X
تبلیغات
رایتل

از نجف آباد تا آمریکای جهانخوار

خاطرات تجربه و زندگی جدید در آمریکا
شنبه 27 خرداد‌ماه سال 1391

خاطرات آمریکا_10: آخیش! رسیدیم!

**** پیشنوشت: کی شعر تر انگیزد ؛ خاطر که حزین باشد؟(حافظ)


 انتقال خداوندگار موسیقی و نی، استاد حسن کسایی رو از این دنیای فانی به عالم روحی، خدمت همه ی فرهیختگان، فرهنگ دوستان، هنرمندان، هموطنان، بخصوص همشهریان عزیزم، تسلیت عرض می نمایم.

2- از اینکه این مدت، همه جوره دست و فکر و روح و عقل نداشته ام مشغول بوده و رد و نشونی از بنده ندارید؛ پوزش می طلبم.

=========================================

ادامه ی خاطرات:

توی فرودگاه شیکاگو فرصتی شد تا بقول نجف آبادیها: سری به «هم ریش» یا همون باجناقم بزنم (اصطلاحی کنایی که توسط مردان برای نام بردن از دستشویی در قدیم استفاده می شده و البته خانمها به طعنه از عبارت «هـَـوو» استفاده می کردند.) در تعجب موندم که چطور توالتهای خارجکی اینهمه تمیزند؟ بقول دوستی: آمریکاییها، یا نقاشی بلد نیستند یا اصلن عاشق نشده اند تا دلسوزیهای عشقی شون رو یک چنین جای رومانتیکی با اشک و آه بنویسند و یا اصلن اهل دل و سیاست نیستند که بخواند هرچی دعای خیر دارند نثار رهبر و رئیس جمهور و کله گنده های مملکتشون کنند!؟ بگذریم. چون دیگه می دونستیم این یکی پروازمون آخریـه و از هول و هراس «چه میشود؟ و چه باید کرد؟» به دراومده ایم؛ تموم راه شیکاگو تا اوماها چنان، بیهوش خواب بودیم که مـُرده ها حسودیشون می شد. سرانجام ساعت 10 شب و آخرین مسافرانی بودیم که پیاده شدیم و درنهایت هیجان، عبدالله و بقیه رو از دور میدیدم و صدای «سلامون علیکم» غلیظ من با لهجه ی نجفبادی بود که در فضای خلوت سالن پـیـچـیـد. عبدالله و دانا رو پس از حدود 10 ماه، جمال رو پس از 15 سال و ریحانه رو پس از 28 سال، میدیدم. هرگز صحنه ی اون شب و آرامش و درآغوش کشیدن پس از اون همه استرس، چشم انتظاری، نگرانی، دنبال دویدن، تکمیل پرونده، مصاحبه و …  فراموش نمی کنم. شاخه گلی برای هرکدوممون، ولی فاطمه از طرف همه و بخصوص «ریحانه»(دختر عبدالله) غرق کادوهای اهدایی شد.

تقدیم به همه ی شما


برعکس انتظارم و پانزده سال پیش (منظور سال 1370 شمسی) که جمال برای دیدار به ایران اومده بود و گـُنده ترین پسر نجف آباد بود؛ الان حسابی لاغر و بلند قدتر به نظر می رسید و برای خودش مردی شده بود. در عوض ریحانه، تپل مپل از نوع هیکلهای آمریکایی و با اینحال هنوز به پای شوهر(دوست پسرش- کـُری) نمی رسید. بمونه که عبدالله از کری خوشش نمیآد و لقبها و اسمهای گوناگونی روش گذاشته، ولی در نظر اوّل پسر بدی به نظر نیومد. البته ما فقط ظاهر قصه و ابرو رو می بینیم و هرچه باشه عبدالله پس از سی سال زندگی توی آمریکا باطن داستان و پیچش ابرو رو هم می بینه و نباید در این مورد بخصوص که مربوط به زندگی شخصی دیگرونه؛ قضاوت کرد. القصه!  وسایل را بار دو تا ماشین کردیم و در جوار عبدالله و دانا گردشی در شهر کردیم و «اوماها» (بزرگترین شهر ایالت نبراسکا) رو برای اولین بار حدود یه ساعت، هنگام شب وبرف و سرما دیدیم و به خونه اومدیم. از لحظه ی ورودمون یکی از مهمترین مشکلات زهرا و حرص خوردنهای من، شروع شد و چیزی نبود جز ترس بیش از حد زهرا از سگ خونگی اونها که از بداقبالی بعضی ها، اسم شریف «تریاکی» رو با خودش یدک می کشید. چون از تازه واردشدگان اون خونه بودیم، تریاکی خانوم دائم از خودش واکنش و هیجان نشون می داد و سروصدا می کرد و لازمه ی آشنا و آروم شدنش هم نزدیک شدن و بوئیدن ما بود که زهرا به هر نحوی از نزدیک شدن یا حتی رد شدنش می ترسید. این ترسیدن و از جا پریدن های ناگهانی زهرا، اونقده غیرمنتظره بود که همگی از واکنش ناگهانی او یکه می خوردیم و از ترس بالا می پریدیم. بیچاره تر از همه ی ما، عبدالله بود که چند بار تا مرز سکته ی قلبی پیش رفت و هرچه می کوشید زهرا رو آروم کنه؛ نشد که نشد و هرچی هم می گفتم بابا! قدیمی ها هر کی که از آب و شنا می ترسید رو یه دفعه هـُـل می دادند توی استخر تا ترسش بریزه. بذارید زهرا رو بندازیم توی یه استخر پر از سگ! آخه یا اینوری میشه یا اونوری و خدا بیامرزدش! :) کسی گوش نکرد که نکرد.

به خواب گرگ هم نیاد / Pit Bull Dug / از خطرناک ترین سگها / عکس تزئینی است


این بود و بود تا زهرا بالاخره، طرز برخورد و سر و صدای سگهای رهگذر و همسایه رو دید و به «تریاکی» مظلوم، راضی شد و دونست که هرچی بیشتر بترسه، از خودش انرژی و گرمایی منتشر می کنه که باعث میشه سگها رو بیشتر جری و به واکنش وادار کنه و چه بهتر که نترسه. بد نیست بگم که سلیمان (پسردوم برادرم) بچگی هاش سگ دیگه ای داشته به نام Black که توی تصادف با ماشین کشته می شه و بخاطر ناراحتی و تسلی او، این سگ رو براش می گیرند و چون در اولین دیدارش حسابی شل و ول بوده، عبدالله هم به احترام خماری معتادان محترم، اسمش رو «تریاکی» گذاشته و گاهی هم با اسم کوتاه «تری» نیز صداش می کنند… شام خوشمزه ی «لازانیا»ی دستپخت دانا رو خوردیم و هرکس از گوشه ای سخن می گفت. اینبار همچون دانا که توی ایران دائم میپرسید: ? What  حالا نوبت زهرا بود که هی بپرسه:«چی گفت؟»  در این حین و بین،  گیج شدن عبدالله، کلی باعث خنده ی ما شد که گاهی رو می کرد به زهرا و شروع می کرد به انگلیسی ترجمه کردن و یا اینکه رو می کرد به خانواده اش و به اونها، به فارسی می گفت: «می گه …» در این بین ذکر و ترجمه ی جمله ای از ریحانه، هم برای عبدالله سخت بود و هم ما رو به فکر انداخت. چراکه با رندی خاصی رو به زهرا کرد و گفت: خدا رو شکر که تو هستی تا پدرم کمی با من حرف بزنه!؟ اونطور که بعدن  فهمیدم عبدالله از اینکه او تکلیف خودش رو با زندگی و شغل و شوهرش معلوم نمی کنه و هنوز پس از حدود 30 سال عمر، هیچ تصمیمی برای آینده اش نگرفته ناراحته و مدتیه که دیگه هیچ کلمه ای با او همسخن نشده. از اونجا که ریحانه باید فردا صبح به سرکارش می رفت؛ زودتر خداحافظی کرد و رفت.

تنها دختر عبدالله : ریحانه (پریسا)


با رفتن ریحانه، ما هم راهی بستر شدیم؛ که از شدّت خستگی دیگه نای نشستن نداشتیم و ساعت هم از 1 نیمه شب گذشته بود و بیحالی ناشی از سرما خوردگی و آب به آب شدن هم رمقی دیگه برام نذاشته بود. حدود ساعت 10 صبح بود که بیدار شدیم و پس از حمام کردن و آراستن سر و صورتمون، آماده ی رفتن به رستوران شدیم. از اتفاق امروز سالروز تولد سلیمان  و کمی هم دیر شده بود. به همین خاطر جمال زودتر رفته بود تا توی رستوران به او بپیونده. حدود نیم ساعت بعد و سرانجام پس از 9 سال  سلیمان رو در کنار دوست دختر(همسر فعلی اش) ملاقات کردیم و آن هم درنهایت استقبالی به سبک آمریکایی؛ سرد و بی روح و فقط با فشردن دست.  زمانی هم که ما بشقاب به دست در بوفه ی رستوران به سراغ انتخاب غذاهای متنوع و سوپهای مختلف رفته بودیم تا سرانجام بعد از کلی توضیحات ریز به ریز ترکیبات و طعم غذاها، چیزی برای خوردن بیاریم؛ سلیمان و خانمش که خیلی وقت منتظر ما شده بودند؛ رفته بودند.(توضیح: برام جای سوال بود که آیا واقعن محیط و غذا و فرهنگ چقدر می تونه بعد از مسئله ی نژادی و خونی در چگونگی رفتار و کردار و اخلاقی افراد موثر باشه؟ الان که بعد از پنج سال به بچه های برادرم بیشتر نزدیک شدم می بینم هر سه تاشون خوبند. فقط چیزی که هست نوع تفکرآمریکایی اشون اینه که از تعارفهای رایج ایرونی وار قربونت برم و فدات بشم و … خود داری می کنند ولی ظاهر و باطنشون یکیه. یه جورایی همونایی اند که بودند و در عوض ما هم تکلیفمون روشنه  و آگاهیم که تا چه حد می تونیم روشون حساب کنیم.)

بچه های عبدالله از کوچک به بزرگ: سلیمان، جمال و ریحانه


در بین ناهار زنگی زدم به احترام(خواهر بزرگم) و اولین تیر خلاص رو به سمت خانواده و داخل ایران رها کردم و بالاخره دل اونها رو یه دل کردم و به شایعات پایان بخشیدم تا مطمئن بشند ما آمریکا هستیم و ببخشند که بخاطر عدم اطمینان از کار و تکلیفم قبلن چیزی نگفته بودم. البته باز هم احساسی شد و به گریه افتاد و بازم بغض، گلوم رو فشرد و نمیدونم واسه ی اونا سخت تره یا برای ما؟ چون دیر وقت ایران بود؛ تماس تلفنی با بقیه ی خانواده رو گذاشتم برای بعد. پس از ناهار و سور جشن تولد سلیمان، که البته خرجش افتاد گردن عبدالله، راهی اداره ی امنیت اجتماعی اوماها Social Security Office  شدیم تا با تکمیل فرم ID  شماره ی ملی بگیریم. البته فقط فرم مرا قبول کردند و چون زهرا و فاطمه،  وابسته ی من و ویزای کاری ام بودند، شامل قانون گرفتن سوشیال سکوریتی نامبر نمی شند و این یعنی محروم شدن از بسیاری از حق و حقوق قانونی و چاره ای نبود.  در راه برگشت، سری به یکی از فروشگاههای بزرگ لوازم هنری و تزئینی به نام Hobby Lobby زدیم تا کوپن تخفیف اونجا رو قبل از باطل شدن تاریخ اعتبارش استفاده کنیم. بدین سان زهرا اولین خریدمون رو در آمریکا انجام داد و یک آدمک کوچک چوبی جهت آموزش نقاشی خرید. گفتنیه که اینجا همراه روزنامه ها، مقدار زیادی مجلات و تبلیغات فروش و حراج فروشگاههای بزرگ، درب منازل توزیع می کنند تا مردم با بریدن و ارائه ی اونها بتونند گاهی تا هفتاد هشتاد درصد قیمت، تخفیف(Discount) بگیرند.(البته امروزه می تونند این کوپن ها رو حتی بصورت اونلاین از اینترنت دانلود و پرینت کنند.) این تخفیفها در اصل دونه ایه که می پاشند تا مشتریها رو بکشونند توی مغازه ها و به هر شکلی شده دست خالی برشون برنگردونند و یکی دو تا جنس دیگه هم فروخته باشند.

نمونه ی کوپن تخفیف یک مرکز بازگانی و پخش

با همین ترفند اروزن خریدن و حراج، مردم رو طوری مصرف کننده بار آورده اند که باز می خرند و می خرند و می خرند . واسه ی همینه که دربسیاری از خونه ها، وسایلی هست که شاید در طول سال، یه بار هم استفاده نشده اند. همین سبب شده که با نبود جای کافی،  توی انباری و اتاق و گاراژ خانه های بسیاری از آمریکاییها، بدجوری شلوغ و به هم ریخته به نظر برسه. مثلن توی خونه ی عبدالله، اینگونه وسایل اضافی_یا بقول خودش آشغال_ زیاد به چشم می خوره. از جمله 6 دستگاه تلویزیون و سیستم ماهواره ای و ویدئو در هر سوراخ و سمبه ایی که برای ما تعجب برانگیز بود. وقتی هم علّت رو پرسیدیم می گفتند: اون یکی مال اطاق سلیمانه و این یکی از جمال و … البته هرچند این مورد برای عبدالله ضرر داشت، برای ما که خیر داشت و خیلی الاف تهیّه ی وسایل مورد نیاز خونه ی آینده مون نشدیم و بیشترین وسایلمون رو از همین انبار شده های گاراژ تامین کردیم و ای ی ی ی بدی نبود و بلند بگو خدا برکت بده. :) … ادامه دارد … موفق و پیروز باشید … درود و دو صد بدرود … ارادتمند حمید