X
تبلیغات
رایتل

از نجف آباد تا آمریکای جهانخوار

خاطرات تجربه و زندگی جدید در آمریکا
شنبه 6 خرداد‌ماه سال 1391

خاطرات آمریکا_7: مصاحبه

ساعت حدود پنج صبح بود که راهی شدیم. خوشبختانه چون مورد ما از نوع ویزای کار بود (نه ویزای مهاجرتی/یا مسائل خود شهروندان آمریکایی) باید بجای «ابوظبی» به کنسولگری آمریکا در خود دبی مراجعه می کردیم . هوا آنچنان بد نبود و با آنکه هنوز سپیده نزده بود؛ چند نفری زودتر از ما در فضای سبز بیرون، به صف ایستاده بودند و عجیب بود که از همون سرصبح چطور دهنشون به حرف زدن با بغل دستیشون باز میشد. فاطمه از بس خسته بود در کنار مادرش و دوستمون(بابا امیر) توی ماشین خوابیدند و منم سکاندار نگهداشتن زنبیل نوبت، توی صف شدم. کم کم سر و کله ی مردم بیشتری پیدا شد. برای حدود ساعت هفت صبح بود که ژاندارمهای غول پیکر کنسولگری پیداشون شد و به ترتیب با تطبیق شماره ی گذرنامه ها با نوبتی که مدتها پیش دوستمون گرفته بود؛ وارد یک سالن چوبی شدیم و باز به انتظار روی نیمکتها نشستیم. اینبار فضای عمومی آنچنان ساکت و سنگین بود که اگه  کسی از بیرون رد می شد؛ باور نمی کرد این همه آدم داخل این سالن نشسته اند و معلوم نبود چرا اینقدر نگران و ترس زده اند؟؟


دورنمای سفارت آمریکا / دبی


وقتی درب اصلی کنسولگری باز شد ابتدا با یک «دیتکتر» الکترونیکی دستی (شبیه به راکت تنیس که اطراف بدن می چرخونند) و سپس با گذر از دروازه ی مخصوص (شبیه به چهارچوب درب/ورودی گمرگ فرودگاهها) بازرسی شدیم و بعد از جستجوی بدنی و خاموش کردن موبایل و تحویل دادن همه ی وسایلمون (حتی خورد و خوراک فاطمه) تنها تونستیم مدارکمون رو به همراهمون ببریم. البته مامور دم درب می گفت: هرچیزی که نیاز شد و هروقت که خواستیم؛ می توینیم بیاییم و بگیریم و استفاده کنیم. جالب بود که بین ماموران کنسولگری که یکی از یکی شون گــُنده تر بودند؛ هم عرب وجود داشت و هم آمریکایی  و برخلاف هیکل ترسناکشون اتفاقن تلاش بسیار داشتند تا با لبخند و برخوردی خوش و بخصوص بازی با بچه ها، احساس آرامش بیشتری رو القا کنند. بطور اتفاقی در بین کارمندانی که رد می شدند، چند کارمند فارسی زبان و ایرونی رو در حال مکالمه ی تلفنی یا گفتگو با یک دیگه دیدم. به غیر از ما چندتایی ایرونی دیگه هم توی صف بودند که فقط تونستم با یکی دوتاشون همصحبت بشم؛ از جمله یک پیرزن و پیرمردی که برای گرفتن ویزای دیدار بچه هاشون اومده بودند و با اینکه بار چندمشون بود ولی استرسشون عجیب بیشتر از ما بود. با وارد شدن به سالن اصلی که شبیه به سالن یک بانک بود و گرفتن نوبت؛ منتظر شدیم تا شماره ی ما بر روی تلویزینهای کوچک نمودار بشه تا بتونیم بریم توی باجه ی مخصوص و از پشت شیشه با افسر مربوطه مصاحبه کنیم. این مورد دو بار رخ داد و چون محل کار من، در اصل تضمین کننده مالی (اسپانسر) ما بود و نیز عبدالله  قبلن فرمهای اطلاعات شخصی رو بصورت اینترنتی پر کرده بود؛ بار اول فقط برای ارائه ی فرم تاییده ی قبولی اداره ی کار آمریکا با ویزا  و بار دوم برای مصاحبه ی اصلی  به باجه ها مراجعه کردیم.


عکس اینترنتی و تزئینی است.


فضای سالن بیشتر شبیه به یک بانک بود که هرکسی بنا به اعلام شماره اش به باجه ی مورد نظر مراجعه و از پشت شیشه با افسر مورد نظر مصاحبه و مدارک مورد نیاز رو ارائه می کرد. بجز آب و قهوه،  خوردنی دیگه ای وجود نداشت و در عوض در گوشه و کنار سالن پر بود از نمونه فرمهای نحوه ی درخواست انواع ویزاها و مدارک مورد نیاز و هزینه ها و اطلاعات جنبی دیگه. تا نوبت مصاحبه ی ما بشه از دور یک خانم و آقای جوان روس رو زیر نظر داشتم که چطور با آرامش کامل با افسر مشغول مصاحبه ی انگلیسی بودند و آنقدر این اتفاق بصورت ساده و روان، درحال انجام بود که انگار یک گفتگوی گذرای چند نفر مسافر منتظر، در یک ایستگاه اتوبوس واحد.  افسر مصاحبه کننده ی ما  یک آمریکایی موبور جوانی بود که در وهله ی اول خیلی خوش برخورد جلوه کرد و فارسی رو مثل آب روان حرف می زد. در ابتدا یکی دو تا کلمه با فاطمه حرف زد و اسمش رو پرسید و بهش گفت چقدر اسمش قشنگه. بعد هم از خانمم پرسید که میدونه که برای چی قراره بره آمریکا و سپس ازش خواست که بشینه؛ چونکه میخواد با من مصاحبه کنه. از اون لحظه به بعد آنچنان جدی شد که هیچ، بلکه نامرد! زد کانال دو و حتی وقتی وسطهای گفتگوهامون که حسابی قات زدم و انگلیسی حرف زدنم به ته کشید؛ حاضر شد مثل لبو قرمز بشه و با حالتی عصبی کاغذها رو شرت و شرت ورق بزنه، ولی حتی یک کلمه هم دیګه به فارسی حرف نزد. درست یادم نیست سوالاش چی بود؛ ولی هرچی بود از «شک بین رکعت سه و چهار نماز و ثواب گذاشتن پای راست یا چپ هنگام ورود به توالت و اینکه از کی تقلید می کنی؟» چیزی نپرسید. الان که بیشتر فکر می کنم «مصاحبه» در اصل آخرین فرصت رودرروی دوباره ی بررسی مدارک و نظردهی نهایی افسرآمریکایی در مورد ویزا و صد البته سنجش سطح زبان انلگیسی است و بس. چرا که آخرای مصاحبه  صریحن اشاره داشت که با این «سطح زبان انگلیسی» به مشکل برمی خورم.  ناگهان جوابی از غیب به زبونم اومد که: «قراره فارسی تدریس کنم و یکی از شیوه های آموزش زبان خارجی اینه که معلم،  فقط و فقط به زبان دوم حرف بزنه!»(توضیح: این حرف غیر منطقیه و دانشجویی که یه کلمه هم فارسی نمیدونه؛ از کجا میخواد یه ریز فارسی حرف زدن  منو بفهمه تا فارسی یاد بگیره. مگه اینکه دانشجوها در خود محیط فارسی زبان مثل طلبه های خارجی داخل ایران زندگی کنند.) وقتی این حرف رو زدم؛ سری از رضایت تکون داد و ضمن اینکه از همه ی ما انگشت نگاری الکترونیکی (شبیه به اسکن کردن) گرفت؛ برگه ای آبی رنگ به ما داد که در اون لینک اینترنتی چک کردن نتیجه قرار داشت.

انگشت نگاری الکترونیکی بدون کاربرد جوهر


«عقل و یه چیزم» حسابی  قاتی شده بود و گیج شده بودم و نمی دونستم که معنی این برگه ای که بعد از بیست دقیقه گفتگو بدستمون داده چیه؟ حالا از شانس نداشته ی ما هم توی همون حین و بین  تکمه ی شلوار(مانتوی) عیال هم کنده شده بود و بیچاره یه دستش به فاطمه مشغول و یه دستش هم بند اینکه خودش رو جمع و جور کنه. با اینحال دم رفتن با سرعت نور زیر لب به زهرا گفتم: «ازش بپرس نتیجه چی شد؟» افسرمصاحبه گر تنها این جواب رو داد و رفت:«از اینجا به بعدش همه اش دست «واشنگتن» (مرکز / دولت مرکزی) است و نتیجه رو از طریق اون لینک چک کنید.»  درست به یاد ندارم که چطوری از سالن اومدیم بیرون و وسایلمون رو تحویل گرفتیم. یه جورایی فکر می کردم که با ویزامون موافقت نشده و در اصل کله مون کردند. پاهام انگاری هزار من شده بودند و راه رفتن برام سخت شده بود. به محض نشستن توی ماشین، مثل کوهی که به میلیونها سنگ ریزه  منفجر بشه؛ احساس کردم سلول سلولم روی صندلی  ولو شده. تنها وقتی به خود اومدم که دیدم دارم یه ریز به خودم فحش میدم که «چرا زبان انگلیسی ام اونقدر ناجور بود؟» (تــوضـیـح: بعد از پنج سال تجربه، هنوزم معتقدم که حتی برای کسانی که لاتاری قبول می شند؛ دونستن سطح متوسط و حتی عالی زبان انگلیسی باید هنګام مصاحبه اجباری باشه. چرا که اگه قراره کشور به کشور بشیم و بخاطر مشکل زبان، خودمون رو حبس جامعه ی نزدیک به  یک درصدی ایرونی تبار کنیم و نتونیم با نود و نه درصد بقیه ی ساکنین اون کشور معاشرت کامل و راحت داشته باشیم!؟ مهاجرت نکردن از همه بهتره. باور کنید عامل شکست تازه مهاجران، فقط  سن، شغل، مسکن، دلتنگی، دوری، مذهب ، نژاد، تحصیلات، وابستگی خانوادگی، ملی گرایی، بـُنیه ی مالی، محل زندگی، وضعیت تاهل، ارزشهای شخصی، تفاوت فرهنگی و … نیست  بلکه اگه «زبان» اونها خوب باشه و یه سرسوزن زیرکی هم داشته باشند؛ میتونند مثل همه ی سیصد و ده میلیون آمریکایی دیگه خودشون رو با شرایط و دیگران وفق بدهند و به راحتی زندگی کنند. ولی چرا …؟؟؟)


بالاترین مراکز ایرانی نشین آمریکا. آمار از ایرانیان دات کام


بابا امیر که هنوز خوب آلود بود از پشت فرمون هی میپرسید:«نتیجه چی شد؟» منم که حسابی مشغول امر شریف فحش دادن به خودم بودم و انگاری منتظر بودم فاطمه از دهنش دربره و بگه:«بابا! حالا اینقده شلوغش نکن» که مثل دیونه ها و ناخودآگاه تمام دق و دلی و استرسم رو با داد و فریاد سر اون بیچاره خالی کنم. بابا امیر در حالیکه شوکه شده بود؛  یه ریز التماس می کرد که:«حمید! ترا خدا! پلیس میگیریدمونا! آروم باش!» بهرحال … برگشتیم خونه و ظاهرن ولتاژ جن زدگی من اینقده زیاد بود که بابا امیر صلاح دونست فقط بخوابه  و دیدنی بود حال او چونکه بعد از هفت هشت ساعت بیدار می شد و یه دستشویی می رفت و با خنده ای می گفت:«نه ! هنوز یه موزولی شوکش توی وجودم هست.» اینو میگفت و دوباره می خوابید. چند روزی گذشت و هرکس سرش رو به بازارگردی و کاری بند می کرد و منم کاری نداشتم جز گوشه ایی از اتاق کز کردن و فقط فکر و فکر و فکر.(توضیح: اونروزا اشتباه ترین کار رو می کردم.  چونکه خودمو جای خدا گذاشته بودم و می خواستم با عقل و فکر و توانایی خودم کارها رو پیش ببرم. چرا که از بازی سرنوشت و دست تقدیر غافل بودم.  چرا که اگه خودم رو هم اگه می کشتم اونچه که باید می شد؛ همان می شد.) البته بګما … من اینطورکی مثل عکس زیر فکر نمی کردما … یادمه لباس هم داشتم

مجسمه ی «مـُتفکر» / پاریس


یک هفته ای گذشت و عبدالله خبر داد که با چک کردن سایت متوجه شده که با ویزای زهرا موافقت شده و مونده چک کردن سابقه ی امنیتی و گذشته ی شغلی من. حالا این سوال بی منطق توی ذهنمون می پیچید که «اگه با ویزای من موافقت نشه» چی؟ آیا زهرا تنهایی بره؟ این درحالی بود که در اصل  کارمن، سرپرونده ی این قضیه بود و اگه با ویزای من موافقت نمی شد ویزای اونم باطل می شد. توی این حین و بینی که ما داشتیم از شدت بلاتکلیفی می مردیم و حتی نمی تونستیم درد دلمون رو به کسی بگیم؛  بعضی از اقوام از توی ایران تازه وقت پیدا کرده بودند تا شماره ی تماس ما رو پیدا کنند و آروم آروم زبون باز کنند و توی اینهمه فکر و دغدغه،  سفارش سوغاتی از دبی بدند و شده بود حکایت ضرب المثل:«یکی می مرد زدرد بی نوایی؛ یکی می گفت عزیز! زردک(هویج) می خوایی؟».   هفته ی سوم و چهارم از سخت ترین روزهای حضورمون در دبی  بود و بیچاره دوستانمون که چه ها کردند تا شاید کمی اخمامون باز بشه و حیف اونهمه خاطراتی که لذتشون بخاطر شرایط مون برباد رفت. مهمونی ها، بازارگردی ها، دیدار از بازار بین المللی دبی(دهکده ی جهانی= گلبال ویلیج = با شرکت ایران و دیگر کشورها و معرفی هنرها و دستاوردهای این کشورها: مثل غذا و فرش و هنرهای دستی و پوشاک و آجیل و موسیقی و رقصهای سنتی و …) ، حضور در استودیو ضبط موسیقی و نیز تمرین گروه موسیقی درخشنده، صرف چایی و قلیون میوه ای و شنیدن گیتار نوازی و شنیدن بازخوانی ترانه ی از «حبیب» و اشکهایی که به یاد «مادر» در استکان چکید و دست آخر هم خاطره ی فراموش نشدنی صدا و هنرنمایی دوست و همشهری خوبم آقای معین_ برادرزاده ی نصرالله معین (خواننده)_ که با همون افتادگی عموی بزرگوارش میزبانمون بود.


رضا در کنار عمو: نصرالله معین نجف آبادی / خواننده


آقای معین، اون شب پشت میکروفون ضمن معرفی و خوشامد گفتن؛ یادی داشتند از دوران دبیرستان و گروه موسیقی کوچیکی که به تشویق شادروان پدرش با هم تشکیل داده بودیم و خاطره ها ساختیم. بدنبال اون  و با اطلاع از علاقه ای که به آهنگی قدیمی از عموشون به نام «مست» داشتم(اونا که توی زندگی شون قصه های خوب شنیدند / تو قمار زندگی همه جور بازی رو دیدند // اونا که تو خلوت شب، شعرهای حافظ رو خوندند / همه راهو رفتند اما، برسر دو راهی موندند) اون آهنگ رو تقدیم به بنده بازخوانی کردند و سپس برنامه اش رو به روال عادی گذشته ادامه دادند. در وسطهای اجرای برنامه بود که آقایی پیرمرد، حسابی دور برداشته بود و داشت خودش رو می کشت و خلاصه همه رو به خودش جذب کرده بود. آقای معین هم با اینکه آهنگ تموم شده بود بازم ترانه رو ادامه داد و اون  پیرمرد هم رقص رو. وسطهای کلمات ترانه بود که آقای معین با همون لحن و آهنگ ترانه، با صدای بلند پشت میکروفون شعر رو ادامه دادند که یه جورایی شبیه به این شد: عطر شکوفه داری/ مثل گل بهاری/حمید!!! «داغه(یارو) رو خوب که داری!؟؟؟» :)  خلاصه! یه ساعت داشتیم به این حرف که شاید فقط ما متوجه شدیم؛ می خندیدیم …. ادامه دارد …  موفق و پیروز باشید … درود و دو صد بدرود … ارادتمند حمید