X
تبلیغات
رایتل

از نجف آباد تا آمریکای جهانخوار

خاطرات تجربه و زندگی جدید در آمریکا
جمعه 26 مهر‌ماه سال 1392

خاطرات آمریکا: 39_چیگرد

عبدالله برای دیدار از خارسو و بـُرسوره اش (پدر و مادر زنش) عازم «کافی ویل» بود و منم با او همراه شدم. ساعتی بعد زهرا تلفن کرد و از آمد و شد خانم دکتر«ر» خبرم کرد. اونطور که می گفت: خانم دکتر پس از دیدن خونه اعتراف کرده که وسایل اضافی منزلش به درد ما نمیخوره. اونچه که باعث هیجان زهرا شده بود اینکه: خانم دکتر جلد دوّم خودشه و با هم قول و قرارهایی گذاشته اند برای شروع فعالیتهای هنری. منم به روال همیشگی سخت! تشویقش کردم و گفتم: « تـــا بــبـــیـــنـــیـــم یم یم یم!!!» :) از قدیم هم گفته اند: «جوجه ها رو آخر پاییز میشمرند.»



در راه رفت خسته از رانندگی و توی یکی از پمپ بنزن های بین راهی هوس کردم چند دقیقه ای روی چمنها دراز بکشم که همین چند دقیقه مساوی شد با چند روز خاروندن پر و پام. بد نیست بدونید که در بعضی از ایالتهای مرکزی آمریکا، از شرّ انواع و اقسام پشه در امان نیستید و همیشه باید قبل از پا گذاشتن توی چمنها، یک اسپری مخصوصی به دستها و پامون بزنیم تا از دست نوعی پشه ی بسیار ریز به نام «چیگرس» Chiggers _شبیه به «پشه خاکی» ایران_ در امان بمونیم. این پشه ها بحدی ریزند که به راحتی می رند زیر پوست و اونقدر خون میخورند تا منفجر بشند.



خونخواری و ترکیدنشون مهم نیست و دو سه روزی گرفتار خارش و تاولهاش بودنه که بده.  به حدیکه مالیدن کرمهای ضد خارش هم خیلی تاثیر گذار نیست و نمیشه آروم باشیم و جلوی هرکی که باشه؛ خارت و خارت خودمون رو میخارونیم. ای وای!! به اونوقتی که محوطه ی جریمه رو هم گزیده باشند :)منتها چاره ای نیست و باید برای یک سال به این مورد تن بدیم تا پادزهرش بطور طبیعی در خونمون ترشـّح بشه و برای سالهای بد، کمتر دچار این مشکل بشیم. عبدالله با دیدن اوضاع و احوالم خندید و گفت: «برو خدا رو شکر کن  که با گیاهی سمی به نام Poison Ivy و Poison Oak در تماس نبودی وگرنه تاولهای ناجور از سر آلرژیش بحدیه که تجربه های قبلیت در مقابلش هیچه. اینطور که معلومه باید حتمن شکل و مشخصات این گیاه سه برگی رو خوب بشناسیم.»



بد نیست بدونید: در محیطهای بکر و جنگلی مورچه ها و زنبورهایی وجود داره که از نیش مار کشنده ترند و حتی اگه از گروه آدمهای حساس به نیش زنبور هم نباشید و به موقع به فوریتهای پزشکی نرسید؛ باید غزل خداحافظی رو بخونید. یادمه در مورد یکی از همشهریهامون با اینکه با هلی کوپتر به دکتر و درمون رسونده بودندش؛ بازم فایده نبخشید و همین شکلی فوت کرد. تصوّر کنید از اونهمه خطرات جور واجور توی ایران و تصادفات و غیره در امان موندم ولی حالا توی آمریکا و از نیش یک مورچه!!! بال بال بزنم؟؟ :) چقده بی کلاسه نه؟؟



رفت و برگشت ما به ایالت کنزاس یه روز بیشتر طول نکشید و مجبور شدیم برای شبهنگام و خواب برگردیم که زهرا و فاطمه تنها بودند و دو طبقه و دراندشت بودن خونه، باعث وهم و ترس اونها میشد. نیمه های شب که رسیدیم زهرا رو مشغول رفت و روب و سازماندهی اتاقها دیدیم. او سخت بددلی کرده بود و با آوردن شیلنگ و جاروی نخی زمینشویی (تی) قصد کرده بود به روش داخل ایران، آپ پاکی به سر تا پای حموم و توالت و دستشویی ها بپاشه. البته ندونسته بود چه کنه و نبود دریچه ی خروجی فاضلاب در کف رختکن حمام، مانع اینکار شده بود و حالا پیله شده بود که این مشکل رو حل کنیم.



بازم خدا پدر عبدالله رو بیامرزه که حضور داشت و کلـّی توضیح داد که همه ی در و دیوار و کف خونه های آمریکایی و بخصوص بدنه ی داخلی ساختمون ها از چوب و تخته و روکش چوبی ساخته و پوشونده شده و هیچ دریچه ی خروجی آب و فاضلاب هم در کف رختکن و اتاقها وجود نداره. بنابراین پاشیده شدن حتی یه موزولی (ذرّه) آب، سوای اینکه باعث پوسیدگی و نم چوبها میشه؛ از طبقه ی بالا به پایین میریزه و کثیف اندر کثیف و نجس اندر نجس. ولی مگه زهرا دست بردار بود و آخرالامر با شیلنگ آب می ریخت و پس از شستشویی سریع، من بیچاره در حالیکه با یه دستم اینجا و اونجام رو میخاروندم؛ با اون یکی دستم به سرعت برق و باد، آب رو با لنگ (حوله) جمع کنم و توی سطل بریزم. حالا این خوبه و موندم بعضی از ایرونی ها با نبود شیلنگ و آب توی توالتها میخواند چیکار کنند و لابد همه جا باخودشون یه آفتابه حمل می کنند؟



تمام روز دوشنبه 24 آوریل 2007 رو با راهنمایی های «استاد» عبدالله به باغچه گیری و کاشت سبزیجات و گـُل مشغول بودیم و هرچند خانم دکتر چند باری به زهرا زنگ زد و اصرار داشت که به کنزاس سیتی و خونه ی اونها بریم؛ تا خود تاریکی شب دستمون بند بود و بیچاره عبدالله که خسته و کوفته باید راهی اوماها می شد. از ساعتهای سرشب استفاده کردم تا همزمان گفتگوی اینترنتی با مصطفی (برادرم در تکزاس) نحوه ی استفاده از یاهو مسنجر رو به او آموزش بدم تا بتونه با اقوام داخل ایران تماس بیشتری داشته باشه. سوای هوش و حواس پیرمردی مصطفی که باعث شده بود هر چیزی رو چندبار چندبار تکرار کنم؛  آموزش دادن منم شده بود حکایت ضرب المثل «کوری عصا کش کور دگر» و «قوز بالا قوز.»



با اینحال مثل اینکه حوصله بخرج داده بودم و همین سبب شد تا مصطفی اعتراف کنه نسبت به روزهای اولی که اومده بودیم حسابی تغییر کردم و صبورتر شدم. البته دلیلش رو هم اینطور گفت: «این امر بسیار طبیعیه و هر کسی که مهاجرت میکنه؛ روزهای اوّل یه جورایی سردرگمه و هر لحظه افکار منفی بهش هجوم میاره که آیا کار درستی کرده یا نه؟ تمام این احوالات بخاطر اینه که توی ایران برای خودش برنامه ی مشخصی توی زندگی اش داشته و حالا یکدفعه اومده کشوری که نه جایی رو برای رفتن میشناسه؛ نه همزبانی داره و نه با فرهنگ اونجا آشنایی داره. بدتر از همه دایم سر کوچکترین جمله های گفتارش شک میکنه و سبب میشه با مردم کمتر جوش بخوره و خجالتی بار بیاد.»



با حرفهای مصطفی موافقم. تازه مهاجر بحدی احساس ضعف میکنه که اگه تشنه و گشنه هم باشه بخاطر آشنا نبودن به سیستم غذاء فروشی ها، جرات پیش رفتن و کسب تجربه رو از خودش میگیره و خدا میدونه اگه فاطمه رو نداشتیم چقدر گشنگی خورده بودیم. باید کم رویی ایرانی وار رو کنار گذاشت و وارد زندگی جدید شد. خوبیش اینه که بیشتر آمریکاییها در طول زندگیشون بارها با غیرآمریکایی ها روبرو شده اند و می دونند که تفاوتهای فرهنگی و مشکل زبان انگلیسی و داشتن لهجه و وارد نبودن به شهر و بازار و غیره، بخشی از شخصیت و شناسه ی یک مهاجره. لذا بیشترشون(!!!) با حوصله ای فراوان همه جوره همراهی می کنند تا او هم مثل اجداد مهاجرش آروم آروم راه و چاه رو تشخیص بده و راه بیفته. البته امیدوارم و شما هم بلند بگو: الهی آمین!!!