X
تبلیغات
رایتل

از نجف آباد تا آمریکای جهانخوار

خاطرات تجربه و زندگی جدید در آمریکا
شنبه 5 اسفند‌ماه سال 1391

خاطرات آمریکا_27: جشن تولد زردشت

**** پیشنوشت: از اونجا که پیش بینی ها درست از آب در اومده و سنگین ترین برف تاریخ این منطقه باریده، قراره خونه نشین باشیم. وان حموم رو پرآب گذاشتیم که اگه آب یخ بزنه؟ از کار افتادن سیفون توالت فاجعه است. بدتر از اون اگه برق بره که با قطع شدن سیستم گرماساز خونه، درست و حسابی آلاسکا (بستنی یخی) می شیم. توی این فکرم که این بر و بچ کــَـنادا نشین چه می کنند و طفلی اون مهاجران و مسافرانی که همین روزها مثل هفت سال پیش خود ما، به آمریکا میاند. الافی فرودگاهها و سرگردونی های اول سفر و مهاجرت  و سختی های خاص خود که البته اونا هم خدا رو دارند. بهرحال هنوز زنده ایم و درخدمت شما :



ادامه ی خاطرات آمریکا :

دیر وقت بیدار شدیم و دانا صبح زود رفته بود. باید سریع اوضاع خونه رو در دست می گرفتم. با اینکه خود عبدالله هیچ خیالش نبود زدم به در شوخی که:«برو که خوش به حالت! تا مجرد بودیم یه جور! حالاش هم صد جور! اون روزا باید هی به «ننه» (مادرم) غر می زدم که آخه چرا خونه نشین شده و هوووچ اهل منبر و مسجد و مشهد نیست؟ شاید که ما هم از معنی عمیق خونه خالی و حالی به حالی! چیزی می فهمیدیم که البته به جون همسایه مون قسم! نشد که نشد. اینم از بعدش که مزه ی زن قهر قهرو رو هم نچشیدیم تا لااقل واسه اش دلمون تنگ بشه آخه :) » وقتی عبدالله حرفامو خوب شنید زد به اون در بچه مثبت بازیش و در پاسخ اون همه کلیه مالی که از عیال داشتم گفت:«خدا از ته دلت بشنوه.» اینجا بود که اگه همگی زدند زیر خنده من یکی بقول نجفبادیها:«حسابی چـُپ(خیت/بور/کنف/ضایع) شدم».


چه موزماری بشه این!!!


پس از صبحونه، خیز گرفتیم تا زنگی به ایران و برادرم بزنیم. جز برادر زاده ام «ر» کسی خونه نبود و بقیه ی خانواده هم واسه ی درکردن سیزده ی نوروز سال 1386 بیرون بودند. اولین جمله ها بود که معلومم شد اونقده درد به دلشه که حتی اظهار قهر هم داره. وقتی علتش رو پرسیدم؟ رفتن بدون خداحافظی مون رو ذکر کرد. البته درکش می کنم و می دونم که او یکی از صادق ترین افراد دور و برم بود و چیزی به دل نداره. از طرفی هم سخت خوشحالم که برعکس خیلی ها حرف دلش رو زد تا لااقل دفاع ما رو هم بشنوه. چی بود اون شعر «نشانی دهلوی » که می گه: «دوست دارم که دوست، عیب مرا/همچـــو  آئینـــــــه روبرو گـوید// نه که چون شانه با هزار زبان/پشت ســـــر رفته، مـو به مو گوید »


البته  التماس دعا هم داشت تا سه تا عموهاش دست به دست هم بدهند و راهی برای اومدن دیگرون بیابند. هرچند می دونستم برای او رضایتبخش نیست؛ ولی توضیح دادم که در همین مدت کم بعد از مهاجرتم اینطور فهمیده ام که زندگی و فرهنگ و شرایط روحی و احساسی اینجا با ایران سخت متفاوته. حتی اگه خیلی از اون افراد راهی هم برای اومدن به آمریکا بجورند (پیدا کنند)!!؟ بازم نمی تونند دوام بیارند. ولی او همچنان سرحرفش بود. می دونم که سختی شرایط اقتصادی و بخصوص نبود آزادیهای اجتماعی داخل ایران و صد البته جلوه  و کلاس زندگی در آمریکاست که باعث میشه خیلی ها این التماس دعا رو داشته باشند. با اینحال کو! تا راهی پیدا بشه؟ منتها نمی دونند که شنیدن این خواهش هرکدومشون چقدر بار روانی سختی برای من داره. جالبه اونهایی هم که سالهاست اینجا زندگی می کنند هم، کار اونچنان زیادی نمیتونند بکنند؛ چه برسه به من تازه رسیده ی سرگردون که هنوز دست چپ و راستم رو هم نمی شناسم و نمی دونم از کدوم طرف برم؟؟


افسوس که بیشتر اونها فکر می کنند که ما و دیگرون تمایلی نداریم و یا تنبلی می کنیم و یا غیره. بگذریم.  اوج فشار روحی-روانی ام وقتی بود که زهرا خواست با او صحبت کنه. هرچند زهرا سخت روحیه ی خودش رو حفظ کرده بود تا دوری و غربت بر حال و احساسش غلبه نکنه؛ ولی برعکس شد و او بود که با شنیدن صدای سلام زهرا زد زیر گریه و با صداقت تمام ابراز کرد که: «از سرخوشحالیه و هنوزم که هنوزه صدای جرو بحث زهرا و فاطمه رو می شنوه که زهرا از سر عصبانیت یکی از اولین جمله های شیرین دوران کودکی فاطمه رو بهش می گفت. مسخره بازی خودتی؟؟ :) »


شور و حال کودکی برنگردد دریغا


با اتمام گفتگوی تلفنی مون، تا ساعتی به تکرار چندباره و تحلیل گفته های «ر» مشغول بودیم و صد البته پـَکـَر احساس لطیف او. اینجاست که باید گفت: کو همدلی تا بگویم درد سخت فراق؟ :(  برای عوض کردن فضای ماتم زده ی همه، بهترین کار رو وصل کردن «دی.وی.دی» و تماشای یکی دو تا فیلم ایرونی با زیر نویس انگلیسی دیدم. همین سببی شد تا عوض هرکلمه ی انگلیسی که به شک می افتادیم عبدالله رو سوال پیچ کنیم و چیز تازه ای یاد بگیریم. حدودای عصر هنگام بود که راهی کنزاس سیتی شدیم. در میانه ی راه با پیوستن دکتر اسکات همگی وارد سالن اجتماعات هتلی شدیم که جشن توّلد حضرت زردشت (ششم فروردین ماه) برقرار بود. از احوال چنین بر میومد که برگزار کنندگان خیلی وقت منتظر ما بودند و با دیر کردن ما، مجلس رو شروع کرده بودند. وقتی رسیدیم روحانی زردشتی (موبد) مشغول خوندن دعا و آیاتی از اوستا به زبان پهلوی میانه و زردشتی به نام «آفرین نامه»(=اجازه گرفتن از خدا) و «ویسپو خاترم/خواترم»(بعد از خداوند، اجازه گرفتن از صاحبخانه) بود.



بار اولی بود که یک مراسم کامل دین بهی (زردشتی) رو می دیدم. برام جالب بود که هنگام اوستاخونی دو یا سه بار پیش اومد که موبد یک یا دو یا سه شاخه ی سبز رو به سمت بالا گرفت. در این موقع بیشتر افراد حاضر هم به ترتیب دعاها، یک انگشت (اشاره/سبابه) یا دیگر انگشتهای خودشون رو بالا می گرفتند. مثلن در قسمت دوم دعا که موبد دو شاخه ی سبز رو بالا برد؛ همگی حاضران انگشتانشون رو به شکل V به سمت بالا گرفتند و ذکری رو خواندند که چون به زبان زردشتی بود، متاسفانه فقط بعضی از واژه هاش رو متوجه شدم.


آخر دعا (اوستا خوانی) بود که موبد به ترتیب سه شاخه ی برگ سرو( گــُل) به دست گرفت و ابتدا 4 نقطه ی ذهنی سفره ی حاضر (هفت سین و اوستاخوانی) رو با دست به نشان احترام گذاشتن و پاک نگهداشتن 4 عنصر اصلی آفرینش (آب ، باد، خاک و آتش) نشون داد و سپس شاخه ها رو سه دور به نشانه ی اصول سه گانه ی دین زردشت؛ منظور«هـومـَـت Hoomat  اندیشه ی نیک ، هـوخـت Hookht  گفتار نیک و هُـوَرشت Hoovarsht  کردار نیک» چرخوند. جالب اینکه اگه میوه های سر سفره از طرف بیش از یک نفر اهدا شده باشه(نذری هـمـزور) دستیار موبد، وسطهای دعا، اونها رو به قسمتهای ریزتر تقسیم می کنه تا در آخر مجلس، هرکس قطعه ای برای تبرّک برداره و میل کنه.