X
تبلیغات
رایتل

از نجف آباد تا آمریکای جهانخوار

خاطرات تجربه و زندگی جدید در آمریکا
جمعه 19 آبان‌ماه سال 1391

خاطرات آمریکا_19: کشور هردمبیل

با سر و صدا و قهقهه ی بلند بچه مدرسه هایی که انگاری زنگ تعطیلی خونه رو زده و ریخته باشند توی کوچه،  شش گز از خواب پریدم. مدتی طول کشید تا متوجه بشم کسی نیست جز عبدالله و مصطفی و چندتا پیرمرد دیگه که اول صبحی از تحویل کامیون برمی گشتند و سروصداشون محله رو پرکرده است . صبحونه رو خورده نخورده، هرکس راهی شهر و دیار خودش شد. هرچند داخل ایران تعطیلی های ایام نوروز تازه شروع شده بود، اما اینجا هرکسی باید برمی گشت سرکار و زندگیش. آمریکاست و «عمری کار» و  در این کشور «هردم بیل» :) باید برای پرداخت انواع قبض(بیل Bill) آب و برق و گاز و غیره زور زد.

نمونه ای از بیل و کلنگ آمریکایی / قبض گاز Gas Bill


همه رفتند و بخاطر اینکه ما هیچ ماشینی نداشتیم؛مجبور بودیم به انتظار برگشت دانا از اوماها باشیم و اگه حتی سپیده دم صبح هم حرکت کرده باشه؛ پای 4 ساعتی رانندگی درمیان بود. میزبان به سرکارش رفت و ما هم سرخودمون رو به صحبت از هردری بند کردیم و درعجبم که غربت چه رازی داره که از هر جمله، سه تا کلمه اش گرد موضوعات عادی شهر و دیار و ایران می گشت!؟ این در حالیه که همه ی عمرم از کنار اینگونه موارد به ظاهر ساده رد شده بودم و به این جور موضوعات از صنعت فرش و چاقوسازی نجف آباد گرفته تا اینکه محدوده ی شهر چگونه بوده؟ کمتر توجه داشتم. در فرصتی که دست داد دست به تلفن شدیم تا نوروز رو به اقوام داخل ایران تبریک بگیم. با هرمکالمه مون، خبری رو که درباره ی مهاجرت مون سرزبونها افتاده؛ می شنیدیم و گاه می خندیدیم و گاهی هم به نشونه ی تاسف از این شایعه های بی اساس سری تکون می دادیم.

ستاد شایعه پراکنی اقوام و حومه


اونچه که خیلی جالب بود نظر یکی از زنهای اقوام بود که باصداقت تمام گفت:«راستش پشت سرتون غیبت کردم و گفته ام: نباید فاطمه رو باخودتان می بردید!!!! به درس و مدرسه اش لطمه میخوره و… .» واکنش یکی از برادرانم خیلی تامـّل برانگیز بود. درحالیکه غش خنده ی عمیقی زد، با لحنی طعنه آمیز طوریکه اطرافیانش نیز بشنوند؛ بلند بلند گفت:« هی به خودم میگفتم آخه چرا حمید ماشین نیمی خره؟ چرا …؟؟  نگو داشته جمع و جور می کرده تا راهی بشه. آخه راستش همین ها باعث شده بود که دیگرون حسابی برات باز نمی کردند و سربه زیر متلک این و اون بودیم … ولی حالا که رفته ای حسابی خوشحالم که  اگه … خداوکیلی ی ی اگه …  خودم بجای تو بودم اینقده ذوق نداشت. حالا هم سفت و سخت مواظب باش که هوس برگشت نکنی و دوری رو طاقت بیار و حتی کم کم کارهای ما رو هم جور کن تا بیایم. هروقت هم شد یه زنگی به این پسره(پسرم) بزن و نصیحتش کن و….» دروغ چرا یه دفعه حال غریبی پیدا کردم ویادم به اوضاع خودم توی ایران و شعری افتاد: «تا که بودیم، نبودیم کسی / کـُشت مـا را غـم بی هـمنـفسـی // تا که رفتیم،همه یار شدند / خـُـفـتـه ایم و هـمـه بـیـدار شـدند // قدر آیینه بدانیم، چــوهست / نه در آن وقت که اقبال(افتاد) شکست»

نزدیک 2 عصر بود که به محض رسیدن دانا سوار بر ماشین او راهی شدیم. از اونجا که وسایل دیگه و موکتی هم کف  ماشین بود؛ مجبور شدیم روی سر و کله ی هم سوار بشیم و خوشبختانه کسی ما رو نمی شناخت و هرکس هم می دید فکر می کرد میکزیکی هستیم چونکه اونها و سیاهپوستها به اینگونه سوار شدنها و استفاده از ماشین مشهورند.  اوضاع جوی داخل ماشین اونچنان جور نبود و بخاطر قهر و آشتی ها ی لحظه به لحظه ی دانا و عبدالله، هوا گاهی ابری و بارونی و گاهی هم آفتابی میشد. جز سکوت چاره ای نداشتیم و زبان بلد نبودن هم قوزی شده بود بالای قوز غریبی و نا آشنایی مون با فرهنگ  آمریکایی!! به محض رسیدن شروع کردیم به چیدمان بقیه ی وسایل و آروم آروم چهره ی خونه گرم تر و بهتر شد و در این فاصله هم دانا و فاطمه  به خرید مایحتاج اولیه و خوراکی اقدام کردند.

خط و هنر عیال بر روی تابلوی یک رستوران


به حدی شهر جمع و گرد و کوچکیه که فروشگاههای اصلی با خانه مون، چندان فاصله نداره و حتی پای پیاده هم میشه رفت و آمد کرد. وقتی که دانا از خرید برگشت تا دقایقی می خندید و گفت: «هر کی که از سطح شهر رد بشه، کاملن متوجه میشه که گروهی غریبه(خارجی) توی این خونه زندگی می کنند. آخه تمامی لامپهای هر دو طبقه و اتاقها ایرونی وار روشنه و از فاصله ی دور مشخصه. درحالیکه خود آمریکاییها به ندرت از نور سفید مثل مهتابی استفاده می کنند و با روشن گذاشتن یکی دوتا چراغ رومیزی و چراغ خواب(آباژور) فضا رو بصورت نیمه روشن و رویایی می پسندند. البته این مورد یکی از حساسیتهای اولیه ما بود که به نور زرد عادت نداشتیم و هرچی چراغ دم دستمون بود؛ روشن می کردیم.