X
تبلیغات
رایتل

از نجف آباد تا آمریکای جهانخوار

خاطرات تجربه و زندگی جدید در آمریکا
چهارشنبه 11 بهمن‌ماه سال 1391

خاطرات آمریکا_24 :اوج آسمانها

*** پیشنوشت: قبل از هر چیزی جشن سالروز اختراع آتش (دهم بهمن / جشن سده) رو تبریک دیرهنگام عرض می کنم.

برآمد به سنگ گران، سنگ خرد / هم آن و هم این سنگ گردید خرد

فروغی پدید آمد از هر دو سنگ / دل سنگ گشت از فروغ، آذرنگ

یکی جشن کرد آن شب و (هوشنگ) باده خـَورد / سده نام آن جشن فرخنده کرد … فردوسی

از اینکه وبلاگ رو دیر به دیر آب و جارو می کشم؛ عذرخواهی می کنم. راستش رو بخواهید؛ روزهای اوّل تدریسم در آمریکای جهانخوار، به انتظار می نشستم تا دانشجوها به سراغ ثبت نام کلاس فارسی بیاند. ولی بعدها فهمیدم که برای تشکیل هرکلاس، تعداد مشخصی دانشجو نیازه و چون این کلاس ناشناسه، باید دنبال معرفی کلاس و تور کردن دانشجوی بیشتر باشم. تا شما ادامه ی خاطرات رو می خونید بنده هم یه تبلیغاتی بکنم و ایشاالله زودی بیام :«… بدو بدو که تموم شد … پارسی شکر است. هرکس نداند؛ چیز است … :) بی خبر است »

ادامه ی خاطرات آمریکا:

 در یکی دو ماه گذشته (منظور: ابتدای ورودمون به آمریکا و سال 1385 خورشیدی) از بس بیکار بودم؛ برای فرار از استرس هزارون سوالی که توی ذهنم می پیچید که: «چه خواهد شد و چه باید کرد؟» فقط خواب جا می کردم. ولی امروز صبح همگی بیدار باش زود هنگام داشتیم چرا که باید زودتر به محل کارم می رفتم و از طرفی هم زهرا و دانا نه تنها نگران اوّلین روز مدرسه ی فاطمه بودند؛ بلکه باید لحظه به لحظه گوش به زنگ اومدن وسایل خونه باشند. به محض رسیدن آقای اسکات نلسون(همکارم)، راهی سالن اجتماعات مجتمع دانشگاهی شدیم. نگو که مراسم قدردانی از برگزیده های دانشجو و دانش آموز دبیرستان بود. بی اونکه از ریز مراسم آگاه باشم با اشاره ی آقای نلسون به همراه دیگر «پروفسور»ها راهی صحنه (سن/Stage) شدم. گفتنیه که در انگلیسی «استاد» دانشگاه رو «پروفسور» می گند. خلاصه … الکی الکی از آقای دبیر (Mr. Teacher) به پروفسوری ترفیع مقام دادم. شاید فقط یه ریش بزی یا بقول خارجی ها Goatee نیازه که راست راستی قیافه ام هم پروفسور به مفهوم ایرونیش باشه.

اینم یه جورش! عکس اینترنتی است.

با رد شدن یک به یک دانشجویان برگزیده از برابر صف استادان و دست دادن و تبریک گفتن، جلسه تموم شد و برگشتیم سراغ ادامه ی تدریس. پس از کلاس فارسی و به پیشنهاد آقای نلسون تا ظهر سر کلاس فلسفه و ادیان ایشون موندم تا هم به تقویت انگلیسی ام کمک کنم و هم کند و کاوی داشته باشم که بالاخره ادیان از طرف چه کسی خلق شده و آیا خداوند اصلن دستی در خلق هزار و یک دین متفاوت داشته یا نه؟ ناگفته نمونه که در اصل یه چیزایی بوده و پیامهایی درونی به بعضی ها الهام شده و همین باعث خلق ادیان شده؛ ولی مطمئنم که مثل اون آب باریک و تمیز سرچشمه که به مرور بخاطر برگ و خاشاک سرراهش آلوده میشه؛ بسیاری از باورهای هفتاد و دو ملت امروزه، تا این حد دم و دستگاه و فرعیات نداشته و این آدمها بودند که به نفعشون، هر روز یه قسمتی از خلوص مذهب رو تغییر داده اند. این روزها هم متاسفانه کار بجایی رسیده که بقول حافظ «چون ندیدند حقیقت، ره افسانه زدند».

قومی متفکرند اندر ره دین _ خیام

همینکه برگشتنم خونه، زهرا و دانا دوباره زدند زیر خنده و انگاری باورشون نیست کلــّی کار کردم؟ :) البته خنده ی اونها به خاطر فاطمه  هم بود چرا که وقتی اون رو به مدرسه رسونده بودند؛ با دیدن همون دختر سیاهپوستی که دیروز با هم طرح دوستی ریخته بود؛ دست به دست هم وارد مدرسه شده و با اعتماد به نفس ناباورانه ای از مادرش و زن عموش خواسته بود که برگردند. البته محض احتیاط یک کتاب دیکشنری کوچک نیز برده بود ولی باز هم دانا چند باری با مدرسه اش تماس گرفته بود. محض ثبت در خاطرات بشنوید که وقتی معلمش تلاش کرده بود کلمه ی «Friend» رو یاد فاطمه بده؛ او متوجه نشده بود. لذا به دیکشنری مراجعه کرده بودند ولی چون فاطمه معنی رایج و عامیانه ی اون رو نشنیده بود؛ مطمئن نبود که «رفیق» همون دوسته.

دوست داشتن رو همه دوست دارند.

با اینکه هنوز تلفن خونه و اینترنتمون وصل نشده؛ کلی به سیم میمهای کامپیوتر ور رفتم تا  اون رو وصل کنم. این کامپیوتر دست دوّم  از گاراژ عبدالله اومده و  قدیمی که چه عرض کنم باید از رده خارج شده محسوبش کنیم. هرچه بود سیستم منقرض شده ی اون با مختصر اطلاعاتم که مال شونصد سال پیش بود؛ جور بود و بالاخره تونستم صدای موسیقی رو از دلش بکشم بیرون. به اصرار زهرا و دانا که باید خجالت و شرم ایرونی وار رو بذارم کنار و وارد اجتماع بشم؛ راهی ناهار خوری مجتمع شدم تا علاوه بر صرف ناهار، از چند و چون فضا بیشتر آگاه بشم. امروز برای تمامی دانشجوهای متولـد همین ماه، جشن تولـّد گرفته بودند و اونها علاوه برکیک، بر سر میزی مشترک با کادر مجتمع و رئیس و معاونها ناهار خوردند و ….

کیک پرچم آمریکا

برگشتم خونه و دوساعتی بعد با اومدن آقای نلسون، همگی برای یادگیری آدرس فروشگاههای بزرگ، راهی محدوده ی شهر کنزاس سیتی، در فاصله ی یک ساعت و نیمی رانندگی از لکسینگتون شدیم. در بین صحبتهایی که رد و بدل میشد از اطلاعات وسیع آقای نلسون متعجب بودم که چطور اینقده از مذهب زردشتی و فرهنگ ایرونی اطلاعات داره؟ علاقمندی اش به حدی بود که در تدارک تغییر مذهبش به زردشتیه و ظاهرن!!؟ برای این کار باید نامی ایرونی داشته باشه!!؟ به همین خاطر ایرونی های «بهدین» کنزاس سیتی، اسم «اسفندیار» رو بهش پیشنهاد داده بودند. همین باعث شده بود که او درباره ی شخصیت و پیشینه ی فکری و فرهنگی اسفندیار منو سوال پیچ کنه. ایکاش  زبونش رو می داشتم و می تونستم براش بگم که در ادبیات ایران، اسفندیار جوان هرچند با رستم پیر محترمانه برخورد می کنه؛ ولی تلاش داره تا وظیفه اش رو به بهترین شکلی به انجام برسونه. بمونه که طمع قدرت و مادام العمر رهبر بودن! … ببخشید منظورم همون … پادشاه بودن پدرش گشتاسب، باعث کشته شدنش می شه. ولی این یه واقعیته که همیشه ی تاریخ، زیاده خواهی و پیروی از قدرت خانم!  توی خون کله گنده های ما بوده و دیده اید که هر زمان هم با شعارهای گوناگونی  مثل خدا، شاه، میهن و … دنبال پیروانی مقلــّد و کور می گردند.

برگشت ما به شهر، همزمان تعطیلی مدرسه ی فاطمه بود. لذا ما هم در ردیف ماشینهای منتظر ایستادیم. کاروان ماشین ها یک به یک به سمت درب خروجی نزدیک می شدند و نام بچه شون (دانش آموز) رو به مسئولی که در میانه ی راه ایستاده بود؛ می گفت.  اون هم دانش آموز رو با بی سیم، به درب خروجی صدا می زد که همزمان یکی از مربیان یا معلمان مدرسه، تا لحظه ی سوارشدن، همراهیش می کرد. البته کار دیگر این همراه اینه که برای راحتی و ایمنی سوارشدن، کار باز کردن درب ماشین و همچنین اگه دانش آموز کوچیک باشه و از صندلی مخصوص ماشین استفاده می کنه؟ زحمت بستن کمربند ایمینی رو هم می کشه. بدنبال اون با لبخندی شیرین و ذکر جمله ی «فردا میبینمت» کاری می کنه که نه تنها دانش آموز، برای رفتن به مدرسه تشویق میشه بلکه بابای بچه هم حظی از اون لبخند می بره.


اگر دردم یکی بودی و معلمم تو بودی و اینا .... چه بودی؟

دانا و زهرا بعد از شام  به همراه مسئول دانشجویان خارجی(بین المللی) به سراغ خوابگاه دانشجویان دختر رفتند تا بدینگونه اولـّین برخوردها و آشنایی ها رو شکل بدهند و من هم مشغول مطالعه و نوشتن خاطرات شدم. از اونجا که تحویل گاز و ماشین لباسشویی و … به هفته ی آینده موکول شده، با برگشت بقیه، همگی راهی فروشگاه شدند تا یک اجاق گاز دستی و سفری بطور موقت برای آشپزی بخرند. البته بخاطر همین تاخیر در تحویل وسایل، از طرف فروشنده یک تخفیف 50 دلاری نصیبمون شد. هنگام خلوت تنهایی ام و وسطهای نوشتن بود که یه دفعه به خود اومدم و دیدم زمزمه ی موسیقی ایرونی که از طریق کامپیوتر پخش می شد حال غریب و دلنشینی برام ایجاد کرده و جاتون خالی، چه حالی بود: امشب در سر شوری دارم/ امشب در دل نوری دارم/ باز امشب در اوج آسمانم …(توضیح: جا داره به همین بهانه، برای روح بلند آهنگساز این ترانه که همین چندی پیش درگذشت آرامش و شادی جاودانه بطلبم.)


شادروان همایون خرم ... تولد: نهم تیر 1309 ... پرواز: بیست و هشت دیماه 1391