند و فلات ایران کنونی، باز نحوه ی خاکسپاری تغییر کرد. از آنجا که در فلات هند اکثر زمینها  باتلاقی بود؛ خاکسپاری جسد باعث رواج بیماری ها و آلودگی می شد.  بمانه که هنوز دسته ای از هندوها جنازه را به رودخانه ی مقدس گنگ رها می کنند ولی غالب آنها اقدام به سوزاندن جنازه می کنند. خاب … بهتره از دیګر سنتها نگم و خسته تون نکنم که به احتمال زیاد از دفن و ریختن اسید بر روی جنازه در کشورهای عربی و یا با تابوت دفن کردن بیشتر گرایشهای مسیحی  اطلاع دارید.


فکر می کنم این یارو هم اهل خــُمره بوده !؟


با خودم داشتم فکر می کردم که اگه خانواده ام بخواهند به سرعت عمل کنند و جنازه را با کشیدن خون رگها و  شکلات پیچ شده توی تابوت به ایران بفرستند؛ کلی دردسر دارند. برای همین بهشون گفتم بی اینکه به کسی بگید فقط و فقط بدید منو بسوزونید و بعد هم  بیشتر خاکسترم رو هرگوشه ای که خواستید بریزید و خودتون رو راحت کنید ولی …. ولی … یه مشت از خاکسترم رو ببرید ایران که دلم میخواد کنار مادرم بخوابم. فقط خداکنه خوش شانسی ام بزنه و  قلبم نصیبش بشه که دیگه عالی میشه.


هــمــــیــــشـــه در قـــلـــب مـــنــــی مــــــادر !؟


عیال میگه:«خیر ببنی اگه می خوای بمیری خودت با پای خودت برو ایران که من یکی حال سوال و جواب فامیل رو ندارم که هی نــُچ نــُچ کنند و بخواند بگند آخه این چه وصیتی بود و آبرومون رفت و …» بهش گفتم:«بگو: بدنم رو توی آمریکا دفن کرده اید و اینها یه مشت از خاک قبرمه.» البته یه وصیت محرمانه ی دیگه هم بهش کردم که اگه به کسی نمی گید درگوشی بهتون بگم ؟ بګم؟ قول دادیدا؟


سمبل سند ازدواج بر روی قبر یک زن و شوهر


به عیال ګفتم: بجای اینکه به اسم آبروی مـــُرده و در اصل کلاس گذاشتن زنده ها، بخواهید کلی مخارج بیخودی بکنید،  یه سور مشتی در دل کوه و بیابون به اونایی که اهل دل اند _ البته از نوع اراذل  _ بدید تا دلی از عزا دربیارند و «چون می خوشگوار نوشند با هم ، نوبت چو به ما رسید به خاکسترمان نثار کنند.»(برګرفته از رباعی خیام: یاران به موافقت چو دیدار کنید/از دوست یاد بسیار کنید//چون باده ی خوشگوار نوشید به هم/نوبت چو به ما رسید، نگونسار کنید) فکر بد نکنیدا ... فکر کردم شاید که بوی عطر دهنم سبب بشه لابد حوری های جهنمی تحویلمون بگیرند. 


سنگ قبری به شکل فرشته !


نمی دونم نظر شما  در مورد نوع خاکسپاری و مراسم بعد از مرگ چیه؟ ولی همینطور که در دنیای زنده ها، وقتی یه وبلاگی دیگه به روز آوری نمیشه، دیگران به سرعت صاحب وبلاگ رو فراموش  می کنند؛ چه بهتر که از مرده بودنم هم هیچ اثر و سنگ قبر و نشونی باقی نمونه…. خاب … بهتره چندتایی دیگه عکس از سنگ قبرهای قدیم و جدید آمریکاییها ببینید.







این هم سمبلی چند هزار ساله مربوط به تفکر و تمدن «پگنیست» .(به نوعی شبیه به طبیعت گراها، برای هر چیزی الهه و رب النوعی  مستقل می شناختند). مناری برافراشته و نوک تیز، بیانگر جنسیت مذکر:



وقتی داشتم بین سنگ قبرها می گشتم با سنگ قبر یک عرب لبنانی مهاجر به نام «جرج نصار مزرع یاشوع» مربوط به حدود صد سال پیش برخوردم. البته سنگ قبرش خیلی قدیمی نیست و برام دیدن الفبای عربی روی سنگ قبری در آمریکا خیلی جالب اومد. گفتنیه که این آقا بیشتر به اسم «نصار» شناخته میشه تا «ناصر» و از اون دست آدمای پولدار بوده که کارهای خیریه ی زیادی کرده و هنوز اسم او بر روی سنگ نوشته ی یادبودی به بخاطر اهدای زمین ورزشی شهر، وجود داره.



موفق و پیروز باشید .... درود و دو صد بدرود .... ارادتمند حمید