X
تبلیغات
رایتل

از نجف آباد تا آمریکای جهانخوار

خاطرات تجربه و زندگی جدید در آمریکا
دوشنبه 27 تیر‌ماه سال 1390

جــُنـبـونـدن قـسـمـت

یک: در گویش عامیانه ی ما نجف آبادیهای ضرب المثلیه که می گه:«قسمت ، قسمت جـُـنـبـون می خواد.» این ضرب المثل به نوعی این معنی رو میده که برای شانس داشتن هم باید تلاشی کرد و قسمت و شانس رو به سمت خوبی ها جنبوند. مدتها پیش در یکی از نوشته ها عرض کردم که خداوند همیشه نظر لطفش رو نسبت به همه داره. بشنوید که ما از اولین ساکنان مجتمع آپارتمانی قبلی بودیم. هنوز کاملاً جاگیر نشده بودیم که مجبورشدیم برای داشتن اینترنت از طریق کابل، بطور اجبار امتیاز حداقل کانالهای تلویزیونهای محلی رو بخریم. ولی همینکه مسئول فنی اتصال اینترنت و تلویزیون آمد؛ مـُخـش رو زدم و اون هم نامردی نکرد و بقیه ی کانالها رو قفل نکرد و به نوعی بیشتر از شصت تا کانال داشتیم. مدّتها گذشت و آروم آروم سروکله ی یک به یک مستاجران دیگر آپارتمانهای اون مجتمع هم پیدا شد. ازآنجا که باید تلاشی می کردم تا هم آنها رو بهتر بشناسم و هم اینکه ارتباط بیشتری ایجاد کنیم؛ می پریدم وسط گود و سر یکی دو تا از اسباب اثاثیه شان را می گرفتم و مختصر کمکی می دادم. در این بین هم در صورت نیاز با یک لیوان آب خنک، یا نوشابه از گلوی خشکشان پذیرایی می کردم و در اولین فرصتی هم که دست می داد؛ ازشون می پرسیدم که اگه فقط به کابل تلویزیون نیاز دارند؟ من براشون وصل می کنم. بدنبال درخشیدن برقی از شادی در چشماشون و ابراز موافقتشون بود که بصورت چهاردست و پا می خزیدم توی زیرزمین کوتاهی که زیر هر ساختمان برای گذر کابلهای برق و تلفن و بقیه ی تاسیساته و کابل تلویزیون آپارتمانشون رو به کابل اصلی خودمون وصل می کردم . همین شروع همسایه بازیهای ایرانی وار سبب شده بود که جمع توی اون آپارتمان خیلی صمیمی بشیم و نه تنها وقتی از کنار هم رد می شیم مثل بـُز سرمون رو پایین نندازیم و احوالی از هم بپرسیم؛ بلکه هرکس بنا به توانایی اش برای دیگران کاری می کردند و جای شما خالی که یکی از آنها با داشتن مزرعه ای کوچک در بیرون شهر، بارها سیفی جات و بادمجون و گوجه و خیار مصرفی خونه ی ما رو بصورت پیشکش تامین کرد. دیگری هم هر از گاهی راهرو و پلـّه ها رو جارویی می کشید و دیگری هم ولو شده بود با یک قیچی کاغذچینی، به گلهای اطراف ساختمون دستی می کشید و آشغالی از زمین بر می داشت. یاد اون صمیمتها بخیر باد. 

 

دو : از وقتی که جامعه ی ایرونیهای شهر محل سکونتمان دوباره به همون تنها خانواده ی خودم رسیده؛ آپارتمان بالایی خالی بود و درست یک هفته قبل از اثاث کشی مون بود که پیرزنی هفتاد ساله ساکن آنجا شد. هرچند در کش و گیر رفتن بودیم؛ به صلاحدید عیال، نه تنها تلویزیون رو براش وصل کردم؛ بلکه چون بخاطر شغلش برای اولین بار بود که از تکزاس به ایالت میزوری آمده بود و به سطح شهرآشنایی نداشت؛ دوسه باری پیش آمد که برای چندتایی خرید و معرفی این چند تا فروشگاه فسقلی شهر، با او همراه شدیم. همین چند برخورد کوتاه و از همه مهمتر آرامش و مثبت اندیشی بی اندازه ی او سببی شد تا در همان مدّت کم، دلبستگی زیادی بین ما ایجاد و برتعداد دوستانمون یک نفر دیگه اضافه بشه. از آنجا که این خانم سخت شبیه به پیرزنیه که در فیلم تایتانیک نقش دوران پیری «رُز» را بازی می کرد؛ اسم او را «ننه تایتانیک» گذاشتیم. هرچند که شانس اینو نداشتم که رزجوان رو ملاقات کنم؛ عوضش این «ننه تایتانیک» ماشینی شبیه به وانت مزدا داره و زحمت انتقال کمی از وسایل ریزه میزه مون رو در همون دو روز اوّل کشید. 

 

 

Gloria Stuart بازیگر نقش سالمندی رز در فیلم تایتانیک 

 

سه: از اونجا که قصد داشتیم به مرور وسایلمون رو به آپارتمان جدید منتقل کنیم؛ از یک هفته زودتر به یکی از همسایه های محله سپرده بودم تا اجازه بده تا تریلرش رو که برای حمل قایق از اون استفاده می کنه؛ به عقب ماشینم وصل کنم و با آن بتونیم وسایل بزرگترمون رو به آپارتمان جدید منتقل کنیم. ولی درست وقتی که موقع عمل رسید و بهش زنگ زدیم؛ بیرون شهر بود و صلاح دیدیم تا برگشت او، آروم آروم وسایل رو به بیرون از ساختمان منتقل کنیم تا به محض رسیدن او، سریع بارگیری کنیم . هنوز از بیرون بردن یکی دوتا از تیکه های مبلمون فارغ نشده بودیم که یکدفعه دیدم «ننه تایتانیک» بدون اینکه ما چیزی گفته باشیم؛ وانتش رو کنار وسایل پارک کرده و دوتا از مردهای همسایه هم با کسب اجازه از عیال، وارد آپارتمان شدند و هرکدوم چسبیدند به یه تیکه از وسایل و خلاصه ی کلام …. هنوز غروب نشده، همـّتی کردند و دو سه روزی خستگی اثاث کشی ما رو از روی شونه ی منو عیال برداشتند. درسته که از «خرافتادم و کـلید روزی و شانس رو جـُـستم» ولی شما بگید: «آیا شانس و اقبال هم قسمت جنبوندن می خواد یا نه؟» ببخشید که این نوشته ام بیشتر رنگ و بویی عمومردکی(خاله زنکی) داشت. منتظر نظرات خوبتان هستم. موفق و پیروز باشید. درود و دو صد بدرود … ارادتمند همیشگی حمید