X
تبلیغات
رایتل

از نجف آباد تا آمریکای جهانخوار

خاطرات تجربه و زندگی جدید در آمریکا
شنبه 3 تیر‌ماه سال 1391

چگونه از حیوانات خانگی نترسیم؟

در بخش خاطرات ذکری داشتم که عیال از سګ می ترسید و سوال خواننده ی بسیار محترمی  باعث شد تا این مطلب رو هرچند ناقص تقدیم شما عزیزان کنم. خوشحال می شم دیگر دوستان عزیز هم تجربیات کاربردیشون رو جهت استفاده ی دیگران درمیان بذارند ؛  ولی قبل از هر چیزی دلم می خواهد همه ی عیالهای دنیا بدونند همینطور که دست خودشون نبوده و ترسیده اند!؟ ما هم اګه بارها اخم کرده ایم؛ بخدا ای بسا دست خودمون نبوده خب!؟ از همه مهمتر، لابد یه ذره دوستشون می داشتیم و جلوی سر و همسر مردم که لابد خودشون از یه سوسک می ترسند ولی حالا یه پشمالوی گــُنده داره از سر و روشون بالا می ره ولی جیکشون در نمیاد که هیچ، بلکه چه  به به و چهچهی هم راه انداختن که بیا و ببین،  واسه مون افت داشته لابد!!! خلاصه ببخشند دیګه خب!؟:)



اینطوری که شنیده ام: بسیاری از اینګونه مشکلات ریشه در ترسهای دوران کودکی داره. منظور از وقتی که کودک پا به دنیا می ذاره و تا زمانی که شخصیتش شکل می گیره؛ عوامل گوناگونی از ژن گرفته تا خانواده و تربیت و محیط و فرهنگ و غیره  دست به دست هم می دهند تا به مقتضای زمان و مکان، خودآگاه و ناخودآگاه ترسهایی درون افراد نهادینه بشند که بعضی هاش نتیجه ای مثبت می دهند و بعضی هاشون نتیجه ی منفی. مثلن روزگاری توی ایران سوات(=سواد) ارزشی داشت و سبب می شد بسیاری از افراد از ترس اینکه نکنه واسه ی خودشون  چیزی نشند و بیکار بشند؛ درس خون  بشند. البته نقطه مقابلش رو هم باید در نظر گرفت که همواره همین عامل «ترس» کمابیش وجود افراد رو درگیر خودش کرده و می کنه و بهتره بگم بزرگترین عاملیه که افراد رو همیشه رنج میده. از جمله ترسهایی مثل: آبرو، بی پولی، آینده، ازدواج، شغل، زبان، ارتفاع، حیوانات، سلامتی، زخم ، آب، شنا، تاریکی، پرواز، نیاز به فردی دیگه، عدم استقلال و غیره. حالا… اګر ما، در این مورد خاص (ترس از حیوانات) که حتی عنوانش هم کلمه ی «ترس» رو صریحن یدک می کشه؛  قبول کنیم که این مورد نیز ریشه در ترس های دوران کودکی مون داره، با پذیرش این واقعیت بهتر می تونیم با این مشکل کنار بیاییم. البته در اینجا تکیه ی اصلی کلام فقط روی پذیرش خود واژه ی «ترســــ»ـــــه و به عوامل فرعیش، فعلن کاری نداریم.



در تایید سخن ذکر شده، اون هل دادن ناګهانی افراد در استخر شنا رو یاد آوری می کنم. این مورد برای بعضی ها کاربرد داشته و سبب می شده افراد به نحوه ای خشن و نه بصورت آګاهی روانشناسانه به خودشناسی برسند و با عامل ترسشون (آب /شنا/استخر) رودرو بشند و طبق سخن مشهور «شور یه بار و شیون یه بار» با همه ی وجودشون متوجه بشند که آنچنان هم که چشمشون می ترسیده، واقعن هم ترسشون اونقده عمیق نبوده. جالبه که در این بین هم، گاهی بعضی هاشون از ماهرترین شناگران می شند. منظور …  چنانچه فرد بپذیره و واقعن هم بخواد (یه بار دیگه میگم: بعد از اینکه بپذیره و خودش هم بخواد) خود او بهترین فردیه که می تونه در این زمینه به خودش کمک کنه. از اینجا به بعدش هم دست خودشه که آروم آروم بخواد به موضوعی که ازش ترس داشته نزدیک بشه و راهش رو اونطور که به خودش بهتر جواب می ده؛ پیدا کنه. مثلن  اول ګذر حیوانات رو از دور لذت ببره. سپس حیوانات اقوام و آشناها رو بیشتر نظاره کنه و حتی درباره ی اسم و مثلن خلق و خو و اداهاشون کنجکاوی کنه. اګه بیشتر دلش خواست!؟ از دور دستی بکشه و در کل اگه شده حتی با نګهداری یک پرنده یا ماهی کوچک  خودش رو با حیوانات آشتی بیشتری بده …  بقول شادروان سهراب سپهری :

« من نمی دانم
که چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است؟ کبوتر زیباست
و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست؟
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد؟
چشم ها را باید شست ، جور دیگر باید دید.»

اونوقته که می بینه چقدر هم  می تونه حیوانات رو دوست داشته باشه و تازه باید جلوی خودش رو بګیره یه وقت اینقده عاشقشون نشه که تازه بخواد بره طرفدار سرسخت انجمن حمایت از حیوانات بشه!!!؟ 

که می گوید: کرکس زیبا نیست؟

البته ممکنه ګروهی از افراد باشند که در دوره ای از زمان خودشون متوجه این مشکل ترسشون  نبودند و یا بعدن درونشون ترس ایجاد شده. مثلن دخترم(فاطمه) وقتی بچه بود؛ به راحتی همه ی کرمها و مارمولک ها رو با دست می ګرفت. ولی الان از کرمها می ترسه و یا از گرفتن مارمولکها چندشمش میشه. یا با عیال سفری خاطره انگیز به دهات زنجان رفتیم که پر از سګ و گوسـفـنـد بود. اون زمان در مقابل سگها، به ندرت  واکنش  نشون می داد. ولی از وقتی که اومدیم آمریکا، بخاطر فراوانی وجود عامل فعال سازی اون مشکل نهفته از دوران کودکی اش (منظورم حیوانات خونگی و سګها) واکنش بیشتری نشون می داد. تا اینکه، در این مورد بیشتر و بیشتر، تمرکز کرد و مشکلش کمتر و کمتر شد و همینطوری که قبلن عرض کردم حتی کارمون به داشتن پرنده ای خونګی به نام «مونس» کشید و خدا رو شکر که صاحبخونه مون، مخالف داشتن هرگونه حیوون خونگیه وګرنه می ترسم کم کم اینقده با حیوونات رفیق بشه که یا جای من باشه یا جای سګ و سوتا 

کاکــُتیل یا مـُرغ عشق طوطی یا همون مونس خانووم !!

بعنوان هذیان آخر: همه ی آدمها یه جورایی بطور ناخودآګاه می تونند حیوانات رو به شدت دوست داشته باشند. می دونید که تنها مخلوقی که در دنیا می تونه انسان رو خوب فهم و حس کنه، خود انسانه. ولی متاسفانه بیشتر آدمها ترجیح می دند؛ مود احساسی خودش رو بر دیګری ترجیح بدهند و مثلن اګه توی مود غمند، خود دوست داری(یا همون خود خواهی شون) می طلبه که همون زمان، طرف مقابلشون(معشوق/همسر/دوست/نامزد) به هر اسمی که هست (مثلن درک متقابل و …) و مودش هم هرچی که هست؛ پا به پای مود او (غمخوار) باشه و یا هر وقت توی مود شاده، طرف مقابلش هم باهاش شادی کنه. به هر حال طرف مقابل هم آدمه و اون هم ممکنه خسته بشه یا جایی بـبـُــّره و مود فکری و احساسی خودش رو ترجیح بده.

اینجاست که بعد از انسان پای یه موجودات زنده ی دارای شرایط نزدیک به انسان ـ منظور حیوانات ـ به میان میاد که تقریبن: احساسات رو می فهمند؛ کمابیش فکر، ذهن و رویا هم دارند و حتی در بعضی زمینه های هوشی بر انسانها هم برتری دارند(مثل تشخیص آدمهای خلافکار یا حوادث طبیعی و زلزله ها).  ولی با همه ی این خوبی ها حاضرند وفادارانه بخاطر عشق و علاقه ی به طرف مقابلشون (در اینجا : منظورم صاحبش) بدون هیچ خودخواهی: پا به پای صاحبشون وقت شادی برقصند و وقت ناراحتی، یه ګوشه کز کنند. وقت بی حوصلګی، کنارش  قدم بزنند یا باهاش بازی کنند و … حتی، براش جانفشانی هم کنند. لذا اګه بپذیریم دردنیایی زندګی می کنیم که: اسمش غربته (حالا ظاهری یا دلها!؟)؛ همزبان همدل کم ګیر میاد؛ بیشتر آدما ګرفتار تکنولوژی و مادیات شده اند؛ بی اندازه حیوانات خونگی وجود داره؛ سخت مواظب موارد امنیتی و بهداشتی هستند و …  آیا بعد از طرف مقابلت، چه کسی بهتر از یه حیوون مورد علاقه ی خونګی، می تونه همدم و همراه همیشګی ات باشه؟ راستی راستی تا یادم نرفته!  از خداتون باشه سگ یه آدم پولدار پایچه تون رو بگیره! عوضش از طرف بیمه؛ نونتون توی روغن میفته و یه  صفایی مشتی می کنید! ما که تا حالا شانسشو نداشتیم :) … موفق و پیروز باشید … درود و دو صد بدرود … ارادتمند حمید