X
تبلیغات
رایتل

از نجف آباد تا آمریکای جهانخوار

خاطرات تجربه و زندگی جدید در آمریکا
شنبه 18 آذر‌ماه سال 1391

خاطرات آمریکا_21: هومسیک

پس از صبحانه و همزمانی که مصطفی می خواست به تکزاس برگرده، منم شدید دلم می خواست از خونه فرار کنم. برعکس من، زهرا دلش می خواست توی خونه و زندگی خودش باشه. هنوز اینترنت و تلفنمون وصل نشده بود و از طرفی هم فکر و دلشوره ی شروع کار جدیدم با اون انگلیسی دست و پا شکسته و بدتر از همه محیط و فرهنگ و دانشجویان جدید، حسابی کلافه ام کرده بود.  با اینکه دو سه روز دیگه تعطیلات بهاره تموم و کلاسها باز میشه؛ اینقده آسمون و ریسمون چیدم تا بالاخره عبدالله رو قانع کردم برای خرید موارد باقی مونده، راهی اوماها بشیم. در همین کش و گیر تصمیم گیریها بود که موبایل عبدالله زنگ زد و خبر دار شدیم که باید بمونیم چرا که پس از مصطفی و عبدالله وخانواده هاشون، اولـّین مهمونهامون تشریف میارند. که البته زحمت هم کشیده و به عنوان کادو یک جاروبرقی آوردند.

هرچند خانم خونواده، چیدمان خونه رو تاییدها داشت، ولی فکرمی کنم واسه ی دلگرمی ما، اون حرفها رو می زد. بعدها متوجه شدم که  شتاب اومدنشون فقط و فقط بخاطر کنجکاویی بوده تا بقول ما نجف آبادی ها تا «ته و توی قصه» رو بیشتر دربیارند. اونچه که منو سخت به دلهره انداخت اینکه دهنشون فقط وفقط به منفی گویی باز میشد و یکریز کج و راست هایی می گفتند که اگه اولش شاخ در آوردیم ولی آروم آروم خودمون هم داشت باورمون می شد. مثلن تاکید داشتند که «نگذارید دیگرون بدونند که از طریق ویزای کاری اومده اید!! بگید از طریق گرین کارت خانوادگی و نسبی اومده اید!!! مطمئن باشید وقتی که برگردید ایران، یک دیدار مخصوص با سربازان گمنام وازرت اطلاعات خواهید داشت و …!!» {توضیح : روزهای اوّل اونقده فکر و استرس توی کله ی تازه مهاجر هست و فشار روشه که حد نداره. کافیه که افراد منفی گرا هم پیدا بشند و هر چرت و پرتی رو که به ذهنشون میرسه؛ بگند تا عیش اون بدبخت رها شده در غربت تکمیل بشه. حالا که دارم خوب فکر می کنم: ورود ما به آمریکا و چگونگی اون، چه ربطی به دولت ایران و وزارت اطلاعات داره؟ بعد هم، از کی تا حالا خروج از کشور امری مشکل دار محسوب میشه که در این وانفسای سیاسی و بگیر و ببندها!!  خروج یک دبیر ساده ی ادبیات، مهم باشه. از همه ی اینها گذشته؛ باید ازشون پرسید که تا حالا و طی این پونزده سال سکونتشون در آمریکا و بعد از اینهمه رفت و آمد به ایران؛ تا حالا چندبار به وزارت اطلاعات خواسته شدند که ما نیز بریم؟ هرچند که از قدیم هم گفته اند: نه بدزد! نه بترس!}

ناهار رو به حساب عبدالله، در رستوران چینی شهر خوردیم و در عوض حال خراب ما، فاطمه با پسر خانواده ی مهمون مسابقه ی روکم کنی گذاشته بودند تا با دوچوب غذاخوری سنـّتی چینی ها (چاپ استیک Chopstick) ماکارونی بخورند. باز اعتماد به نفس بهمن ماهی ها، به سراغ فاطمه اومد و با اینکه اولـّین بارش بود؛ براحتی از اونها استفاده کرد. در عوض اون پسرک بخاطر عدم موفقیتش، تا می تونست مشت و لگد حواله ی مادرش کرد. آخ که چقدر اون بدجنسی حمیدوارم لولیدن گرفت و  دلم می خواست اگه می شد :) مثل سریال برره انگشتام رو به رقص در می آوردم و میخوندم: د ِ ر  ِ ه !  د ِِِِِ  ِ  ِ  ِ ره!!

سریال طنز شبهای برره


بلافاصله بعد از بدرقه ی اونها راه افتادیم به سمت اوماها و تا برسیم ساعت حدود دوازده شب شده بود. با یک حساب سرانگشتی حدود 8 صبح ایران بود. به خواهر کوچکم زنگی زدم وبا هماهنگی که داشتیم؛ بالاخره بعد از 2 ماه تونستم نه تنها تصویرشون رو با یاهو مسنجر و کامپیوتر ببینم بلکه این شکلی به بزرگترین برادرم و خونواده اش که برای عید دیدنی اومده بودند، تبریک عید البته از نوع اینترنتی اش داشته باشم.

عید مبارک(عربی و انگلیسی):سلما ارسطو


خنده داری کار اونجا بود که اونها میکروفون نداشتند و من باید مثل دیوونه ها یک طرفه حرف می زدم. هرچه بود حال خوبی داشت و صدباره خدا رو شکر می کنم که امروزه با وجود این دست تکنولوژی ها، مهاجرت به شدت سختی های گذشته نیست. از اونجا که دیر وقت خوابیدیم؛ فردا صبح هم دیروقت بیدار شدیم. بهتره بگم که زور می زدم تا میشه بیدار نشم. یه جورایی دلم می خواست در عالم بی خبری و رویای خواب باشم تا دلتنگی های بیداری روز. البته همین خوابیدنهای بیش از حد می تونه علامتی از افسردگی زودرس باشه و باید در مورد بیماری غربت یا هومسیک شدن بیشتر بدونم. اینجا کلیک کنید.



با اونکه قرار بود از این فرصت یک روزه، برای تهیه ی مابقی وسایل اقدام کنیم؛ ولی اصلاً حوصله نداشتیم. دانا و عبدالله هم متوجه اضطراب ما شدند و ما رو گرفتند به حرف و تعریف از هر دری و ذکر خاطرات گذشته. البته همزمان هم چشم و گوشم رو دوخته بودم به اسپیکر(بلندگوهای) کامپیوتر که نکنه کسی بیاد روی خط و از دست بدیم!؟ از شانسم بازم خواهرم اومد و از قضا آباجی بزرگترم مهمونشون بود. در کنار دلتنگی و عطش ما، انگاری اونها هم از وجود چنین امکان دیدار و گفتگوی اینترنتی به هیجان اومده بودند. هرچه هست فعلن که خیراین تکنولوژی های ندیده و نشنیده، به من بیچاره می رسید. ابتدای رد و بدل کردن صدا و تصویر بود که اینترنت پرسرعت ایران!!! و ناشی بودن من و اونها باعث شد حسرت گپ و گفتگوی طولانی و دلچسب، به دلمون بمونه. تا چشم به هم زدیم بازم تاریکی شب رسید. به امید این که اوّل صبح ایرانه و شاید سرعت اینترنت بهتر باشه، تا نیمه های شب به انتظار و نوشتن خاطرات بیدار نشستم. سرانجام با تماس تلفنی که با اونها گرفتم؛ متوجه شدم که باید بخوابم واین منم که دائم به دیگرون فکر می کنم و بهرحال اونها هم باید  به زندگی شون برسند.