X
تبلیغات
رایتل

از نجف آباد تا آمریکای جهانخوار

خاطرات تجربه و زندگی جدید در آمریکا
پنج‌شنبه 29 تیر‌ماه سال 1391

تولد دوباره ی مهاجر

ایران که بودبم ویدئویی رو دیدم که برادرم همراه یکی از دوستاش با چه سختی و آدرس به آدرس، یکی از همکلاسی های سی سال قبلشون به نام مرتضی گـــَره رو توی یکی از شهرهای کوچک آمریکا پیدا کرده و بصورت غافلگیرانه ازش فیلمبرداری کرده بودند. البته هدفشون از این فیلمبرداری بیشتر این بود تا شاید یه کلمه فارسی  از زیر زبون مرتضی گره در بره و در کنار تصویرش قوت قلبی بشه برای مادر بینواش که در فراغش اشکها ریخته بود و سالها خبری از زنده و مرده بودن پسرش نداشت. آخه مرتضی از حدود سی سال پیش که اومده بود آمریکا یه دفعه بیخیال همه چیز شده بود و برای سالها حتی یه تلفن هم،  به خانواده اش نزده بود. بمونه که چقدر جون سختی کرده بود و آخرالامر هم اونقده عصبانیش کرده بودند تا بالاخره وسط انگلیسی حرف زدنهاش یه کلمه فحش فارسی از دهنش در رفته بود و همون شد پناه قلب مادر و خانواده اش.

خوش اِنـِر=شخصیت/کنایه از بد اخلاق/عکس اینترنتیه


فکری بودم چطور میشه که خیلی ها بعد از مهاجرت، افکار و احوالاتشون بطور انقلابی و باور نکردنی تغییر می کنه؟  شاید معتقد باشید که دچار مسخ شدگی و هویت باختگی یا همون دیونگی می شند. ولی به نظرم این تغییر در اصل یه جور تولد و بازسازی خود یا ناخود آگاه شخصیت فرد بخاطر تولد دوباره ی بعد از مهاجرته که البته در مورد مرتضی گــَره به زعم ما به شکل ناهنجار و غیر منطقی اش نمود پیدا کرده و شاید خودش توضیحی قانع کننده داشته باشه و نباید یه طرفه به قاضی رفت. ولی به نظرم هر مهاجری می تونه با تمرکز روی این تحولات فکریش و معنی شعر مولانا که «ای برادر، تو همه اندیشه ای/مابقی خود استخوان و ریشه ای» بهترین استفاده ها رو در راه کسب آرامش کامل خودش ببره.  البته به شرطی که اولن متوجه این حالش بشه و بعد هم بدونه چه شکلی هدایتش کنه و مهمترین رکنش هم تعبیر مثبت (یه بار دیگه می گم: تعبییر مثبت) اینکه «تنهایی» بزرگترین نعمتیه که خدا بهش عطا کرده؛ تا بدینوسیله بتونه با  خود شناسی  بیشتر، اون  گنج درونی  خودش رو کشف کنه و بفهمه «بیرون زتو نیست؛ هرچه در عالم هست. در خود به طلب، هر آنچه خواهی که تویی»(مقالات  شمس تبریزی) و «چون خدا با  او هست در شب و روز؛ پس  می تونه صفا و رها و وفا و خلاصه همه چیزو از خودش و خدا بیاموزه».(اشاره به«در وصالت چه را بیاموزم؟/ در فراغت چه را بیاموزم؟// چون خدا با تو هست در شب و روز/ بعد از این از خدا بیاموزم» مولانا)

سعادت آن کسی دارد که از تن ها بپرهیزد


برگردیم سراغ موضوع و برای اینکه منظورم رو از تولد دوباره ی مهاجر بهتر متوجه بشید؛ بد نیست قبل از هرچیز، تفاوت ساختار خانواده ی شرقی(ایرونی) رو با خانواده ی غربی که برداشتیه از یکی از سخنرانی های خانم دکتر نهضت فرنودی بیشتر بدونیم. خانواده ی شرقی (ایرونی) رو خانواده ای «گسترده» می گند چرا که سوای پدر و مادر و برادران و خواهران در کنار همسران و فرزندانشون، افراد دیگه ی فامیل مثل مادربزرگ و پدربزرگ و عمو و دایی و خاله و عمه و بچه هاشون و دیگران (بگیر و برو عقب!) که به نحوی نسبتی با فرد دارند؛ خواه ناخواه،  نقشی قوی یا کم رنگ، در زندگی و ارتباطات اجتماعی همدیگه و یک فرد شرقی و ایرونی دارند. به حدیکه در فرهنگ و زبان فارسی نه تنها برای بیشتر افراد اصلی خانواده، یک اسم خاص در نظر گرفته شده (عمو، خاله و …) حتی در فرهنگ مذهبی، همسایه رو برگردن همسایه ی دیگه، حق دار میدونه.  گاهی هم،  چنان این خانواده در بخشهایی از ایران «گسترده» میشه که بخاطر یک ویژگی خاص تری مثل زبان، طایفه، عشیره، منطقه ی جغرافیایی محل زندگی و حتی بزرگی فامیل نیز به همدیگه تنیده و معرفی میشند مثلن: تــُرکها، بلوچها، بختیاری ها، فامیل ایزدی های نجف آباد، نمازی ها یا قوامی های شیراز و غیره.

نمایی از خانه ی طباطبایی ها / کاشان

نقطه مقابل خانواده ی گستره ی شرقی؛ خانواده ی هسته ای غربیهاست که بهتره؛ خانواده ی «بسته» بنامیم که اگه پدر و مادری باشه(منظور از هم جدا نشده باشند) و اگه سلام و علیکی هم با پدر بزرگ و مادر بزرگ در کار باشه!! همینه و همین. بقیه ی فامیل هم نه اینکه نباشه؛ ولی بیشتر مثل زمانی که بچه های دوستانم بنده رو «عمو حمید» صدا می زنند؛ غربی ها هم اسمهای «آنکل وانت» رو برای عمو(یا دایی) و عمه(یا خاله) و نیز کلمه ی «کازین» (برای هر دو پسر یا دختر های عمو و عمه و خاله و دایی) به کار می برند تا یه جورایی واسه ی خودشون درب نوشابه ای وا کرده باشند و تفاوتی بین این آدمها با دیگر آدمهای شهر واقع شده باشند؛ نه اینکه راست راستی احساس خانوادگی و نزدیکی، به اون مفهمومی که بیشتر ما ایرونی ها در ورای فکرمون داریم، نسبت به این افراد داشته باشند. با در نظر داشتن این مقدمه ی طولانی برگردیم به اصل ماجرا و اینکه چه احتمالی داره که بعضی ها بعد از مهاجرت بی نهایت تغییر می کنند؟

از نظر روانشناسان، انسان چهار تولد اصلی در زندگیش داره:

دخترم فرین / یک ساعت پس از تولد 2008 میلادی

یک : تولد جسمی یا همون زایمان از مادر.

دو : تولد عقیده و سلیقه از سن دو تا چهار سالگی/ استقلال مشروط با نظارت بزرگترها. وقتی که بچه میگه: اینو میخوام. اینو نمی خوام؟ یا می خواد هرکاری رو خودش انجام بده و هی می گه : خودم خودم!!

سه : تولد بلوغ یا تولد از رحم خانواده و ورود به بطن جامعه : وقتی که نوجوان شروع می کنه خودش و اجتماعش رو بیشتر بشناسه و آروم آروم احساس استقلال نیمه مشروطش رو بیشتر پرورش بده و توی کلاس و گروه و رشته و شغل و اجتماع رشد کنه تا اینکه کم کم روی پای خودش مستقل باشه.

چهار: تولد ازدواج : وقتیه که هر دو زوج پسر و دختر تمام روال جا افتاده و سیستم عاطفی و روانی و کیوانی و فکری و خانوادگی خودشون رو می کـَنند تا در زیر یک سقف، مدار نوین خانواده ی جدید خودشون رو پایه گذاری کنند.

حلقه ی ازدواج مهندسان مکانیک

 با در نظر داشتن توضیحات بالا: به نظرم میشه مهاجرت رو بعنوان پنجمین تولد ولی خاص افرادی که مهاجرت می کنند؛ در نظر گرفت. به این شکل که هر فردی به تعداد سال عمرش همچون درختی در جامعه و کشورش ریشه دوانده و با سیستم روانی و فکری و عاطفی و خانواده ی گسترده ی شرقی ایرونی بزرگ میشه. تا اینکه در مسیر مهاجرت قرار می گیره و ای بسا بدون هیچ آشنایی و یا زمینه ی قبلی و بعد از هزارون چشم انتظاری و استرس و نگرانی، همینکه ویزاش رو گرفت؛ امروز رو به فردا نذاشته و با اونکه هزارون ریشه هاش در خاک وطن باقی مونده، خودش رو می کــَنه و راهی می شه. وقتی که چشم باز می کنه مثل یک نوزاد تازه متولدی که نه چشمش درست می بینه و نه گوشش درست می شنوه و نه احساساتش درست لمس می کنه؛ خودش رو جایی می بینه که همه چیزش مثل : خورد و خوراک، فرهنگ، زبان، طرز برخورد، نوع پوشش ، حتی آب و هوا و خیلی چیزای دیگه اش _ که نمی خوام بشمارم و خسته تون کنم _ همه و همه براش نو و تازه است.

مهاجرت= پنجمین تولد دوباره

اینجاست که مهاجر تولد دوباره اش رو به تدریج حس می کنه. تولد دوباره ای که در بزرگسالی نحوه ی زندگی کردن و تربیت شدن رو خودش برای خودش تعیین می کنه. بخصوص اگه جایی مثل آمریکا زندگی کنه که هرکسی برای خودش و راحتی خودش «زندگانی» می کنه تا  اینکه «زنده مانی» از سر ترس چیزی به نام آبرو یا حرف مردم. اینجاست که باید گفت خوشا به حال اونایی که با آگاهی تمام دست به انتخاب بهترین ها می زنن و با دونستن و تجربه ی زندگی و فرهنگ ایرونی و نیز لمس و درک زندگی جدیدشون، بهترین ها رو از هر دو انتخاب می کنند و اینبار زندگی دنیایی شان را به گونه ای پیش می برند تا لااقل  به حداقل اون تعالی روحی که قرار بوده!! در این تناسخ جسمی، دست پیدا کنند.

****بعدنوشت: شاید در ارتباط با موضوع !؟ ****

گزارشی رو از یکی از شرکتهای آمریکایی می دیدم که سالی یک بار، کارکنانشون رو به سفری اجباری با هزینه ی شرکت جهت استراحت می فرستند. تنها شرط اجباری آن، عدم استفاده از هر گونه وسایل تکنولوژی جدید مثل تلفن همراه و اینترنت و مسنجر و فیس کتاب(ب+و+ک) و … بود؛ چرا که اصلن هدف اصلی آن سفر، دوری از فشارهای فکری ناشی از اینگونه موارد بود. رئیس شرکت می گفت: هرچند برای هر فرد سالی 7500 دلار هزینه میشه؛ ولی چنان هوش و توانایی ذهنی و کارایی های افراد بالا می ره که از نظر مالی برای شرکت مقرون به صرفه است. با این توضیحات و در راستای اینکه «ماه رمضان آمد و ماه هم رم از آنیم» و روزه ی سکوت هم باید تجربه ایی سخت ولی خوبی باشه و این دوره ی مسافرت و غیبت صغرا هم آخه چسبید!؟ :)  با ابراز احترام، پسندیده است بدونید که درب این خونه به روی شما همیشه بازه ولی معلوم نیست کی آب و جارو بشه …. یاد و خاطره هاتون رو همیشه در ذهن به یادگار دارم و  تلاش می کنم در اولین فرصت درخدمتتون باشم ولی خدا می دونه کی؟ تا بعد … موفق و پیروز باشید … درود و دو صد بدرود … دوستدارتان حمید.