X
تبلیغات
زولا

از نجف آباد تا آمریکای جهانخوار

خاطرات تجربه و زندگی جدید در آمریکا
شنبه 23 دی‌ماه سال 1391

خاطرات آمریکا_23: روز اول مدرسه

امروز بیست و هفتم مارج دو هزار و هفت برابر با ششم فروردین هشتاد و ششه.  با اونکه شب قبل بیهوش خواب بودم؛ نتونستم بیشتر از پنج ساعت بخوابم. از سحر به بعد همینطور می لولیدم و هزارون فکر و دلهره، به سرم ریخته بود. زهرای بیچاره هم متوجه حال من شد و برای بدرقه و دلگرمی ام تا روشنایی سپیده دم، پا به پام بیدار نشست. تا بود و بود و بود! استرس دبیرستانهای ایران و اینجا هم دانشکده یا بقول ایرونیهای آمریکا «مدرسه». انگاری توی پیشونی من نوشته که همه ی عمرم، خواه محصل و خواه معلم، به راه مدرسه باشم.  بمونه که زگهواره تا گور، حسش نبود! چه شود که اینبار دانش هم بجویم!!؟

ساعت هفت و نیم صبح بود که با اومدن آقای اسکات نلسون راهی رستوران شدیم و پس از صرف نوشیدنی صبحگاهی همه ی آمریکاییها، یعنی قهوه!  به سراغ کلاس شلوغ !! پنج نفره ی فارسی رفتیم.(توضیح: تعداد دانشجویان به مرور زمان به مرز سی نفر رسید.) پس از یک معرفی کوتاه، تدریس رو شروع کردیم و کار او بود نوشتن واژه های انگلیسی در سمت چپ تخته و کار من هم نوشتن معادل فارسی درسمت راست و همچنین تلفظ اون کلمه ها با الفبای فونتیک(آوا نگاری) در وسط تخته. بهرحال برای اوّلین تجربه ی آموزش و صحبت به انگلیسی، شروع خوبی بود و خوشبختانه چون اسکات مفهوم توضیحات منو می دونست؛ هرگاه که نیاز می شد صحیح انگلیسی واژه های مرا دوباره تکرار می کرد و من تازه متوجه می شدم که مثلن«مصدر» یا «شناسه/ضمیر» و غیره  به انگلیسی چی میشه.

بعد از کلاس خسته کننده ی پنجاه دقیقه ای !!! راهی قسمت اداری شدیم تا مقدمّات کارهای اداری و قرارداد و غیره رو انجام بدیم. با نبود مسئول آموزشی مجتمع(دکتر همیلتون) از آقای نلسون تشکر کردم و برگشتم خونه که البته کمتر از چند دقیقه پیاده روی راه نیست. دانا و زهرا با دیدن من زدند زیر خنده که چه روز خسته کننده ای رو پشت سر گذاشتم و می گفتند: قدر این روزها رو داشته باش که آروم آروم سرت شلوغ میشه. بهرحال شروع این تجربه ام، اصلن قابل مقایسه با تجربه های قبلی ام نیست. نه به مدرسه ها ی ایران که از صبح ساعت هفت تا سه و نیم عصر باید گشنه(گرسنه) و تشنه، هرروز با دست کم صدتا محصل از نوع ایرونی سروکلـّه می زدم و نه به اینجا که با تدریس یک ساعته ام، کار رسمی ام در آن روز به سر رسیده بود.

تعدادی از دانشجوها / فروشگاه و رستوران ایرونی کنزاس سیتی


بمانه که این زود درفتن های روزهای اول مهاجرت بیشتر بخاطر احساس غریبه گی کردنهای ذاتی ما ایرونیهاست؛ ولی بدجوری باعث پشیمونی ام شد. خدا نصیب دشمنتون هم نکنه. تا خود ظهر در خدمت وزیر سلب آسایش خونه به جابجا کردن و سازماندهی وسایل اطاعت امر می کردم و دیگه کمر برام نموند.

طبق برنامه ریزی قبلی و از اونجا که دانا هم نسبت به پیچ و خم شهر نا آشنا بود؛ با اومدن معاون مجتمع(آقای لی یر مـَن) و اسکات نلسون، جهت انجام مقدمات ثبت نامه فاطمه، راهی مدرسه ی ابتدایی شهر شدیم. خوشبختانه چون آقای «لیرمن» نماینده ی دولت در مدارس منطقه بود؛ نه تنها با ارائه ی یک معرفی نامه، بلکه با حضورش سبب شد تا کادر مدرسه به سرعت کارهای اداری رو انجام بدهند{توضیح: چند سال پیش و اون زمان  اینطور تصوّر می کردم که حضور افراد نامبرده سبب برخورد سراسر لطف کادر مدرسه شده بود. ولی بعدن به خوبی حس کردم که اینگونه رفتارهای دوگانه ی کارمندان ادارات، بیشتر در کشورهای مشرق زمین رایجه. اونچه که دیده ام و تاکنون تجربه ی منه اینکه: در آمریکا بدون اینکه درباره ی اهمیت شغلی و پولی و یا خارجی بودن شما قضاوتی داشته باشند؛ جز روند عادی کار یا بهتره بگم سرعت عمل در انجام کارها، چیز دیگه ای نخواهید دید.}

اگه بیخیال هیجان فاطمه بشم باید اقرار کنم که همگی ما با دیدن مدرسه و امکانات اون، کلاسهای درس، چیدمان صندلی و کمد و میز اختصاصی هر دانش آموز، تزئینات کلاس که دست کمی از اتاقی آماده برای برگزاری جشن تولّد نداشت؛ تعداد کم پونزده نفره ی دانش آموزان و بخصوص خانوم معلمهای یکی از یکی خوشگلتر و خوش برخورد!! :) سخت هیجانی و شوکـّه شده بودیم. برای یک لحظه دلم برای بچـّه محصلهای ایرونی کباب شد که هنوزم که هنوزه نه تنها در بسیاری از نقاط کشورمون از داشتن یک سرپناه مطمئن محرومند؛ بلکه هر چند روز یکبار، خبرهای ناگوار کشته شدن بسیاری از این فرشته ها، جگرمون رو خون می کنه.

آری آری! در همین نزدیکی ها، اتوبوسی اسقاطی، مدرسه است.


برای ثبت خاطره ی اوّلین دیدار فاطمه از مدرسه، اجازه میخوام خاطره ی اون روز رو کمی بیشتر توصیف کنم. با هماهنگی مدیر مدرسه (زنی تقریبن چهل ساله) وارد کلاس سوّم دبستان شدیم. پس از معرفی فاطمه به عنوان دانش آموز جدید، معلم کلاس(خانم گاندر) چنان غش و لیسی(استقبال گرم) از خودش نشون داد که باعث شد همه ی دانش آموزان مثل شاپرک(پروانه) دور فاطمه که رنگ به چهره اش نبود؛ حلقه بزنند. جالب تر اینکه هرکسی تلاشی می کرد تا ولو شده با گرفتن دست فاطمه سببی بردلگرمی او بشه. توی دلم آرزو کردم که همین تجربه سببی بشه تا این مردان و زنان آینده، فهم کنند که آدمهای نقاط دیگه ی دنیا هم با اونکه به زبانی دیگه حرف می زنند و یا تفاوت رنگ و مذهب و فرهنگ دارند ولی مثل خودشون از گوشت و پوست خلق شده اند. افسوس که مرزبندیها و مقایسه های از سر زیاده خواهی های صاحبان شهوت و قدرت و ثروت و لذت، امروزه باعث شده بیشتر انسانها رو در روی هم بایستند. ولی نباید هرگز فراموش کرد که: مردم همه ی دنیا، مردم اند!  ولو که متفاوت خلق شده باشند.

پس از چند دقیقه ای که گذشت؛ فاطمه حال خودش رو بدست آورد و با یک اعتماد به نفس باور نکردنی راه افتاد توی کلاس و از راه به سراغ خرگوش گوشه ی کلاس رفت. کاملن معلوم بود که وجود خرگوش و پرنده در کلاس درس درعین اینکه براش جذاب بود؛ سوال بود که چطور امکان پذیره؟ نه به ایران و تاثیر بدی که بعضی ها روی ذهن بچه های کوچیک می گذارند که داشتن حیوون برابره با رفتن به جهنم و نه به اینجا که اینطور دوستی بین انسان و حیوان می تونه باعث جذب و دلگرمی اونها به درس و مدرسه باشه. در این بین آقای نلسون تلاش کرد تا کلمه ی «خرگوش» رو به فارسی روی تخته سیاه بنویسه واز فاطمه خواست تا املاش رو صحیح کنه. با سوال پیچ کردن همکلاسی های فاطمه که: از کجا اومده؟ به چه زبانی حرف میزنه؟  و غیره؟؟ آقای نلسون با استفاده از نقشه ی بزرگی که برروی دیوار نصب شده بود، فاصله ی طولانی بین ایران تا آمریکا رو برای بچه ها نشون و توضیح داد. دختری سیاه پوست ادعا داشت که پدرش در آشپزخانه ی مجتمع  محل کارم مشغول  به کاره. همین سبب شد تا وقتی خانم معـلـّم از فاطمه خواست تا یکی از صندلی های کلاس رو بعنوان میز و نمیکت خودش انتخاب کنه؛ نشستن کنار اون دخترک رو انتخاب کنه.

از اونجا که زهرا و دانا باید برای خرید کیف و کفش و دیگر مایحتاج مدرسه راهی می شدند؛ اولـّین روز مدرسه ی فاطمه هم به همون آشنایی اولیه با همکلاسی ها و معلـّمش ختم شد. برگشتم خونه تا کمی مطالعه کنم و اونها هم همگی راهی یکی از فروشگاههای بزرگ سطح آمریکا به نام «وال مارت Wall-mart» شدند. یک ساعتی به دیش ماهواره ی کنار خونه  ور رفتم شاید که بتونم وصلش کنم و نشد که نشد .{توضیح: در آمریکا چند سالیه که با تغییر سیگنال امواج فرستنده های تلویزیونی، دیگه نمیشه به راحتی ایران از آنتن هوایی استفاده کرد. گفتنیه که به جز شبکه های محلی(استانی) که معمولن مشترک و رایگانه؛ بقیه ی شبکه های تلویزیونی به دو شکل کلـّی سیم (کابل Cable مثل خط تلفن) و ماهواره ای(Satellite) قابل دریافته. هرچند بیشتر خونه ها دارای دیش بازمونده از ساکنان قبلیه؛ ولی هنوز نمیشه از اون استفاده کرد و  باز باید کمپانی مربوطه با آوردن یک گیرنده ی مخصوص(Receiver) شماره ی سریال اون رو توی سیستمشون ثبت و راه اندازی مجدد کنه. در کل … انگاری پولی ماهیانه توی گلوش گیر کرده و مثل ایران یک بار خرید دیش ماهواره و استفاده ی مادام العمر_البته اگه پلیس جمعش نکنه_ خدا بیامرزدش!}

دو ساعتی گذشت تا دیگرون نیز از خرید برگشتند و ساعتی رو به شوخی و خنده گذروندیم. پس از پرکردن فرمهای ثبت نام مدرسه ی فاطمه، راهی بستر شدیم که اگه بشه بیخبر از همه جا یه عالمه خـُـر و پف کنم. البته اینگونه استرس ها و نگرانی ها و بیخوابی ها و احوال متغییر روزهای اول، برای هر مهاجری کاملن طبیعی و گذراند. منتها نباید فراموش کرد که همه چیز حتی هوای تنفس و آب و خوراک هم، برای بدن و روح و روان هر مهاجر، تازگی داره و کمی زمان میبره تا به تازه ها عادت کرد. ولی صادقانه بگم که بیشتر بیخوابی اون شبم بخاطر فکر کردن به مدرسه ی فاطمه  و تفاوتش با مدرسه های داخل ایران بود.