X
تبلیغات
رایتل

از نجف آباد تا آمریکای جهانخوار

خاطرات تجربه و زندگی جدید در آمریکا
شنبه 11 آذر‌ماه سال 1391

خاطرات آمریکا _ 20 : نامه ی هوایی

صبح هنگام  با قریچ و قروچ صدای قدم زدن عبدالله در طبقه ی دوّم بیدار شدیم. از اونجا که  بیشتر کف اتاقها  و دیوارها و سقفهای خونه های آمریکایی از چوبه! صدا به وضوح منتقل میشه. برای همین باید حواسم باشه که سر و صدای تاریکی بازی مون بلندتر از حد شرعی آمریکایی نباشه؟ وگرنه خیلی ناجور میشه. می ترسم حکایت اون داستانی بشه که همسایه ی پایینی با عصبانیت تمام و در حالیکه یه دونه «روغندان» دستش گرفته بود؛ سرزده وارد اتاق خواب همسایه ی بالایی شد تا با روغن کاری فنرهای تخت خواب اونها، سر و صداها رو کمتر کنه  و بتونه راحت تر بخوابه. 

تا چایی دم کنیم و لقمه ای بزنیم به رگ، ساعت به یازده صبح رسید. با اینحال همگی ما و بخصوص زهرا، هنوز خسته به نظر می رسید. با اینکه بیشتر وقتمون به چیدمان خونه ی جدید می گذشت؛ دلتنگی های روزهای اوّل مهاجرت مانع می شد که بتونیم زیباییهای اطراف رو خوب ببینیم. زهرا هم دلش پیش همه بود و باحسرتی عمیق پرسید:«چی میشد اگه فامیل و دیگرون هم، مهمونمون میشدند و در کنار هم  زیباییهای تازه ی  زندگی در این گوشه ی دنیا رو لذت می بردیم؟» گفتم:« مهم همینه که هرجا و به هرحالی که هستیم؛ بتونیم قدر اون لحظه و زندگی مون رو با همه ی خوبیها و بدیها و راحتی ها و سختی هاش بدونیم. وگرنه اگه چشمامون بسته باشه؛ همه ی لحظه های اکنونمون به آینده تبدیل میشه و عمرمون تموم میشه و چنان غافل می مونیم که اگه حتی وارد بهشت هم بشیم؛ بازم متوجه نمیشیم که نمیشیم.»


حال بی سابقه و به ظاهر ناخوب زهرا سبب شد تا به خواهر کوچکم تلفن بزنیم و از علاقمندی او و دیگران در مورد ارسال عکس و فیلم باخبر بشیم و بدین شکل اونها هم بتونند درباره ی محیط جدید زندگی مون بیشتر بدونند. او می گفت:«وقتی خبر مهاجرتمون رو به دیگرون می گند؛ یک علامت گنده ی سوال، روی کلـّه شون سبز می شه. البته خیلی هاشون هم مدّعی اند که: از همون روزها حدس می زدند که ما دست به چنین کاری بزنیم و زهرا آدمی نبود که ایران بمونه و زرنگ تر از این حرفها بوده و …» مونده ام که چگونه واسه شون توضیح بدم که همه چیز در کمال ناباوری و از سر تقدیر اتفاق افتاد.  وگرنه هرگز اونهمه زحمتی که برای تاسیس آموزشگاه نقاشی کشیدیم رو به جون نمی خریدیم. بهرحال … اگه صدها قسم هم بخوریم باورشون نمیشه و چه بهتر که واسه ی خودمون زندگی کنیم نه حرف و قضاوت مردم .


یاد هنرسرای نقاشی بهار بخیر


آخرین دقایق گفتگوی تلفنی مون بود که مصطفی و خانواده اش و نیز«آ» پسر 8 ساله ی میزبان چند شب پیش، از کنزاس سیتی رسیدند و به محض ورودشون از دیدن خونه ی مرتب و چیدمان وسایل و … اظهار تعجب کردند. در فرصتی که دست داد به همراه عبدالله و مصطفی گردشی در شهر کردیم و از سمساری(دست دوّم فروشی) چندتا خرده ریز دیگه ای خریدیم. در فاصله ای که اونها برای خرید پیتزا رفتند؛ برای اینکه مختصر کهنگی وسابل، کمتر به چشم بیاد؛ گرد و خاکش رو با دستمال تمیز کردم. البته دست دوّم بودن وسایل توی آمریکا به معنی زوّار درفته نیست و حتی گاهی وسایل نو و آکبند رو میشه توی اینگونه مکانها پیدا کرد. در ادامه ی شب کارمون شده بود تخمه شکستن و میوه خوردن و از هردری سخن گفتن و همزمان به دیوار میخ کوفتن و تابلوهای نقاشی زهرا رو آویزون کردن.


تذهیب _ هنر دست زهرا


با اونکه همگی رفتند بخوابند؛ گپ و گفتگوی من و مصطفی وسوسه شون کرد تا زهرا و عبدالله هم به ما بپیوندند. تا ساعت 2 بعد از نیمه شب از هردری حرف زدیم و از جمله: داستان مهاجرت مصطفی به آمریکا که از دوران سربازی اش در واحد صدور مجوّز خروج دانشجویان اداره ی نیروی انظامی آن زمان(ژاندارمری) شروع شد.  با رفت و آمد دانشجویان و بهتره بگم بچه پولدارها و همچنین باسوادها، کم کم از راه و چاه موضوع سر در می آره و پس از اینکه به عنوان دانشجو عازم میشه؛ وسیله ی خیر راهی شدن بسیاری میشه. البته اون زمونها وسایل ارتباط جمعی به راحتی امروز نبود و جز گهگاه تلفن و ارسال عکس و نوارکاست، هیچگونه اخبار رسانی دیگه ای در کار نبود. با این توصیفات کار مهاجرت همیشه سخت بوده و اینطور که می گفت: حتی اون روزها که پول ایرونی تا به این حد افتضاح نبود؛ یا هیچ پول نقدی در بساط کسی نبود! یا اگر هم بود!!؟ تبدیل به دلار، آنچنان مقرون به صرفه نبود. بنابراین مجبور بودند در کنار تحصیل، کار کنند و فعلن ناگفته بمانه که هرکدومشون به چه کارهای سختی تن دادند!!؟ اونچه که بد نیست بدونید اینکه: سی و چند سال پیش به خاطر گرونی بیش از حد تلفن، ترجیح می دادند از نامه نویسی استفاده کنند و هر نامه ی هوایی، دست کم سی روز طول می کشیده تا به مقصد برسه. به عبارت دیگه هر مکاتبه ی دو طرفه دست کم دو تا سه ماه طول می کشید.

نمونه نامه ی ده ریالی که بصورت هوایی مبادله می شد _ 1352 شمسی


در عوض همین سبب شد تا با چیز نگهدار بودن عبدالله، این روزها بتونم دستنوشته های ارزشمندی از مرحوم پدرم رو بخونم و نیز نوار صدای همه ی خانواده رو بعد از سالها بشنوم. ای وای که چقدر صدای بچگی هام، شل و ول و خنده دارتر از حالا بوده؟ ولی خوشمزه تر از اون نواریه از بچه های دانشجوی نجف آبادی که در ایالت کنزاس و شهر کافی ویل درس می خوندند و یه ریز همدیگه رو دادا صدا میزدند و از تعارفات عادیشون هم «تخم چشمم» بوده.