X
تبلیغات
رایتل

از نجف آباد تا آمریکای جهانخوار

خاطرات تجربه و زندگی جدید در آمریکا
جمعه 10 آبان‌ماه سال 1392

خاطرات آمریکا :40_ مرکز فارغ التحصیلان

امروز سه شنبه 24 آوریل 2007 است. دو روزیه که سخت دمق گم شدن کلید ماشینیم. از طرفی هم به مصداق ضرب المثل «گوشت گاو ارزون میشه» انگاری از فکرها هم افتادیم و هجوم ناگهانی کامپیوتری دوست و فامیل هم از ایران یه دفعه متوقف شده و حسابی توی لکیم. در این اثنا دوستم تلفن کرد و قرار گذاشت ساعت 10 شب ایران (یک و نیم بعد از ظهر مرکز آمریکا) به آموزشگاه نقاشی (کارگاه) بیاد تا گپ بزنیم. زهرا صلاح دونست برای دیدن خانم دکتر، راهی بیمارستان لکسینگتون بشه و ما رو جهت گفتگویی مردونه تنها بذاره. برای گذران وقت، سری زدم به وبلاگها و با مطالعه ی یکی از سایتها و مطلبی با عنوان «همه چیز درباره ی زردشت و زردشتی»، درباره ی این افتخار هر ایرانی و اولین کیش باورمند به یک خدا، اطلاعات زیادی بدست آوردم.



اومدن کورش اونقد طول کشید که دست به تلفن شدم و به موبایلش زنگ زدم ولی او هم مثل مرتضی جواب نداد. نمیدونم به چه دلیل؟ ولی عجیب دل به هول (نگران) شدم. اینجور مواقع هجوم افکار منفی بدجوری آزارم میده. دائم می گفتم: نکنه تصادف کرده باشند؟ نکنه پلیس براشون دردسر شده باشه؟ نکنه؟… نکنه…؟؟



از سر اجبار دست به تلفن شدم و به مجید. ی زنگ زدم که شاید خبری داشته باشه. برای اینکه نگران نشه از هر دری سخن راندم و بین صحبتها متوجه شدم که همه ی اراذل و اوباش (دوستام) :) توی باغ حبیب دور هم جمع بودند و نامردا به تازگی رسمشون شده؛ هروقت اسمی از من به وسط میاد علامت «بیلاخیل» رو به نشانه ی غصه مندیشون نثار روحم می کنند و همگی میزنند زیر خنده …  مگه دستم بهشون نرسه! نامردا!!!



هنوز گفتگوی من و مجید تموم نشده بود که سر و کلـّه ی دوستام پیدا شد. درست به یاد ندارم که موضوع حرفها حول چه موضوعهایی می گشت؟ ولی معلوم بود که تاخیرشون بخاطر حال احساسی شون بود و خلوتی  ساخته بودند تا با روحیه ای قوی به سراغم بیاند. البته باز دستشون رو شد و هر دو زدند زیر گریه و اشک منم در آوردند. اوج قصـّه ی پرغصـّه ی ما، اونجا بود که به رسم فال حافظ، غزلی رو از دیوان غزلیات جناب مولوی فال زدند و  همه ی مفاهیم شعر هم درباره ی  مسافر و غربت و برگشت به وطـن بود و قوز بالا قوز شد. هرچه بود؛ عجیب حال خوشمزه و متناقضی بود و در عین اینکه دلی و عقده ای گشادیم؛ یادم به ضرب المثلی افتاد که همواره «ننه» (شادروان مادرم) می گفت: «نه در غربت دلم شاد و نه رویی در وطن دارم.» البته بعضی ها هم گفته اند: بهشت رو هم به بها دهند نه به بهانه.



دلم برای کورش می سوخت که زور می زد مثل اونروزای حمید _که از سر قرتی بازی خودش رو سفت و محکم می گرفت_ اونم «فولادی» باشه اما ژاله ی چشماش دستش رو برملا می کرد و هرکسی ندونه؛ من یکی میدونستم که «خنده ی تلخ من (و او) از گریه غم انگیزتر است/کارم(ان) از گریه گذشته است و به آن میخند(ی)م



با برگشت زهرا مجلس روضه خونی ما هم تعطیل شد که گفته اند: «مرد گریه نمی کنه». به نظرم این بزرگترین توّهمیه که توی کله ی ماها کرده اند و همین سبب می شه اونقده عقده  و غم توی دلها جمع بشه که باعث سکته ی قلبی و مغزی و مرگ باشه!!؟؟ لذا رفیق! تا میشه بخند؛ اگر هم نشد ولو از سرشوق گریه کن که روزی میاد که حتی چشمتون هم ناز می کنه. همونی که داریوش می خونه: «چشم من بیا منو یاری بکن/گونه هام خشکیده شد؛ کاری بکن



نزدیک غروب بود که با خداحافظی از دوستام، راهی ناهارخوری مجتمع (دانشکده) شدیم. هنگام صرف شام، زهرا بالاخره دل به دریا زد و شاید هم از ترس تشر عبدالله بود که سر حرف رو با خانم «نـُرما» _مسئول واحد فارغ التحصیلان _ باز کرد. این زن برعکس تصوّر ذهنیمون، اونقده خونگرم از آب دراومد که حدّ نداشت و حتی ما رو برای بازدید دفتر محل کارش دعوت کرد. بمانه که واسه ی تفهیم حرفامون چند باری به بن بست برخوردیم و ایشون به سختی متوجه حرف زدن ما می شد. با توجه به اینکه صدای هرکسی تـُن  و آهنگ خاصی داره تا حالا با هرکی حرف همسخن می شدیم بعد از چند لحظه گوشش به لحن و لهجه ی صدا ی ما آشنا می شد و تلفظ انگلیسی شکسته _ بسته ی ما رو می فهمید یا حدس می زد. هر وقت هم که نیاز بود با زبان اشاره ی دست و سر و بدن منظورمون رو تفهیم می کردیم. ولی در این مورد فکر می کنم کهولت سن «میس نـُرما» سبب شده بود که در بیشتر موارد منظور ما رو متوجه نمی شد و فقط خنده تحویل می داد. حالا نمیدونم معنی واقعی اون خنده ها چی بود؟ شاید هم توی دلش ما رو به فحش کشیده بود :) و هی می گفت: این زبون نفهما دیگه از کجا پیداشون شد؟


جشن تولد هشتاد سالگی . مهرماه نود و دو


دفتر کار او یک خونه ی دو طبقه  و قدیمیه که اهدایی دانشجوهای سالهای گذشته است و مثل یه محل مسکونی چیدمان شده و تقریبن همه ی وسایل زندگی و حتی خواب و استراحت رو هم داشت. اگه بخوام نام این واحد رو به فارسی معنی کنم؟ «Alumni الـُمنای» یعنی «همترازان، همدوره ها». کار اصلی این دفتر ایجاد ارتباط با فارغ التحصیلان سالهای قبله که از طریق ایمیل و نامه، از جدیدترین اخبار و تحولآت دانشکده و بخصوص احوال همدوره های دیگه مطلع می شند. از کارهای دیگه ی این دفتر، هماهنگی با دانشجوهای سالهای قبله که به Old boy «بچه های قدیمی» معروفند جهت حضور در مراسم فارغ التحصیلی دانشجوهای سال جاریه.



این دفتر با در میان گذاشتن طرحها و تصمیها جهت ساخت و سازهای آینده ی مجتمع، کمکهای مادی بلاعوض فارغ التحصیلان رو هم جمع آوری میکنه و سبب میشه تا اسم اونایی که هزینه ی کامل ساختمانهای جدید رو پرداخته اند برای همیشه بر سر در اون مکان ثبت بشه. انتشار کتابچه ی سال Year Book که حاوی اسامی و عکسهای دانشجویان و فعالیتهای مختلف اونها در طول سال تحصیلیه؛ از دیگر فعالیتهای این دفتره و دیدن عکسهای معلمان حدود صد سال قبل و نیز عکسی هوایی از مجتمع بسیار جالبه.



جدی چقدر عالی میشد تحصیلکردگان داخل ایران هم چنین فرصتی رو داشتند تا دوستان همکلاسی گذشته شون رو دوباره ببینند و از احوال همدیگه با خبر بشند. من یکی که شانس ندارم و بیشتر همکلاسی هام نسل چراغ نفتی اند و حتی حوصله ی اینترنت و فیس بوک رو هم ندارند تا لااقل از طریق دنیای مجازی از احوالشون با خبر باشم.