X
تبلیغات
رایتل

از نجف آباد تا آمریکای جهانخوار

خاطرات تجربه و زندگی جدید در آمریکا
شنبه 16 اردیبهشت‌ماه سال 1391

خاطرات آمریکا - 5 : بریم یا نریم؟

با اقدام سریع وکیل و هر بار گفتگوی تلفنی مان، عبدالله می گفت:«به دلش افتاده که این اتفاق قرار بیفته.» به همین سبب امیدها می داد که برای خرداد نشه، تیرماه آمریکاییم. تیرماه که هیچ، مرداد و شهریور هم گذشت و ای بسا که اصلن خبری نمی شد. چاره ای نبود و  باید همچنان زندگی عادی خودمون رو سپری می کردیم. مدرسه ها باز شدند و با آنکه با مسئولین آموزش و پروش اتمام حجت کردم که هر آن ممکنه به مرخصی برم؛ بعضی از آقایون وصل شده به «مهر+ ورز» بزرگ،  تازه وقت پیدا کرده بودند تا کهنه حساب هاشون  رو تلافی کنند. از جمله وقتی پیشنویس درخواست مرخصی ام رو دادم؛ مسئول حراست سازمان، هی امروز و فردا می کرد و  آخرالامر  بعد  از  اینکه  گزارشهای مدیر عرزشی (ارزشی) یکی از دبیرستانهای محل کارم رو که از طریق دانش آموزی «ساندیس خور» دریافت و منتقل کرده بود؛ پیش چشمم آورد که:«موقع تدریس، آیا فلان حرف رو سر کلاس زده ام یا نه؟»؛ برگه مرخصی ام رو _ تازه اونم مرخصی بدون حقوق رو _ با هزار تا شرط امضا کرد. سوای اینکه روزهای پر استرسی رو پشت سر می ذاشتیم؛  گرفتن ویزای کار رو هم شدنی نمی دونستم.  با اینحال نباید ناامید می شدیم  و از اونجایی که می ترسیدیم موفق نشیم و بیخودی سر زبونها بیفتیم؛ باید همه ی فعالیتهامون رو مخفی نگه می داشتیم و ای واااااای که چقدر تنهایی و نداشتن چندتا رفیق همراه و تشویق گری که ترس و نگرانی های مهاجرت رو تسکین بده؛ آزار دهنده بود. با این حال محکم پیش می رفتیم و زهرا هم شونه به شونه ی من به جمع و جور کردن وسایل خونه و سبک و سنگین کردن آنها مشغول بود و در عین حال از مدیریت آموزشگاه نقاشی اش هم غافل نبود.


آموزشگاه آزاد هنری و نقاشی بهار


اونایی که در کش و گیر پروسه ی مهاجرتند می دونند که هر یه روز انتظار، چقدر کشنده است. از طرفی این حرف عبدالله که: «وقتی که همه ی مدارکمون کامل و قانونیه؛ چرا نشه؟» روحیه بخش دلمون بود و از طرفی هم اون تعداد کمی هم که می دونستند؛ براساس دانسته های کمابیش غلط شون، ته دلمون رو حسابی خالی می کردند که: «بترسید از اینکه نشه و سر زبونها بیفتید! یا کسی دشمنی کنه و دست آخر ممنوع الخروج بشید و غیره». بمانه که مونده بودم برای چی باید ممنوع الخروج بشیم؟؟  بهرحال چاره ای نبود. روزهای کوتاه زمستون رو سپری می کردیم و اسکلت شده بر روی موتورسیکلت، باید کارهامون رو پیگیری می کردیم. بقول شادروان «اخوان ثالث»:«هوا بس ناجوانمردانه سرد» بود. با اینحال یادش بخیر موتول(موتورسیکلت) هشتاد وفادارم که پا به پامون هن هن کنان، لخ لخ می کرد و  هرجا هم که  وا می موند کافی بود برسونمش درب مغازه ی استاد(حاج) حسن درستی، ته خیابون سعدی و عجب درویشی بود این مرد!  ولو هزا ر تا کار داشت؟ تا  ابوهندل منو راه نمی انداخت؛ آروم نمی گرفت … اوس حسن و موتوول هشتاد چی ام، دم هر دو تاتون گرم.


کجایی یار محبوبم کجایی؟ 


یکی از کارهای مهمی که باید انجام می دادیم  آماده سازی روحی فاطمه و دور کردن اون از دوستاش و جابجایی مدرسه اش درابتدای سال تحصیلی سوم دبستان بود. از اونجا که بازم خدا همراهمون بود؛ وقتی ماجرای سردرگمی مون رو با دوستی که ساکن دبی بود درمیان گذاشتیم؛ یه دنده پاپی شد که به خونه ی اونها نقل مکان کنیم. خوبی بی نهایت ارزشمند این جابجایی، در این بود که خونه ی دوستم با تمام وسایل، جهت هر از گاه دیدارشون از ایران وخانواده شون خالی بود. همین سببی شد تا به مرور بتونیم بیشتر وسـایـلـمون رو در نهایت ریسک اینکه بشه یا نشه!؟ به فروش و بخشش و یغمای دیگرون قرار بدیم و یا اینکه بسیاریش رو به آمورشگاه نقاشی زهرا منتقل کنیم. این جابجایی و فروش وسایلمون سبب شده بود که دیگرون حسابی مشکوک بشند و حدس و گمانها بزنند و از جلمه اینکه شاید خونه ی دوستم رو با تمام وسایلش یکجا خریده ایم؟؟ ما هم می گفتیم:«خدا از دهنتون بشنوه». چاره ای نبود و هرکسی رو با جمله ای نه دروغ و نه راست می پیچوندیم. الان که دارم فکرش رو می کنم؛ می بینم فاطمه، به سن و زمان خودش  چقدر خوددار بوده که هیچکسی نتونست چیزی از زیر زبون این بچه بیرون بکشه.


یاد اون زیر زمین و روزها بخیر ... مگه نه فاطمه؟


شروع امتحانات ترم اول دبیرستان بود و هر شب تا پاسی از شب به صحیح کردن ورقه های امتحانی مشغول بودم و برای دیر وقت، خسته و کوفته می خوابیدم. میشه بگی هنوز دو ساعتی نگذشته بود و تازه پشت چشمام گرم شده بود که تلفن زنگ زد و با صدای جیغ هیجانی زهرا و اشک شوق فاطمه از خواب پریدم. ساعت حدود شش صبح بود و اون طرف خط عبدالله و دانا با خونسردی خاص خودشون حرف رو اینطور ادامه دادند:«دادا !!  یه دوساعتی هم صبر کردیم ک ُ  خوب بخوابی. وخی چایو بذار بار، ک ُ اداره ی مهاجرت با ویزا کارمون موافقت کرد. آ … م َ …  همی ک ُ  مدارک به دسـَم رسید میفرسم بیاد …» راستش رو بخواهید با اینکه همچنان داشت حرف می زد ولی گوشام دیگه هیچی نمی شنید. نمی دونم آیا شماها هم به این احوال دچار شده اید که بعد از کلی استرس و تلاش، وقتی نتیجه ای  رو که انتظار داشتید؛ بدست آوردید؛ قات بزنید؟؟ دنیا دنیا ترس که چه عرض کنم؛ تردید و دودلی باعث شده بود تا دو ساعتی حتی قدرت تکون دادن دست و پام رو نداشته باشم.  باید به جایی یا کسی پناه می بردم. به سختی از خونه زدم بیرون و  به سراغ صمیمی ترین دوستم «کوروش» رفتم. همینطوری که دستهام می لرزید ماجرا رو بهش گفتم و در حالیکه سیگاری آتیش می زدم؛ لب جوی آب روبروی مغازه اش،  پهن زمین شدم. هنوزم که هنوزه یادمه که بین همه ی افکار و ترسها و دغدغه هایی که توی کله ام می پیچید بعد از سوال تردید آمیز «بریم یا نریم؟» این سوالها همینطور تکرار می شدند:«بــُنــیان خانواده و آینده ی فرهنگی و اخلاقی مون چی؟»؛«تنهایی و غربت؟» و غیره

وقتی آدمی، مچاله ی هجوم افکار گوناگون می شود!


آنقدر غرق این افکار بودم که هرچی کوروش صدام زده بود متوجه نشده بودم؛ تا اینکه آتش سیگار انگشتم رو سوزوند و ناگهان  به خود اومدم. دوستم در حالی که می خندید به پشتم زد و گفت:«اینطور که معلومه؛ بیابون واجب شدی.  برو خونه یه کمی گرم شو تا من برم سور و سوسات رو جور کنم و بیام دنبالت». دوساعتی گذشت و آفتاب خوشمزه ی زمستونی پهن شده بود که راهی شدیم. دور دستهای بیابون و وسط ناکجا آباد،  اتاقکی دود زده و کم نور و کوچیکی بود که متعلق به چوپان(گله دار) یکی از همسایه هامون بود که هر از گاهی با هم توی اون اتاقک به گپ و گفتگو در باره ی تاریخ و ادبیات و شعر و شاعری می پرداختیم . در همین فرصت جا داره یادی از اون شادروان داشته باشم و یادش  رو گرامی بدارم.


از فرهنگیان اهل کوه و شکار / روحش شاد


خوشبختانه چون چوپانان به مناطق گرمسیر کوچ کرده بودند؛ اون اتاقک خالی بود و بجز یک گرد گیری اندک و روشن کردن کمی هیزم، خیلی کار خاصی نیاز نداشت تا خودمون رو گرم کنیم. هنوز ساعتی نگذشته بود که غروب زودهنگام زمستونی همه جا رو پوشوند و میشه بگی برای ساعتی فقط زل زده بودم به شعله ی قرمز آتش و جز صدای ترق و تروق جرقه هایی که به اطراف پخش می شندند؛ چیزی شنیده نمی شد. البته در آن میان گهگاهی هم چک چک بارانی بود که سرشونه هامون رو خیس می کرد؛ ولی نه از بارش آسمان که سرشک گرم دو یار همراه و همرازی بود که روز جدایی شون رو نزدیک تر از هر چیزی می دیدند.

شکارگاه صارم الدوله/قشملو نجف آباد/عکس از «دیار نون»


بالاخره بین لرزش صداها کوروش به حرف اومد و هنوز این جمله ها در گوشم طنین اندازه که:«باید بخاطر بچه وآینده ات،  تقدیرت رو تازه تر رقم بزنی. اگه اینکار رو نکنی؛ ناشکری نعمتهای خدا رو کردی. مطمئن باش هرجا باشی توی قلب اونایی که دوستت دارند هستی. به خواست خدا گردن بده. کی میدونه که «او» می خواد بعد از اینهمه لطمه های اجتماعی که تا حالا خودت و خونواده ات خوردی؛ لااقل در نظر مردم ظاهر بین هم که شده؛ اینطوری اعتبار و آبروت بالا بره. مگه تا دیروز متلک نمی شنیدی که چرا ماشین نمی خری؟ اونا که نمی دونستند تویی و یک حقوق کارمندی! بذار فکر کنند که میلیون میلیون جمع کردی و با خودت بردی آمریکا. برو لااقل دنیا رو ببینی و خوب بفهمی که: دنیا دیده بهتر از دنیا خورده است. برو تا ببینی همه ی مردم دنیا رو یک خدا آفریده و این ماییم که از بس دچار افکار کفک زده ایم فکر می کنیم دین و نسل و نژادمون بر همه برتره. برو تا آرامش و زندگی کردن برای خود و نه بخاطر چیزی به نام آبرو و ترس از قضاوت دیگرون رو به خوبی حس کنی. برو اونجایی که براساس شایستگی ها و اونچه هستی به تو ارزش می دند نه بخاطر اسم و رسم وپیشینه و پارتی بازی. نگران مشکل زبانی؟ برو تا ببینی چرا می گند سرزمین فرصتها؟ برو تا ببینی چطور برای هرکسی فرصت،  جهت هرچیزی شدن، از خوب ترین تا بدترین،  پیش میارند و این خود آدماند که بنا به شایستگی هاشون از فرصتهاشون استفاده می کنند. برو تا لااقل یه زبون بین المللی یاد بگیری. برو تا لااقل دارای پاسپورتی بشی که توی بیش از 124 تا کشور نیازی به ویزا نداشته باشی. برو که یه روز متاسف نرفتنت نباشی. اصلن برو تا بدونی هیچی نمیدونی . بروتا همینطور که توی کتابهای مقدس هم گفته اند: سفر کنید تا عاقبت آدمهای خوب و بد رو ببینید. برو حمید!  فقط برو!» …. ادامه دارد … موفق و پیروز باشید … درود و دو صد بدرود … ارادتمند حمید