X
تبلیغات
رایتل

از نجف آباد تا آمریکای جهانخوار

خاطرات تجربه و زندگی جدید در آمریکا
جمعه 31 شهریور‌ماه سال 1391

خاطرات آمریکا_15: گرین کارت لاتاری

پس از سفر اولمون و دیدار از محل کارم، سفردومـّمون به ایالت کنزاس و شهر کافی ویل گذشت که شروع قسمتهای اول خاطراتم به ذکر اون سفر گذشت. الان که دارم بقیه ی خاطرات رو می نویسم آخرین هفته ی ساله و روز گذشته «چهارشنبه سوری» بود. کورش از ایران زنگ زد و با دونستن این که از آش و خوراکیهای شـُل و کور خوشم میاد؛ جای ما رو حسابی خالی کرد. در بین گفتگوها یادی هم از پارسال داشتیم که خانوادگی به دشت و بیابون های اطراف نجف آباد رفتیم و زهرا پس از اینکه از روند کاری و ویزا کمی گفت؛ ناگهانی از کورش پرسید:« آقا کورش ! بوی رفتن میاید یا نه؟» کورش نیز گذاشت و برنداشت و خیلی خشن گفت «نه»!!! همین جواب قاطع و منفی او به زهرا سببی شده بود تا مدتها موضوعی برای خنده داشته باشیم. اینطور که کورش می گفت: جشن چهارشنبه سوری امسال(1385) هیچ بگیر و ببند و پلیس و مأموری توی کار نبوده{ البته بعد باخبر شدم که نیم ساعت پس از گفتگوی تلفنی مان ماموران سررسیده بودند و همه ی مردم رو، حتی کسانی رو که با خانواده و فقط برای صرف شام حاضر بودند؛ مجبور به تخلیه ی پارک کرده بودند!! در حالیکه نمیدونند این سنت ایرونی، پاسداشت گذر شجاعانه ی «سیاوش» از روی آتش بخاطر اثبات پاکدامنی اش بوده و ایرانیان تا زنده اند اینگونه مراسم رو زنده خواهند داشت}


امروز چیز خاصی اتفاق نیفتاد جز اینکه گفتگوی همزمان با حج اکرم در داخل ایران و دخترش ملیحه در کانادا و دیدن همزمان تصویر یکدیگه توسط یاهو مسنجر و کامپیوتر، چنان انرژی بخش بود که برای لحظه ای دلم به حال «ننه»(مادر مرحومم) سوخت که چطور نماند و این چنین امکاناتی رو ندید. تکنولوژی امروز کجا و هر سه ماه، به سه ماه چشم انتظاری رسیدن یک نامه ی هوایی (یا بقول ننه: کاغذ) و دستخط پسران در غربت کجا؟ اونقده اینترنت و کامپیوتر کارها رو آسون کرده که حتی خارسوی (مادرزن) گرامی بنده هم، کامپیوتری شده و از زهرا سراغ دفعه ی بعدی (اومدن جلوی دوربین) رو می گرفت. اونچه فراموش نشدنیه حال و احساس افراده پس از دیدن چهره ی یکدیگر. مثلن امروز زهرا کاملن بی حوصله بود. امـّا پس از گفتگو با حج اکرم و خانم انتظاری اونچنان شنگول شده بود که زیر لب برای خودش آواز می خوند و من و دانا زیرزیرکی می دیدیم و می خندیدیم.


جالبتر اینکه خانم انتظاری به سبب رابطه ی احساسی و اجتماعی خاصی که با زهرا داشت؛ وقتی برای اولین بار زهرا رو دید، برای چند دقیقه ای فقط می خندید. او تعریف کرد که هنوز خبرمهاجرت ناگهانی ما داغ داغه و افراد بسیاری اون طفلی رو از نوع و چگونگی مهاجرت ما سوال پیچ کردند. حتی مادر یکی از دوستان زهرا با توقع بی جایی که داشته به نوعی شاکی بوده که چرا موضوع مهاجرتمون رو با دخترش که شب قبل از پرواز به درب خانه مون اومده بود؛ درمیون نذاشته بودیم؟ این درحالی بود که زهرا روزهای آخر حسابی شکننده و باریک بین شده  و از فخر فروشی این و اون دلش شکسته بود. از جمله دختر همین خانم، همان شب با دیدن موتورسیکلتم با کلامی گوشه آمیز و لحنی آمرانه به زهرا گفته بود:« آآآ هنوز همون موتور رو دارید و ماشین نخریده اید؟» و بین صحبتهایش بارها تاکید داشته بود که «بابام که خارجه… از خارج زنگ زده و گفته چی میخواید؟… ما هم شاید بریم خارج!ج!ج!». خوب می فهمم که چه دردی داره و ایکاش که این اخلاق فخرفروشی و تمسخر دیگرون از ادبیات فکری ما ایرونی ها پاک بشه؟


همینطور که گفتم: امروز 15 مارچ و آخرین پنجشنبه ی سال خورشیدیه و با عبدالله و زهرا خاطرات سال گذشته رو مرور می کردیم. پارسال(1384) همین ایام مراسم سالگرد پرواز ننه بود و هنوز حال احساسی اون شب رو در نظر دارم که پس از مدتها نه در عالم خواب و بلکه به بیداری و با چشم اثیری، ننه رو می دیدم که به عادت همیشگی اش، داشت باغچه ی گــُلش رو آبیاری می کرد… امـّا کو اون مادر و کو اون خونه و کو اون چیدمان منزل و کو …. ؟؟؟ باورکردنی هم نبود که با رفتنش، جمع گرم خانوادگیمون اونطور از هم بپاشه. شمعی بود که همگی ما مثل پروانه دورش  می چرخیدیم و با خاموش شدنش، گرمی محبت های خانوادگی هم رو به سردی گرایید. اکنون ماه به ماه، بخت دیدار برادر و خواهر رو نداریم چه برسه به اقوام دور و نزدیک. کمباری قصه هم اینه که من و خانواده ام هم غربت نشین شدیم و کو تا دیدارشون قسمت بشه؟

همیشه در قلب منی مادر


احساس روحی بیشتر تازه مهاجران در ابتدای مهاجرت، حال و روز زنانی اند که طبق عادت ماهیانه شون، مودی اند و به هر بهانه ای دنبال دعوا می گردند. یادی کردیم از پیشنهاد یکی از اقوام که: بد نیست زنان در این مدت سیکل ماهیانه شون، پیراهنی بپوشند که عکس یک سگ روش داشته باشه و اخطاری باشه برای دیگرون تا هوس کل کل و یک و دو کردن با اونها رو نکنند. از اونجا که من به این مورد توجهی نداشتم و یک و دو کردنم با زهرا تا مرز دعوا پیش رفت؛ به محض مشاهده ی نام یکی از دوستاش روی لیست اسامی یاهو مسنجر، سببی شدم تا  اونها یک ساعتی به گپ و گفتگو باشند و کمی هم نخودچی پشت سر ما شوهران خوب ایرونی بخورند. از اتفاق حال و روزش هم خوب شد. شاید این تجربه، راهکاری باشه برای دیگر مهاجران که به محض بدخلق و بی حوصله شدن، به هر طریقی ولو مسنجری به دوستاشون وصل بشند!!؟


عصر و شب باعبدالله برای خرید مرغ کنتاکی به فروشگاه رفتیم. حضور مرد و زنی توی فروشگاه نظرمون رو جلب کرد. زن روسری به سر داشت و پالتوی بلندی رو به سبک مانتو پوشیده بود. کفش کتانی  و سبیل مرد همراهش سخت کنجکاومون کرد تا بدونیم کجایی اند؟ جالبه که مهاجر از بس دنبال یک همزبون و یک هموطن می گرده؛ هرفردی رو با کمی شباهت، از کشور خودش تصوّر میکنه. در این بین خدا نکنه که آشنایی بیابه ؛انگاری فرشته ای از خدا رو دیده.  ولو کفتری که مثلن اجدادش روزگاری از سمت ایران رد شده باشه. عبدالله بخاطر ظاهر لباس و رنگ پوستشون معتقد بود که هندی یا پاکستانی اند و من بخاطر تعصبی که در حفظ حجابشون داشتند به کمتر از افغانی یا عرب رضایت نمی دادم. البته اونها هم از دور ما رو زیر نظر داشتند. برعکس همه ی موارد مشابه، اینبار زهرا بود که دلش می خواست موضوع رو کارگاهی کنه و مرا واداشت تا بلند بلند صحبت کنم.  آقاهه به محض شنیدن زبان فارسی، هیجان زده سلامی داد و با هم آشنا شدیم. عبدالله به محض شنیدن نام خانوادگی اش، اصفهانی (نصرآبادی) بودنش رو تشخیص داد و حتی برادر خانمش رو که از معدود ایرانیان ساکن اوماها بود؛ کما بیش شناخت. اونچه که برای من جالب بود اثبات این شایعه که ثبت نام در قرعه کشی هرساله ی گرین کارت لاتاری آمریکا در حوالی مهرماه واقعیت داشت. دوسال پیش از طریق خانمش برنده شده بودند، ولی هنوز به طور کامل تصمیم به مهاجرت نگرفته اند و اکنون هر 6 ماه یکبار برای پیمودن روند قانونی اخذ سیتیزنی(اقامت دائم) آمریکا میاند و میرند.

نمونه ی یک نامه ی قبولی گرین کارت در مرحله ی اول


خانمش، شمسی، فرهنگی بود و حتی مدتی هم در کهریزسنگ نجف آباد تدریس داشته بود. ولی الان بعد از 15 سال سابقه، بدنبال سرنوشت، راه غربت رو پیش گرفته. اون ما رو نیز تشویق به پرکردن فرم ثبت نام لاتاری کرد و افزود که چنین چیزی نه تنها واقعیت داره؛ بلکه کاملن رایگانه و با مراجعه به اینترنت وسایت مخصوص ثبت نام، به راحتی می تونیم خودمون این کار رو انجام بدیم. با اینحال می تونم اطلاعات بیشتر رو از سایت «مهاجرسرا» بدست بیارم و نباید این فرصت رو از دست بدیم. اونچه که یکی از دغدغه های او برای تصمیم گیری قاطع جهت مهاجرت بود؛ مسئله ی حجاب بود. هزارون مشتاق،  حسرت اون رو میخورند؛ در حالیکه هرطوری که دلش بخواد میتونه عمل کنه و اختیار باخودشه؛ ولی جالب بود که دغدغه ی اصلیش چیه؟

یک فرد با یک شخصیت درونی ولی دو چهره ی بیرونی. عکس: نازی عباسی


به عنوان آخرین سخن و جوک جدید بشنوید وقتی که برگشتیم یکی از حاضران با تفاخر طنزوار خودش می خواست دلمون رو آب کنه که در نبودنم، «انبه» خورده . میدونید که واژه ی انگلیسی انبه میشه Mango. دیگه خودتون تصوّر کنید که مخلوط فارسی انگلیسی این جمله چقدر خنده دار میشه: «حمید دلت آب!!! نبودی و من یه «من گـــو» خوردم.» :)  دیگه اینکه:  دندونهای شیری فاطمه یک به یک شروع به افتادن کرده و طبق رسم اینجا، باید دندونهای افتاده ی خودش رو زیر بالش خوابش بگذاره تا فرشته ی دندون Tooth Fairy  برداره و بجاش پول بذاره. البته فرشته ی دندون کسی نیست جز دانای بیچاره که این روزها باید حسابی پیاده بشه و عوض یک دلار، به ازای هر دندون 3 دلاری به زحمت بیفته. بقول ضرب المثل فارسی« اگر واسه ی اون آب نداره؛ واسه ی ما نون داشت که .» لااقل پول اولیه ی خرید اولین دوچرخه ی فاطمه اینطوری رسید و بازم خدا برکت بده.