X
تبلیغات
رایتل

از نجف آباد تا آمریکای جهانخوار

خاطرات تجربه و زندگی جدید در آمریکا
جمعه 9 تیر‌ماه سال 1391

خاطرات آمریکا _11 :شومینه / اعتراضها

**** پیشنوشت*** روزهای آینده راهی مسافرت هستیم و چون معلومم نیست که شرایط به چه شکلی باشه؟ از اینکه در انتشار مطالب بعدی و نیز پاسخگویی نظرات ارزشمند شما دوستان وقفه پیش میاد؛ پوزش می طلبم.

=========================

ادامه ی خاطرات: بیشتر ساعات شب رو به گفتگو سر کردیم و بمانه که عبدالله با هر اشاره ای، 30 یا 40 سال به گذشته برمی گرده و خاطراتی از خانواده و دیگران نقل می کنه و هر چند تا کلمه اش، محاله ذکری از«آقا» (شادروان پدرمون) نکنه و همزمان صداش نلرزه و اگه پا داد؛ اشکش هم نریزه. در تعجبم با اونکه سالهای زیادی نتونسته آقا رو درک کنه و اونچنان هم مورد لطف و مهربانی هاش قرار نگرفته؛ این چه ارادتیه که به اون داره؟ و یا چرا نسبت به «ننه»(مرحوم مادرمون) اینهمه احساسی نیست!؟ هرچه هست پدرش بسوزه! درد دوری و غربت، که خیلی(!) آدمها رو  لطیف می کنه و منتظرم ببینم خود بی نوام به چه کوفتی تبدیل میشم؟  بهرحال روحیه ی ما هم جا نبود تا بتونیم دل تسلاش باشیم و همینکه جمال تعارف کرد؛ همگی راهی زیر زمین شدیم تا در کنار لذت بردن از سوختن چوب و آتش شومینه، گپ بیشتری با هم بزنیم. (توضیح: عنوان این بخش از خاطرات رو به سبب علاقه ام به آهنگ «شومینه»ی آقای بنیامین بهادری برگزیدم که شنیدن «این آهنگ» رو به شما تقدیم می کنم.)


کنار شومینه / 1385 / فاطمه، تریاکی، حمید


جا داره  بگم که: اتاق خواب ما متعلق به سلیمانه که این روزها در خانه ای که پدر دوست دخترش تهیّه دیده؛ به سر می بره. اتاق فاطمه هم همون اتاقیه که بارها با دوربین کامپیوتر(وب کم) از توی ایران دیده بودیم و دراصل محل مطالعه و استراحت عبدالله است. در مقابل، جمال برای خودش، طبقه ی پایین، خلوتی تدارک دیده که بیا و ببین. هرچند در گذر زمان این طبقه بیشتر به انباری تبدیل شده؛ ولی  به سلیقه ی خودش از ریخته و پاشیدگی اونجا بهترین استفاده رو می بره و نشستن کنار همین اجاق هیزم سوز و تماشای تلویزیون و آبجویی در دست، همه ی دنیاشه و برای اون از پادشاهی همه ی دنیا بیشتر می ارزه و راستش یه جورایی به ریش اونایی که واسه ی «یه خورده بیشتر» و با توجیح  اینکه «باید پیشرفت کرد» و برای بزرگتر و بزرگتر کردن داشته هاشون «جون می کـَـنند» و هیچوقت خوش نیستند می خنده. بهش گفتم: بخند که خوب می خندی 

میگند: خاصیت نوشابه در دست چپ، دوبرابره!!


در اثنای شب نشینی از تماس تلفنی آقای محمـّد «ک» با خبر شدیم  و اینطور که  می گفت: تحقیقات اطرافیان برای تایید خبر اومدن ما به آمریکا شروع شده و زن برادرش – که ازاقوام نزدیکه – از ایران  تماسی تلفنی داشته و چگونه اومدن و واقعیت داشتن ابن خبر رو تحقیق می کرده … ساعتی بعد، مصطفی(دیگر برادرم از تکزاس) نیز زنگ زد و با هم کلی گپ زدیم و خندیدیم و به شوخی تهدیدش کردم که برای تماسهای تلفنی شکایت و التماس آمیز از ایران، «گوش به زنگ» باشه. چونکه بعضی ها براین باورند که اگه شماها بخواهید، به راحتی می تونید هرکسی رو به آمریکا بیارید و حتی یه نفری اونچنان از عالم ویزا و مشکلاتش بی خبر بود که می گفت: «اگه شما برید دبی و عبدالله بیاد اونجا، می تونه شما رو ببره !!!»


دیگر برادرم ساکن تکزاس / مصطفی (محمد علی)

هنوز بدنم خسته بود و سرماخوردگی ام به اوج رسیده بود. زودتر از معمول راهی بستر شدم. هنوز ساعت درونی بدنمون تنظیم نشده و شنیده ام بهترین کار اینه که اولین روزی که از مسافرت راه دور می رسیدیم باید در مقابل خستگی و خواب تا ساعت نــُه شب به وقت محلی مقاومت می کردیم و سپس به بستر می رفتیم. بعدها متوجه شدم مصرف قرصی(هرچند به اسم دارو هم شناخته میشه) گیاهی _گوشتی به نام «ملاتونین» باعث می شه؛ خوابمون تنظیم بشه. این قرص  در اصل کمکیه به هورمونی به همین نام در مغز افرادی که مثل معدنچیان کارشون شیفتیه و یا کسانی که در کشورهایی زندگی می کنند که طول روز و شبشون کوتاهه و مجبورند در ساعتهایی که هنوز روشنایی وجود داره؛ با کشیدن پرده ها شب مصنوعی بسازند و بخوابند. جالبه که حتی مقاله ای به نام «معجزه ی ملاتونین» وجود داره که راهکارهایی رو هم برای طول عمر پیشنهاد می کنه!

تصویری از عنوان مقاله

روز بعد:  صبح خیلی زود بیدار شدم و هرچه غلت زدم، هجوم انواع فکر و ترس مثبت و منفی اجازه ی خوابیدن دوباره  نمی داد و با بیدار شدن زهرا بهتر دونستیم از اتاق بزنیم بیرون و راهی آشپزخونه بشیم. نگو که عبدالله هم با تلفن بد موقع راضیه(خواهر کوچکم) بیدار شده بود و به همراه دانا مشغول درست کردن چایی بود. عبدالله متعجب بود که دانا هرگز اون موقع صبح بیدار نمیشه و ظاهرن نگران پذیرایی از ما بوده . تا صبحانه آماده بشه؛ چشم دوختم به برف سنگینی که تمام دیشب باریده و همه جا را سفیدپوش  و ظاهرن همه ی مردم شهر رو خونه نشین کرده بود. صلاح دونستم از وقت استفاده کنم و  دست به تلفن بشم تا به ترتیب به خانواده و آشنایان زنگ بزنم و هر چند با بعضی از اونها با این بهانه که عازم دبی برای کار و فعالیت موسیقی هستم و خداحافظی نصفه نیمه ای کرده بودم، ولی این بار درست و حسابی و بوسیله ی تلفن نحوه ی اومدن و بلاتکلیف بودنمون رو بیشتر توضیح بدم  و از خیلی چیزها عذرخواهی کنم. دروغ چرا اولش حسابی می خورد توی چــُرتم و بعضی هاشون تازه فرصت پیدا می کردند دق و دلی هاشون رو خالی کنند و باید خیلی به خودم می پیچیدم تا صدام در نیاد. هم چاره ای نبود و هم می دونستم باید بذارم سبک بشند و گذر زمان مرهم همه چیزه. لذا سعی می کردم تا میشه فقط حرفهاشون رو بشنوم که از قدیم هم گفتنه اند: این نیز بگذرد

در کل هرکدومشون به زعم فکر و تصوری که داشتند؛ برخورد می کردند و حداقل بعد از اینکه حرفهاشون رو جوابی منطقی می دادم تایید و تصدیق می کردند. این هم جملاتی قصار از فامیل : «ر: وقتی دبی بودی گفته بودی که از تصمیمت برای موندن توی دبی یا برگشتن خبرم می کنی. پس چرا خبر ندادی؟ حالا می خوای چیکار کنی؟ راحت رسیدی؟… ب: خوب کاری کردی، دبی جای خوبی برای زندگی نبود و… ا: چه بیخبر و یکدفعه رفتی؟ ما تازه بهت عادت کرده بودیم. حالا ببین واسه ی ما چیکار می تونی بکنی؟… ش: خوب توش کردی و رفتی! یه زن آمریکایی هم واسه ی من بفرست تا منم بیام … و: بی انصاف یکدفعه کجا رفتی؟ و … »  البته خودمون احتمال بسیار می دیم که رفتن ناگهانی مون، باید مثل بمب خبرساز شده باشد. بعدها «و» توضیح داد که اگه کسی هم اعتراضی داشته باشه؟ ناشی از اونه که «چرا بعضی غریبه ها خبر داشتند، ولی اقوام نه؟» براش توضیح دادم که اولن: به عنوان یک آدم گـُنده شاید این حق رو داشته باشم که نسبت به آینده ی خودم و اینکه به چه کسی باید می گفتم یا نمی گفتم؛ تصمیم بگیرم. دومن: از عدم موفقیت و نگرفتن ویزا و برگشت اجباری از دبی و بدتر از همه تمسخر کردن این و اون و برسرزبانها افتادن می ترسیدم. سومن: همه ی خواهر و برادرها رو یکسان برخورد کردیم چرا که اگر برای هرکدوم می گفتم، اون یکی بعدن اعتراض می کرد که چرا اون رو محرم ندونسته ام؟ چهارمن: اگر هم غریبه ای خبر داشته بود به خاطر نیاز و یا مشورتمون بود و متاسفانه اونها رازنگهدار نبوده اند. البته  شاید هم بخاطر طول کشیدن توقفمون توی دبی، حدس زده اند که همه چیز بخوبی پیش رفته و خواسته اند در اعلام عمومی خبر آمریکا رفتن ما، پیش دستی کرده باشند و بهرحال هرکسی یاری داره و از قدیم هم گفته اند: از یار یار اندیشه کن. فقط نمی دونم اینایی که این همه اشکال در ما دیدند؛ آیا یه ذره هم انگشت اتهام رو به سمت خودشون برگردوندند تا ببینند آیا خودشون کوتاهی هایی داشتند یا نه؟


برگشت سه انگشت، به سمت خود ماست!

جالبه همین الان هم که برای همه معلوم شده که توی آمریکا هستیم؛ کنجکاو دونستن بیشتر درباره ی «نحوه ی آمدنم»؟ «شغلم»؟ «چرا خانه و شهرم از عبدالله جداست» و غیره هستند. وقتی هم صادقانه توضیح می دیم بازم  شک و تردیدها دارند. فقط تصوّر کن  اون زمانی که توی ایران بودیم ممکن بود چه بلایی سرمون بیارند؟ تنها کاری که انجام دادیم این که درپاسخ سوالها و کنجکاوی ها طفره رفتیم همین. هرچند سخت بود و اونقدر به دلگرمی و کمک نیاز داشتیم که حد نداشت، ولی مجبور بودیم طاقت بیاریم و به خاطر ترس از سختی های بین راه، سنگ انداختن ها، جاسوس خوندنمون، کافر دونستمون، ممنوع الخروج کردنمون، جیغ و داد راه انداختن سر زمین و باغ و طلبکاری و بدهکاری و غیره سکوت کنیم. نه راستش رو بگیم و نه دروغ. چرا که برای خودمون هم امری غیرممکن بود. پس چرا خودمون رو باید سرحرف می انداختیم و هر روز هزارون سوال این و اون رو جواب می گفتیم و اعصابمون رو خوردتر این حرفها می کردیم؟ حالا هم بذار اونایی که از سر پررویی و توقع های عجیب و غریب شون هنوز حرص می خورند، در این عصبانیت بی منطقشون بسوزند که اونقده فکر توی سرم تاب می خوره که دیگه حوصله ی غصه ی اونها رو ندارم …(توضیح: خودمونیما … عجب هارت و پورت و گرد و خاکی راه انداخته بودما :) مگه نه؟)  ادامه دارد… موفق و پیروز باشید … درود و دو صد بدرود … ارادتمند حمید