X
تبلیغات
رایتل

از نجف آباد تا آمریکای جهانخوار

خاطرات تجربه و زندگی جدید در آمریکا
سه‌شنبه 9 مهر‌ماه سال 1392

خاطرات آمریکا_37 : پلیس

عصر یکشنبه بود که صلاح دونستیم از خیر همراهی دانا برای برگشت به شهرمون(لیکسینگتون) بگذریم و دل به دریا زده و خودمون راهی بشیم. لذا چند باره درسم رو در مورد نقشه خونی واسه ی عبدالله پس دادم و راهی شدیم. با اینحال بازم دلش آروم نداشت و تا بیرون شهر ما رو همراهی کرد. پـُرسان پـُرسان و شهر به شهر راه برگشت رو پیش گرفتیم. بمانه که همه ی بزرگراهها و جاده ها شماره و یا اسم گذاری شده اند؛ ولی وجود همنام و یا همشماره ی جاده ها ما رو به شک و تردید می انداخت. بعدن متوجه شدم که شماره های اصلی، جاده های «کمربندی» اند که خارج از شهرها می گذرند و شماره های همنام که عبارت«مراکز تجاری Business» رو دارند به نوعی جاده های داخل شهری و یا گذر از مراکز شهرها بود. ولی بدتر از اون، وجود جاده های «کمکی و فرعی» بود به نام «دیتور» که بخاطر بسته بودن جاده ی اصلی ما رو به پیچ و خم می کشوند و حسابی گیج می کرد.



تاریکی سرشب غلبه کرده بود که برای اوّلین بار چراغ گردان ماشین پلیس رو پشت سرمون دیدیم و به جرات میتونم بگم که از بس پرت و پلا در مورد گیر دادنهای پلیس ها شنیده بودیم؛ نصف جون شدیم. البته دلایل دیگه ای هم داشت و از جمله: اولین باری بود که توی آمریکا رانندگی می کردم و اونچنان هم زبان بلد نبودم و بدتر از همه هنوز گواهینامه ی آمریکایی نداشتم. برخلاف انتظار ما، پلیس با دیدن گواهینامه ی بین اللملی من و صد البته لهجه و گویش دست و پاشکسته ام، پس از چک کردن بیمه و سابقه ی خلاف ماشین از طریق کامپیوتری که توی ماشین خودش داشت؛ با نهایت آرامی سخن گفت و علـّت ایست دادن رو خاموش بودن چراغ راهنمای ماشین اعلام کرد. بعد هم راهنمایی ام کرد تا در یکی از خروجی های جاده های فرعی توقف کنم و اون رو تعمیر کنم.  البته میدونستم که منظورش همون چراغ زرد راهنمای عقب ماشینه که خودمون تعمیرش کرده بودیم و باید دوباره سفتش کنم.



از اونجا که باید بیش از نصف راهمون رو توی جاده های فرعی و میان بـُر بین شهرهای کوچیک و مزارع رانندگی می کردم؛ دائم باید مطمئن میشدم که اشتباهی و خلاف جهت صحیح رانندگی نکنم!!؟ برای همین مجبور شدم چند باری توی پمپ بنزین های بین راهی توقف کنم و با نام بردن از اسم شهرهای بعدی، صحیح بودن راهمون رو مطمئن بشم. یکی از این پرس و سوالهام سببی شد که حتی امروزه و پس از چندین سال و هربار که از اون شهر می گذریم فاطمه و زهرا اسم اون شهر رو با تقلید از لهجه ی اون روز من می گند و همگی می زنند زیر خنده. قصـّه از این قرار بود که نام شهر بعدی Gower بود و من هم با لهجه ی غلیظ نجببادی وارم پرسیدم که «گــــوو ِر» از کدوم طرفه؟ اینجا بود که مرد محلـّی بعد از کلّی دقت و تکرار چند باره ی من ناگهان زد زیر خنده و گفت:« اووووه !!! گـــَــ ُر»{دروغ چرا؟ هنوز هم برام سخته که پیچ و تاب عجیبی به زبونم بدم و آمریکایی وار تلفظ کنم و همین شده آزمون زبان انگلیسی هرباره ام :) که باید برای زن و بچه ام پس بدم و بازم نمیشه}.



ساعت حدود 8 شب بود که دو تا از دوستام (ک و م) از ایران زنگ زدند که اگه بتونم از طریق یاهو مسنجر با اونها گفتگو کنم. وقتی فهمیدند که توی جاده هستم و تا برسم خونه، دیروقت ایران میشه؛ به گفتگوی تلفنی رضایت دادند. البته بجای رد و بدل کلمات، بیشتر عقده گشایی دوری دوستان همدل بود و اگه اونها بغض دوری یکی از کمترین دوستانشون رو با زبان اشک خالی کردند؛ من یکی معذور بودم و هم باید رانندگی می کردم و هم اینکه حضور زن و بچه ام، مانع بود. حدود ساعت 11 شب رسیدیم و نگو که دوستام تا خود صبح ایران به شب زنده داری، بیدار نشسته بودند. این بار فرصت من بود که زهرا جمله ی معروفش رو بگه که:«حالی به هولی=حولی.» و بعد هم بره بخوابه و من باشم و دوستان و راههای ارتباطی این روزهای آدمیزاد تکنولوژی زده مثل کامپیوتر و مسنجر و اینترنت.