X
تبلیغات
رایتل

از نجف آباد تا آمریکای جهانخوار

خاطرات تجربه و زندگی جدید در آمریکا
شنبه 29 بهمن‌ماه سال 1390

برگی از خاطرات. سالروز ورود به آمریکا

پنجشنبه بیست و نهم دی ماه 1385. به همراه «مسعود» و برای خداحافظی با برادرم که چند روزی بخاطر جراحی کلیه،  بستری بیمارستان بود راهی اصفهان شدیم. از طرفی بـُـغـضی در گلویم سنگینی می کرد و دلم می خواست ؛ می تونستم درکنار او باشم و از طرفی هم باید بدون اینکه اسمی از آمریکا بیارم و با بهانه ی اینکه راهی دبی هستیم از او خداحافظی می کردم. وقتی او را با حال نزار روی تخت بیمارستان دیدم قلبم پاره شد و از طرفی هم فشار اینکه نمی تونم اصل ماجرا رو بگم اذیتم می کرد. هرچند که او نیز سه بار در طول زندگی اش اینچنین فرصتی را داشته بود تا بخت خودش را برای رفتن  امتحان می کرد و نکرد؛ باید سکوت می کردم چرا که ممکن بود موفق به دریافت ویزای آمریکا نمی شدیم و ای بسا مجبور می شدیم دست از پا درازتر برگردیم ایران. پس چه بهتر خودمون رو بیخودی  سر زبانها نندازیم.


وسط حرفها با حالتی دوستانه پرسید:«کج بشین و صاف بگو!  به فکر اونور آب رفتن هم، هستی؟» گفتم:«خدا از دهنت بشنوه!» در حالی که معلوم بود اصلن از داستان مصاحبه و دنگ و فنگ گرفتن ویزا خبر نداره ادامه داد:«آره! اگه عبدالله بیاد دبی میتونه ترا ببره. بهرحال همینکه جا افتادید؛ منم سفارت آمریکا یه کاری دارم و یه سر بهتون می زنم.»  دیر هنگام شده بود و سخن رو ادامه ندادم و درحالیکه به سختی خودم رو کنترل می کردم خداحافظی کردم. همینکه از درب سالن بیمارستان اومدم بیرون دیگه نتونستم و اشکم جاری شد. تا برگردیم نجف آباد ساعت از سه ی عصر گذشته بود و رفقا سخت گشنه بودند و از راه سیخهای گوشت شتر رو گذاشتند روی آتیش. پس از ناهار فرصتی شد تا خسته از دوندگی های این چند روزه چرتی بزنم. دمادم غروب زمستانی بود که با صدای بغض آلود «ک» بیدار شدم و هنوزم که هنوزه ، لحنش رو یادمه که به تشر گفت:«پاشو! به تو چه کی حالش خوبه و کی کله پاست؟ به توچه که بخوای آب و جارویی هم به خونه بزنی مبادا بعدن شر بشه؟ پاشو برو که راحت شدی». هرچند متوجه اشکهایی که از گوشه ی چشمشون جاری بود شدم؛  خودم رو به اون در زدم و به شوخی گفتم:«باشه بابا!!  دعوا نکن. الان دُنگم(سهم سور شریکی) رو میدم.» و صد البته خنده ای که گویاتر از هرچیزی بود(خنده ی تلخ من از گریه غم انگیزتر است/کارم از گریه گذشته است و بدان می خندم)


هفت صبح جمعه، سی ام دیماه 1385. از آنجاکه تا دیر وقت دیشب به بسته بندی نهایی چمدونها مشغول بودیم؛ دیر بیدار شدیم و به تعجیل حمامی گرفتیم و پس از بار کردن وسایل،  قرار شد با«ک» همراه بشم و عیال و دخترم(زهرا و فاطمه) هم با ماشین یکی دیگه از دوستان. توی این بین هم یه ریز از طرف مجید «ی» اس. ام. اس میومد که «ای ساربان آهسته ران، کآرام جانم می رود». هرچند قسمت زنانه هدفشون از این جداسازی ماشین آقایان و خانمها، آن بود که بتونم آخرین گفتگوهای حضوری را با بهترین و آخرین دوست همدل و همراهم داشته باشم؛ فقط سکوت بود و سکوت. باید حواسمون رو به پیچ و خمهای جاده و گم نکردن راه فرودگاه جمع می کردیم. چای و صبحانه نیز حاضر بود؛ ولی مگه آخرین بغض فروخفته، میذاشت که در کنار خشکی صبحگاهی گلو، هیچ لقمه ای فرو رود؟ با فشار نوار در ضبط صوت ماشین بود که صدای غمگین و مخملین استاد محمدرضا لطفی درحالیکه سه تاری مینواخت، در فضای ماشین پیچید و انگار عالم و آدم دست به دست هم داده بودند تا این جدایی را ابدی ترسیم کنند و هرچند کم تجربه ام ؛ خرد زرین از طریق  شعر حضرت حافظ ، فالم را  اینگونه بیان کند: «ترسم که اشک در غم ما پرده در شود / وین راز سر به مــُهر، به عالم سمر شود.»


سردی هوا و مه صبحگاهی، سکوت رو دو چندان می کرد و هیچکداممان جرئت حرف زدن نداشتیم. خارج شدن یک حرف از دهان همان و فاش گویی راز درون در میان شبنمی که بر گونه  ها  می غلتید، همان. با تحویل شتاب زده ی وسایل و انجام مراحل گمرکی فرودگاه، آنچنان دست و پایم را گم کرده بودم که تا بخود بیایم، آخرین خداحافظی رو به تعجیل انجام داده بودم . تنها چیزی که تا اعماق ذهنم نفوذ کرد؛ قرمزی چشمان اشکباری بود که هرکس به بهانه ای تلاش می کرد دزدانه آن را بپوشاند. هواپیما از زمین برخواست و اگرچه دخترکم فاطمه، بهانه ای داشت برای هیجانی شدن؛ حال درونی ما بود که با هرچه دور شدن هواپیما، به عرش خداوند فریاد می شد و دستهای خیالمان بیشتر و بیشتر تلاش می کرد وطن رو بچسبه و هنوزم نیز….. با گذر زمان و یک به یک خوابیدن دیگر مسافران، سکوت و تاریکی شب به مددم آمد تا از فرصت استفاده کنم و با تصویرهایی که یک به یک از جلوی چشمان خیسم رد می شدند؛ مروری داشته باشم بر گذشته های نچندان دور و دراز و بدنبال پاسخ سوالاتی باشم که در ذهنم پیش می آمد؟


براستی از کجا شروع شد؟ مگه تا همین پریروز مدرسه نمی رفتم؟ مگه زهرا تا همین دیروز، آموزشگاه نقاشی اش را اداره نمی کرد؟ مگه فاطمه تا همین دیروز سرکلاس سوّم دبستان حاضر نمی شد؟ مگه همین دیشب با جمع خانوادگی، چمدانها را بسته بندی نمی کردیم؟ مگه تا همین امروز صبح اوّل وقت، دستهایم از شدت سردی رانندگی موتورسیکلت، یخ نمی کرد؟  مگه همین چند شب پیش زهرا از شدت سوز سرما، روی موتور زبانش بند نیامده بود؟ مگه همین دیشب نبود که هنرجویم هنگام تحویل سنتورم به گریه افتاد و گفت:«امانت داری می کنم تا روزی که بدست خودت برگردد؟» مگه همین دیشب نبود که طبق عادت خانوادگی، آخرین شام را منزل خواهر بزرگم صرف کردیم؟ اکنون من کجا و آن همه حرف ونقل، خوبی و بدی، داستان و خاطره، کجا؟ به کجا میرم و آن همه یاد و یادگاران کجا؟ آن دوستان قدیم و قدیم تر، آن دلبستگی های گاه به گاه، آن اقوام دور و نزدیک، آن سرزمین و شهر و دیار؛ آن یار غار و سنگ صبور، آن همراه و همنفس سختی ها، آن نغمه ی موسیقی و انجمن فارابی، آن شب نشینی ها، آن بیداریها، آن بی حالی ها، آن….، و در یک کلام، دلبستگی به مادر وطنم، چه خواهند شد؟؟

==============================================

پنج هفته بعد. 22 فوریه ی 2007 . شهر اوماها در ایالت نبراسکای آمریکا.

تنها کسی که فارسی میدونه برادرم (عبدالله) است و هرچند در ترجمه ی کلمه به کلمه ی ما و خانواده اش کوتاهی نمی کنه؛ ولی همچنان در شوک ورودمان هستیم. از راه ضعف و بیماری چنان مرا از پا در آورده که افتاده ی جا و بالین شدم. شب و روزمان به هم ریخته است و همین  باعث شده که خوابمان هنوز تنظیم نشه. خسته از دراز کشیدن از اتاق می زنم بیرون و باز بی حوصله، به رختخواب بر می گردم. از برنامه های تلویزیون چیزی نمی فهمیم و سرما و برف هم اجازه ی  بیرون رفتن نمی ده. هرچند همه هیجان زده ی به نتیجه رسیدن این تلاش ده ماهه هستند؛ هزارون فکر و تردید دائم پیش چشمانم رژه می رند. تنها خلوتگاهم ، بهانه ی دستشویی رفتن و پخش تنها سی دی فارسی درون ضبط صوت گوشه ی حمام بود و شاید بار هزارمه که آقای ابی ترانه ی «محتاج» را میخونه «امروز که محتاج توام؛ جای تو خالیست/فردا که میایی به سراغم، خبری نیست.» همینطوری که بغض و اشکهای پنهانم جاریست به یاد میارم که حتی نتونستیم یه دل سیر خداحافظی کنیم.  بعد از: «سلامی  به طلوع سحرگاه رفتن و غم لحظه های جدایی»؛ به همه ی آنهایی که باید و از جمله بارگاه مقدس پدر و مادرم:


«خداحافظ ای شعر شبهای روشن/خداحافظ ای قصـّه ی عاشقانه/ خداحافظ ای آبی روشن عشق/ خداحافظ ای عطر شعر شبانه / خداحافظ ای همنشین همیشه/ خداحافظ ای داغ نشسته بردل/ خداحافظ ای برگ و بار دل/ خداحافظ ای سایه سار همیشه/خداحافظ ای تو یار همیشه/ اگر سبز رفتی، اگر زرد ماندم/اگر شب نشینم، اگر شب شکسته /تو تنها نمی مانی، ای مانده بی من /ترا می سپارم به دلهای خسته/ ترا می سپارم به مینای مهتاب/ ترا می سپارم به دامان دریا/ ترا می سپارم به رویای فردا/ ترا می سپارم به شب،تا نسوزد/ترا می سپارم به دل، تا نمیرد»  با یاد و خاطراتتان در دل و ذهن است که این تن زنده است و شاید هم مرده ای که خود خبر ندارد و همچنان در رویا و خیال !!!؟؟


پانوشت: این روزها پنجمین سالروز ورودمان به آمریکاست. بازنویسی متن آخر نوشته از آهنگ« سلام آخر» با صدای آقای احسان خواجه امیری،در آلبومی با همین نام استفاده شده …. درود و دو صد بدرود …. موفق و پیروز باشید … ارادتمند حمید