X
تبلیغات
رایتل

از نجف آباد تا آمریکای جهانخوار

خاطرات تجربه و زندگی جدید در آمریکا
جمعه 29 اردیبهشت‌ماه سال 1391

گــُنگ خواب دیده

هدفم بود تا پایان انتشار خاطرات سفر به آمریکا مطلب دیگه ای ننویسم. مشغولیات این روزها مثل برگزاری امتحانات و فارغ التحصیلی دانشجوها، سببی شدند تا فرصت نکنم بخش بعدی رو آماده کنم. از طرفی هم حال عجیبی دارم. همچون آدم خواب دیده ای که گــُنگه و زبونی برای گفتن نداره و چه کنم که واژه ها ناقصند و ای وای از این ناتوانی ها!!؟  انگاری «دوری» ویژگی جدایی ناپذیر این روزهای همه ی ماها  شده. یکی سوئد، یکی ایران، یکی کانادا، یکی مالزی، یکی …  هرچه هست می دونم «دلتنگی» عامل اصلی این احوالاتمه. از دوری آن دوستی که در تنهایی برگی دیگه از سالهای کتاب زندگی اش رو ورق میزنه و کنارش نیستم تا لااقل به افتخارش دستی و رقصی بزنم گرفته؛ تا  دلتنگی اون خداوندی که «دلتنگی درد عشق خودش» رو بزرگترین ره توشه ی پخته شدن روح آدمی قرار داده.



«پویا نباتی» در بخشی از ترانه ی «تنفس آزاد» میخونه:

توی خلوت پر از هـمـهــمـه ام؛ که صدایی به صدا نمی رسه
اگه می تونی منـو دعا بکن؛ مـن که دستم به خدا نمی رسـه

آسـمونا ارزونی پـرنـده ها، جـای آسـمون یـه قـفـس بـده
همه ی دار و ندارمو بگیر، هر چی بودمو دوباره پس بده

بازم هیچ راهی به مقصد نرسید؛ من هزار و یک شبه معطلم
تـا تـه جـاده ی دنـیـا رفـتـم و بـازم انـگار سـر جـای اولـــم

چرا دنیا با تـمـام وسـعـتـش، مـرهـمـی بـرای زخـم من نداشت؟
پای هر چی که دویدم آخرش، حسرت داشـتـنـشو تو دلم گذاشت

لک زده دلم واسه ی یه هـمـزبـون، شـیـشـه ی دل همه سنگ شده
می دونی دلیل گریـه هـام چـیـه؟ آی خدا دلم واسه ات تنگ شده !

بهرحال  …. دوستان عزیز!  طبق اون شعرگونه ی معروف« حرفی بزنچیزی بگو! از عشق پاییزی بگو! از آتشی که با نگات، بر من می افروزی بگو! از ساختنم؛ با تو همیشه باختنم؛ در عشق تو گداختنم!  ناگفته ها را گفته ام؛ حالا پر از شنیدنم!  یک حرف تازه تر بزن! خواستی بیا به دیدنم! حرفی بزن! چیزی بگو! کاین بغض در من بشکند !»  لطف کنید و هیچ ترتیب و آدابی مجویید و هرچه می خواهد دل تنگتان بگویید تا خدمت برسم … موفق و پیروز باشید … درود و دو صد بدرود … ارادتمند حمید