X
تبلیغات
رایتل

از نجف آباد تا آمریکای جهانخوار

خاطرات تجربه و زندگی جدید در آمریکا
یکشنبه 29 بهمن‌ماه سال 1391

خاطرات آمریکا 26: بارندگی و رانندگی

**** پیشنوشت: 29 بهمن ماه یا به عبارت دیگه پنج اسفند، جشن باستانی سِپِندارمَزدگان، روز «عشق آریایی»، بزرگداشت مقام «زن» و «زمین» بر همه ی شما شادباش باد. می دونید که جشن  بسیار قدیمی اسفندگان یا سپندارمزدگان ایرونی همانند ولنتاین مسیحیان، تلاش داره تا در ادامه ی جشن «مهرگان»، «مهر و محبت و عشق» رو گرامی بداره. در این روز مردان به همسران خود هدیه می‌دادند و زنان خانواده رو بر تخت شاهی می‌نشوندند.  سپندارمزد نگهبان زمینه و از اونجا که زمین مانند زنان نقش باروری و باردهی داره جشن اسفندگان رو جهت گرامیداشت زن و مادر و زمین  وعشق، حسابی عالی برگزار می کردند. راستی آیا! شایسته تر نیست فرهنگ خودمون رو بیشتر قدردان باشیم؟؟



ادامه ی خاطرات آمریکا:

روز بعد بلافاصله پس از کلاس فارسی، کلاس منطق آقای نلسون شروع شد. ترجیح دادم که سرکلاس ایشون بشینم و انگلیسی ام رو تقویت کنم.  نیمه های کلاس  دیگه مغزم نمی کشید و قفل قفل شده بود. اینقده فهم انگلیسی ام به ته کشیده بود که حتی معنی What time is it روهم یادم رفته بود. این احوالم باعث شد تا سالهای اوّل دانشجویی ام یادم بیاد. هرکسی اعتراض می کرد چرا از «مترجمی زبان انگلیسی» به «ادبیات فارسی» تغییر رشته دادم؟ بهشون می گفتم: «تصور کنید سر کلاس دستور زبان فارسی نشسته اید. با اینکه فارسیه؛ از اون همه پیچیدگی های درس چه می فهمید؟ وای به وقتی که این «صغری» و «کبری» چیدنها به زبانی دیگه باشه.» حالا کار روزگار رو ببین!! توی آمریکا باید سرکلاس فلسفه و منطق !!! بشینم شاید که انگلیسی یاد بگیرم !!!؟؟ می ترسم آخر و عاقبت کارم به جایی برسه که اون ضرب المثل قدیمی می گه: «کلاغه اومد راه رفتن کبک رو یاد بگیره؛ راه رفتن خودش هم! یادش رفت».

کبک از نژاد چــــوکــــار


البته این روزها زهرا بارها خاطره ی غر زدنهاش رو سر اینکه _چرا همون زبان انگلیسی رو ادامه ندادم تا لااقل چهارتا محصل خصوصی می داشتم_ یادآوری می کنه و می خنده که: « شاید، تقدیر این بوده که به ادبیات فارسی و دبیری تغییر رشته بدی تا همین چند سال سابقه و رشته ی تحصیلی ات،  واسطه ای باشند برای مقدمات ویزای کار و اومدنمون به آمریکا !؟» چی بگم والله؟ خدا می دونه. با رسیدن زهرا، به همراه اسکات به سراغ آقای «آپتن»Upton استاد انگلیسی دانشکده رفتیم تا ضمن معرفی ما، از هفته ی آینده بتونیم برای یادگیری انگلیسی بیشتر از کلاسهای ایشون نیز استفاده کنیم. برگشت به خونه همان و بیگاری کشیدن زهرا از گـــُرده ی من بیچاره همان. :« این تابلو رو بزن اینجا!  اون گلدون رو ببر اونجا. یاالله بجنب !!! اون ماشین لباسشویی رو بغل کن از طبقه ی بالا بیار و این تخت خواب رو ببر طبقه ی بالا. حالا که داری میری، یه باره این یخچال رو هم بگیر زیر اون یکی بغلت و ببر بالا!! آ باریکلا!!!» ( بارک الله = به گویش نجف آبادی درموقع تشویق و یا همون دراز کردن گوش به کار میره و یعنی : آفرین) این عیال هم فکر می کنه گوشای من خیلی پشمیه!


کی میگه «کــــرّه خر» فحشه؟؟؟


جای شما خالی و سرانجام اولین دستپخت عیال پـز رو در آمریکا که البته روی اجاق گازی کوچک پخته  شده بود؛ زدیم توی رگ.  هرچه بود علاقمندی دانا به «فسنجون» سببی شد تا ما هم نصیبی ببریم. هنوز غذا از گلومون پایین نرفته بود که سناریوی جدید دانا شروع شد. با اینکه این چند روز اخیر حسابی خانووم بود :) از وقتی که فهمید عبدالله قصد اومدن از اوماها داره؛ سردرد و بهانه گیری های جور واجورش شروع شد که: «چرا وقتی میپرسم برام لباس آماده کرده، هیچ جوابی نمیده؟؟ چرا …؟ چرا …؟» دروغ چرا!؟ شوک زده، فکری شده بودم که نکنه الان فصل سنجدهای آمریکاییه؟ اصلن نکنه مرغ عشقهای آب و هوای آمریکا اینجوری قوقولی قوقو می کنند؟  بدی کار اینه که نمیشه به دانا گفت: «عبدالله میدونه که شما زنها بدون حداقل 10 دست لباس یدک عقد و عزا و عروسی و معمولی و مهمونی و رسمی و غیررسمی و گرم و سرد و راحت و …!!  هیچ جایی نمیرید و همین الانش هم! کلی لباس داری.»


عکس تزئینی و اینترنتیه!


وسطهای اعلام اعتراضهای دانا بود که اون ژن آخوندی و روزه خونی مسیحی اش هم گل کرد و ضد به صحرای کربلا که: « اصلن عبدالله منو دوست نداله!!   یه بار هم به من I love you نگفته. پس حالا که به من هیچ نیازی نداره منم برمی گردم پیش پدر و مادرم و با  اونها زندگی می کنم و ….» (توضیح: یادش بخیر که اونروزا! وقتی قهر می کردیم؛ لااقل انگشتامون رو با طرف مقابل توی هم می کردیم و می خوندیم: قهر قهر! تا روزی قیامت، قهر!  که البته این قهر دو دقیقه بیشتر طول نمی کشید. بمانه که بازیهای روزگار هم عجیبه و یکی دو سال بعد جبر روزگار و بیماری مادر و پدر خدا بیامرزش، کاری کرد که مجبور بشه برای تمام طول سال کنارشون باشه و به پرستاریشون مشغول! صد البته که صلح دائمی برقرار و از قدیم هم گفته اند: «دوری و دوستی»)

مری بوگارت و شادروان بیل بوگارت ... مادر و پدر دانا


وقتی تلفنی موضوع رو با عبدالله درمیون گذاشتم گفت: «مرده شور این قسمت عادتی فرهنگ آمریکایی رو ببره که گفتن «آی لاو یو» هم شده لق لقه ی دهنشون !  چقدرهم  زنهاشون خرو خنگند که به شنیدن زبونی اون دلخوشند. نمیدونم اینکه تنبل و بیکار، وبال خونواده باشی نشونه ی دوست داشتنه یا اینکه شب و روز و سفر و حضر و گرما و سرما تن به کار بدی تا چرخ زندگی ات رو بگردونی؟؟ دانا یادش رفته که درصد بالایی از ایرونیهایی که زن آمریکایی داشتند آخرالامر با داشتن چند تا بچه، کارشون به طلاق کشید. حالا خودش رو برای من نـُنـُر میکنه.» به  عبدالله گفتم شاید هم برعکسه و از اتفاق! همین دست به انقلابی بودن مردای ایرونی رو، خوب خوب می دونه که این شکلی محک می زنه ببینه آیا هنوز تیغش برش داره یا نه؟

دانا و عبدالله


بهرحال با اصرار من قرار شد عبدالله جز «بله و چشم!» چیزی جواب نده تا این آمد و شد دو روزه ی تعطیلی آخر هفته مون شیرین تر بگذره. هنوز ساعت به نیمه های شب نرسیده بود که باد و بارون های موسمی مثل دم اسب شروع به شلاق کوفتن به در و دیوار خونه ها کرد. نه تنها صدای رعد و برق های مهیب و نا آشنا ما رو ترسونده بود؛ بلکه سیلابی از بارون بود که سطح کوچه ها رو می درید و پیش می رفت. توی همین حین و بین بود که گویی به دانا برق وصل کرده باشند، یه دفعه از جاش پرید و با این اعتراض که: «لابد عبدالله دوباره جاده رو اشتباهی رفته و گم شده و …»  سوار بر ماشین شد که بره. حالا هرچی من و زهرا اصرار کردیم که بمونه و تن به خطر رانندگی دراین وقت شب و باد و طیفون(طوفان) نده، کارساز نشد و با این توجیه که: «یه عمره داره توی این جاده ها و آب و هوا رانندگی می کنه.» راهی شد. به جرات بگم که اگه زهرا از عصبانی شدن من و نشون دادن اون روی نجببادیم نمی ترسید(جذبه رو حظ کردید؟ :) ) از این که این دو تا بنده های خوب خدا، نمی تونن همدیگه رو درک کنند و از کنار هم بودنشون لذت ببرند؛  می زد زیر گریه!!! (توضیح: هرچند رانندگی در شب و بارندگی برای من سخته ولی با در نظر داشتن درصد وضع بد رانندگی و جاده های ایرون، میشه بگی: اطمینان به جاده ها در آمریکا خیلی بالاست.)


هنوز نیم ساعتی نگذشته بود که من و مصطفی(دیگر برادرم در تکزاس) تلفنی و شاید هم پشت سر دانا  مشغول صحبت بودیم که دانا به بهانه ی گرفتن داروهاش از عبدالله برگشت و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده. درست نفهمیدم موضوع چیه ولی به احتمال زیاد دانا هم شستش خبردار شده بود که موضوع صحبتهای ما به فارسی چیه که یه دفعه با فاطمه نشست به بازی کامپیوتری و چنان هیجان و سروصدایی راه انداختند که بیا و ببین. خاب دیگه … از قدیم هم گفته اند: «گوزم به گوزت؛ دهی بر یک» (یر به یر = این در به اون در، مساوی) :) هرچه بود این بچه شدن آدم بزرگها، برای ما کوچیکها که  قراره یه روز گـُنده(بزرگ) بشیم جالب و تامّل برانگیز بود. ساعت از 2 صبح گذشته بود که عبدالله رسید و دانا با گرفتن داروهاش راهی شد و باز پس از نیم ساعت برگشت که بخوابه.  با تذکر من که مطمئن باشید او صبح زود خواهد رفت همه رو آماده باش دادم تا آروم آروم فرهنگ آمریکایی رو بپذیریم و بدونیم قضاوت در مورد رفتار دیگرون ربطی به ما نداره. ما اگه خیلی هنر داریم واسه ی خودمون زندگی کنیم. فقط! … فقط! … فقط! حیف که مشغولیات فکری و ذهنی روزگار، به ما اجازه نمی ده که چشم باز کنیم و ببینیم که عمرمون در مقابل عمر کهکشانها، از هیچ هم کمتره. بیا تا قدر یکدیگر بدانیم/که تا ناگه زیکدیگر نمانیم … مولوی