X
تبلیغات
رایتل

از نجف آباد تا آمریکای جهانخوار

خاطرات تجربه و زندگی جدید در آمریکا
شنبه 23 اردیبهشت‌ماه سال 1391

خاطرات آمریکا_ 6 : ورود به دبی

به محض دریافت مدارک باید وقت مصاحبه با کنسولگری آمریکا در امارات یا ترکیه می گرفتیم که زحمت این کار رو یکی از دوستان ساکن دبی کشید. تقریبن همه چیز آماده بود و تصمیم داشتیم بریم مصاحبه و بعد از گرفتن ویزا برگردیم تا به خیال خودمون یک خداحافظی مفـصـّل از فامیل داشته باشیم و با سلام و صلوات راهی بشیم که عبدالله ما رو به دلایلی از این کار برحذر کرد و گفت: بار و بندیلتون رو ببندید و از همون دبی بیایید و یه باره از توی آمریکا «خداحافظی ها» و«ببخشیدها» رو نثار ملت هیچوقت «قانع نشو»! داشته باشید.  بمانه که این حرفها (بی سر و صدا آتش زدن زندگی مون و حرکت در جاده ایی تاریک و نامعلوم) به زبون راحت میاد؛ ولی مثل آدمهای «خواب زده» عمل کردیم. روزهای آخر رسید و با یک خداحافظی کــُشنده و سخت، آن هم فقط از برادران و خواهران درجه ی اول(منظور از یک مادر و فقط از خودشون و نه بچه ها و عروس و دامادها و وابستگانشون) به بهانه ی سفر تا «دبی» راهی شدیم. برای اینکه لطف این خاطره در طول زمان فراموش نشه، یادی می کنم از شب آخر که به ابتکار کوروش دو تا عروسک «پت» و«مت» به یادمان اسمی که همسرانمون بر ما گذاشته بودند؛ با همدیگه رد و بدل کردیم.  شرح بقیه ی ماجراهای جانسوز روزهای آخر هم بماند تا وقت دگر.



همینکه از سالن فرودگاه دبی خارج شدیم؛ دهها بلندگوی اطراف، صدای فریاد عربی از ته حلق شیخ مسجد رو که در حال خوندن خطبه های نماز جمعه بود مثل میخ  توی گوشمون فرو می کرد. اینطور که دوستمون می گفت؛ حضرت پیشنماز زحمت فرموده؛  بخاطر همزمانی ورود هواپیماهایی که از کشورهای شیعه نشین بود؛ علیه اونها صحبت می کرد.  البته حق دارند و نباشه نباشه از بزرگترین چیزهایی که گردن(یا بهتره بگم یه جای دیگه ی) عربهای منطقه رو اینطور گــُنده کرده،  حضور پولهای ایرانیان در اونجاست. بگذریم … بزرگترین شانس ورود ما به دبی وجود همان دوست بسیار صمیمی و خانوادگی مون بود که سالها در اونجا کار و زندگی می کرد و این چند سال آخر هم بالاخره خانمش رو پیش خودش برده بود. همینکه وارد منزلشون شدیم مثل یخ وا رفتیم. نگو که از بس اجاره ها بالاست؛ در یک آپارتمان دو خوابه، بصورت مشترک، با یک زن و شوهر دیگه، زندگی می کردند و هرکدومشون یک اتاق خواب کوچکی داشتند. منظور با اینکه به ندرت در منزل پخت و پز می کردند ولی آشپزخانه ی بسیار کوچک و حمام و توالت آپارتمان مشترک بود. از ما خواهش که راهی هتل شویم و از اونها اصرار که بمونید؛ چرا که خانم همخانه ی اتاق مجاور، ایرانه و با هماهنگی آن دوستشون و اینکه اون ترجیح میده خونه ی یکی از دوستای بسیاااااارخوبـــش!!! باشه؛ ما هم می تونیم از اتاق اونها استفاده کنیم و دور هم باشیم. بمانه که ده روز اقامت ما به پنج هفته طول کشید و با هر روز بیشتر موندن ما، درحالیکه استرسها داشتیم؛ همگی دست به دعا برداشته بودیم و خدا خدا می کردیم که خانم اتاق بغلی نیاد و ما رو آواره نکنه. در این  بین از همه راضی تر، البته شوهرش بود که حسابی بهش خوش می گذشت و به من و تو چه که سرش کجاها گرم بود؟

اینکه نوشته «از طرف همسر دوّم» تزئینیه! باول کنید 


شهر دبی، با آنکه شدید گرم و شلوغه؛ ولی در دید اول، خیلی جذاب با  چراغهایی نورانی و ساختمانهای سر به فلک کشیده و بخصوص وجود آخرین تکنولوژیهای  روز جلوه می کنه. البته دیدن آن همه ناز و نعمت در یک بیابانی خشک در مقایسه با ایران خودمون و اینهمه سرمایه های طبیعی که تلف می شند؛ حرص هرکسی رو در می آره. یادمه بعد از دیدن یک پیست برف و اسکی مصنوعی که در یک سالن سرپوشیده ی شیشه ای، وسط آن جهنم گرما درست کرده بودند؛ راهی یک فروشگاه شدیم و سرگرم دیدن صد رقم میوه های جور واجور مناطق سردسیر و گرمسیر بودیم که چطور با یخچالهای پیشرفته در یکجا برای فروش عرضه شده بود.  وسط اون شلوغی هفتاد و دو ملت، یه دفعه صدای غلیظ یه خانم اصفهونی رو شنیدم که با صدای بلند و عصبانی به بغل دستیش می گفت: «تــُرو خـُدا ببین این عربای ؟؟؟خور   به کوجا رسیدند کُ باید کلی پولامونو خرج کنیم و  وَخیزیزیم ایییییی همه راه بیایم با حسرت  اینا رو سیل(تماشا) کنیم و آه بکشیم !!!».  بهرحال…  وقتی بیشتر وارد زندگی مردم عادی شهر دبی می شید، واقعیتها رو بیشتر حس می کنید. در ورای ظاهر شیک افراد و داشتن راننده و آشپز و کــُلـفـَـت و خونه های آنچنانی،    محله های بزرگی از شهر رو هندیها و پاکستانی ها و فیلیپینی ها و حتی عربهای محلی فقیر و بعضن کثیف و گرفتار فساد اداری و هول و هراس دائمی استبداد پلیس تشکیل می ده که هرچند تلاش میشه  ظاهر کشور جوری نشون داده بشه که همه در اوج راحتی اند؛ ولی تبعیض نژادی و ملیتی به وضوح به چشم میخوره.  یک خارجی همیشه خارجیه و حتی اگه چهل سال هم جون کنده باشه؛ بعد از 60 سالگی دیگه نمیتونه اقامت بگیره مگه طی شرایطی براش ویزا درآرند و این یعنی از بیمه و بازنشستگی خبری نیست. اونچه که اصلی ترین ارزش این روزهای سردمداران این کشوره؛ تغییر معیارها به پول و پول و پوله(ماتریالیست). بد نیست بدونید که سیستم کلی مدیریت این شهر، به روش انگلیسی (کانادایی/استرالیایی تــا آمریکایی یا اروپایی یا روسی) اداره میشه. آخرالامر هم معلوم نیست که نیست که آیا اینجا کشوری عربی، اسلامی است یا مرکزی اروپایی، اقتصادی، تفریحی، عشرتی !!؟{توضیح مهم: تمامی موارد ذکر شده برداشت شخصی بنده  و مربوط به پنج سال پیش بوده و ای بسا اشتباه باشند.}


بـُرج العرب سمبل دبی


دیدنی های دبی بسیارند و قصد ندارم تکراری بگم و خسته تون کنم. در یک کلام هرکسی بنا به فراخور شخصیت و علاقمندیش می تونه لذت ببره. از انواع موزه های هنری و قرآنی و … گرفته تا کنسرت و موسیقی و مد و رقص و ساز و آواز و تفریح و خرید و بازار و حتی صحرا و کویرگردی.  زمانی که ما بخاطر مصاحبه ی  ویزای آمریکا رفته بودیم؛ آنقدر استرس داشتیم که هرچند دوستانمون خودشون رو کشتند به ما خوش بگذره؛ نتونستیم آروم باشیم و تنها چیزی که به من لذت می داد معماریها و نورپردازیهای فوق العاده زیبای مساجد مدرن ساز بود.  یادمه دوستمون که بهش به شوخی می گفتیم بابا امیر! هر وقت که وسط ترافیک کلافه می شدم با خونسردی تمام می گفت: «مهم با هم بودنه»!!!    دروغ چرا؟ اونروز اصلن معنی این حرفو نفهمیدم و قدر با هم بودنها رو ندونستم. تا  اینکه به این گوشه ی غربت پرت شدم و دیدار دوباره ی بعضی از دوستان که هیچ؛ حتی یکی از برادران و نیز تنها یاد آور مادرم(خاله ام) به قیامت موکول شد!  اونوقت بود که با تمام وجودم فهمیدم که درکنار هم بودن و دوست داشتن چقدر می تونه بزرگ و انرژی بخش و از دنیایی دیگه باشه؛ ولی بخاطر غرور و خامی و بی اطلاعی و … توفیقش رو از دست دادم و دادیم و می دیم و هزاران افسوس …



با آنکه محرم بود و بیشتر رستورانها و دیسکوهایی که اجرای موسیقی ایرونی داشتند تعطیل بود؛ با اینحال  بسیاری از عزاداران  حسینی (قربونشون برم) از تعطیلی تاسوعا و عاشورا استفاده کرده بودند و نه تنها فروشگاههای الکی مشهور و جنس چینی و ارزون فروش«دی تو دی» و «القبایل» پر از ایرونی بود؛ بلکه هرجایی که پا می ذاشتیم فارسی می شنیدیم. در این بین هم وای که بعضی از(لطفن: به کلمه ی بعضی توجه شود. یه بار دیگه میگم بعضی از) این خانمهای ایرونی تازه خارج اومده هم چقدرررر هول کرده بودند و باعث شده بودند تا بعضی از فروشنده های نجس پاکستانی _که حتی بعضی هاشون برای جانماز آب کشیدن صدای نوار قرآن از توی مغازه شون شنیده می شد_  با اون چشمهای هیزشون، سر تا پای اونها رو با ولع قورت بدند.  در عوض هم دیدنی بود بعضی از برادران ایرونی رو که در اون سر شهر و کنار خیابون، ماشین حساب به دست، کنار یکی از زنان «تن به مزد» در حال چانه زدنهای دیپلماتیک بودند. اولش برام سوال بود که ماشین حساب دیگه برای چیه؟ ولی بعدن متوجه شدم هم اینکه برای تبدیل واحد ارزشمند ریال ایرونی به «دلار» و «درهم» بی ارزشه و هم اینکه حساب کنند ببیند آیا «اجناس لطیف» به قیمت پیشنهادیشون می ارزند یا نه؟ اگر هم شد یارو رو بندازند توی رودروایستی ایرونی وار و یه کمی ارزونتر تمومش کنند!!!؟ در این زمینه هم که الی ماشاالله جنس چینی و  روسی برای هر سلیقه ای چه ها می کرد؛ حتی برای دگر باش ها(همجنس گراها).

بعنوان شوخی و برای تنوع خاطر بشنوید که یه روز داشتیم پیاده رد می شدیم که پسرکی چینی رو آنچنان بـَـزَک(آرایش) کرده دیدم که صدتا دختر باید در مقابل خوشگلیش لــُنـگ می انداختند. از دیدنش چشمام اینقده گرد شده بود و توی جنسیتش به شک افتاده بودم که اونهم به شک افتاد که لابد مشتری ام!؟ به خود اومدم دیدم مثل زنها چنان با عشوه،  نیم نگاهی انداخت که دل نداشته ام که هیچ، مجبور شدم این دستم رو با اون یکی محکم بگیرم که سر پیری خیلی نـلـرزه و زن و بچه رو ول کردم و یه پا داشتم و یکی دیگه قرض کردم و د فـرار   خاب دیگه نخند!!  اصلن این حرفها جلوی بچه های چشم و گوش بسته ی هفتاد سال به بالا که اینجا نشسته اند زشته!!!  صلواتو بلند بفررررررست !!! خلاصه می گفتم …  تا روز مصاحبه برسه  فرصتی داشتیم برای تفریح و بازارگردی و بخصوص نو نوار شدن و خرید لباس و گردش در فروشگاههای بزرگ  و سفری کوتاه به شهر دیگر امارات(العین) !!! …. دههه !!!  هنوز که داری می خندی !!! بخاطرت باهات شوخی دارم؟ حالا که اینطور شد دیگه هوووچی نمی گم !!! :)  ادامه دارد … موفق و پیروز باشید …  درود و دو صد بدرود … ارادتمند حمید