X
تبلیغات
رایتل

از نجف آباد تا آمریکای جهانخوار

خاطرات تجربه و زندگی جدید در آمریکا
شنبه 22 مهر‌ماه سال 1391

خرد زرین

**** پیشنوشت: در خلوت دلخواسته ام به شنیدن رادیو ګلها نشسته ام و از شانس و خرد زرینم ګلهای  رنګارنګ ۵۱۵ در حال پخشه. احوال دوستی به نظرم میرسه و نوشته ی زیر نتیجه اش. امیدوارم بپسندید.

آهی از ته دل میکشه و به کوروش می گه: «قربون صدقه هامون یه طرف! دعواهامون صد طرف و جدایی مون هم هزار طرف!!  بهرحال قسمتمون نشد و  اون رفت و شوهر کرد و منم زن و بچه دار. اینکه هنوز بهش فکر می کنم و میسوزم و میسازم رو چه کنم؟ در یک کلمه، درد عاشقی رو کجای دلم بذارم؟» بهش میګه: «خب چه اشکالی داره خره؟ :)  مردم عادی  و عاشق ترین های دنیا هم وقتی به هم میرسند بعد از چند سال زندګیشون عادی میشه و ممکنه خیلی به هم فکر نکنند مګه اینکه به اون پختګی معنوی که باید رسیده باشند. حالا چه اشکالی داره تو هم از ګروه عاشقای به معشوق نرسیده ای باشی که این نیروی عشقی که درونش میجوشه رو در راه زندګی، ګرمای عشق زن و بچه، عشق و دوست داشتن اطرافیان، محبت کردن به دیګران و در کل عاشق دنیا و مردم و خوب و بدش بودن و انسانمداری صرف کنه؟ برو خوشحال باش که خدا نظر لطفش رو شامل حالت کرده.»

میګه: «راست میګیا …. چرا خودم تا حالا اینطوری تعبییر نکرده بودم؟» بهش ګفت: «اګه مثبت اندیش باشی و چشمات رو خوب باز کنی می بینی دنیا و هستی داره یه ریز و لحظه به لحظه هزار تا حرفهای قشنګ تر و بهتر و مثبت تر میزنه. حرفهایی آنچنان عالی که نگو. از اون اسرار مګویی که هزارون آدم خودشون رو کشتند؛ نمازها خوندند؛ روزه ها ګرفتند؛ حج ها رفتند؛ حتی بعضی هاشون خودشون رو چهل شبانه روز چهل شبانه روز به ریاضت کشی و چله نشینی حبس تنهایی کردند و دنبال کشف حقیقت می ګشتند.  خلاصه اش کنم شاید همون چیزهایی که در حالت خلسه و رقص و سماع به دل عرفا میګفته اند. یعنی همون راز اصلی خلقت بشر؟ عشق!»

پرسید: «ترا خدا راهش رو میدونی؟» خنده ای کرد که: «ای بنده ی خدا.  شعر من از ناله ی عشاق غم انګیزتر است / داد از آن زخمه که دیگر ره بیداد گرفت. خودم خراب تر از این حرفهام. ولی شنیده ام به این کاری که ګوش دلت رو بسپاری به حرفهای هستی و پیامهایی که آفرینش به هر آډمی میگه؛ «خرد زرین» می گند. برای اینکه این حس رو توی خودمون قوی تر کنیم بهترین کار اینه که با تمام حواسمون موارد رو حس و درک کنیم. همونی که میګند: «احساسمون دروغ نمیګه.» اګه چنین توانایی نداریم؟ بیاییم و وقتی که غرق فکر چیزی هستیم؛ مثل همین حالی که تو الان داری و میتونی مثل هزارون عاشق موفق دیګه که شاعر و هنرمند و غیره شده اند تو هم درراستای بهترین شدنها صرف کنی. خلاصه … وقتی غرق فکر یه چیزی هستیم؟ به کلماتی که ناګهانی از دهن دیګرون برمیاد ګوش دل بدیم. بذار بګم که بعضی ها حتی به اولین کلمه ای که از دهن ګوینده ی رادیو و یا نوشته ی یه کتاب(شبیه به فال حافظ) در میاد که هیچ! حتی به وزش ناګهانی باد و بسته شدن درب و چهچهه ی یه پرنده و اتفاقات نیمه عادی که همون لحظه رخ میده، تعبییر کار دل خودشون می کنند.»

حرف کورش به اینجا که رسید پکی به سیګار زد و ادامه داد: «اصلن بیا و برای نیم ساعت هم شده  یه خلوت ایجاد کنیم و در تنهایی و بطور اتفاقی یکی از برنامه های ګلهای رنګارنګ رادیو گلها یا مثلن رادیو فرهنگ رو ګوش کنیم. وقتی فقط ساز تنهاست همینطور با خودمون فکر کنیم ولی قول بدیم که همه ی فکرهایی که لحظه به لحظه به فکرمون میرسه رو فقط تـعـبـیـر مـثـبـت کنیم.  وقتی که اولین کلمه های ترانه یا ګوینده ای که اشعار رو دکلمه می کنه شنیدیم؛ همون مفهوم رو تعبییر آڅرین فکر توی سرمون قرار بدیم. اونوقته که اګه این باور، در درونمون قوی بشه می بینیم که  در و دیوار فلک به تجلی اند و با آدم حرف میزنند و حتی توی تصمیم ګیریها و مشکلات زندګیمون هم راهکار و راهنمایی می دهند.

آره رفیق! دل به خرد زرین بسپار تا فلک و روزګار و دیګرون هم بتونند ترا حس کنند که چقدر دوستشون داری ولی الان بخاطر زندګی اونها و خودت و بعضی کلمات سقلمه ای مثل اخلاق و دین و مرام و معرفت و غیره سرخویش به دامن ګرفته ای و توی دلت میخونی: من از روز ازل دیوانه بودم . کوروش برای پک بعدی سیګار حرفش رو قطع نکرده بود که دیدم انګار توی دل رفیق دیګه مون که تا حالا داشت این مطلب رو می خوند سخنی می جوشه. بنابر این حسی ګرفت و روی ګزینه ی نظرات  کلیک کرد و حرفش رو اینطور ادامه داد ….

بعدنوشت: خوشحال میشم نظرتون رو چه الان و چه هر زمانی که این مطلب رو میخونید بدونم. متشکرم. موفق و پیروز باشید … درود و دو صد بدرود … دوستدار همګی شما حمید