X
تبلیغات
رایتل

از نجف آباد تا آمریکای جهانخوار

خاطرات تجربه و زندگی جدید در آمریکا
شنبه 26 فروردین‌ماه سال 1391

خاطرات آمریکا - 2 دیدار مرده چاقه!!

*** پیشنوشت: هرچند بعد از پنج سال، سلیقه و باورها و افکارم نسبت به خیلی چیزها تغییر فاحشی کرده!  هرچند خیلی از حرفهام شاید در نظر خیلی ها بی کلاسی جلوه می کنه؛  سعی کرده ام دیده ها و شنیده های روزهای اولم رو با کمترین تغییر و به همان شکل منتقل کنم شاید که برای فردی از شما مفید واقع بشه. لذا از کاربرد خیلی از کلماتم عذرخواهی می کنم …. و امــّا بشنوید که: پس از آشنایی با «بیل» (پدر دانا)  همزمان گپ و گفتگو صبحانه رو خوردیم. شنیده ام که هموطنان شمالی، حتی برای صبحانه هم برنج  دمپختی می خورند؛ هرچند خودم این تجربه رو کمتر داشتم ولی از من به شما پیشنهاد که یه روز کله ی سحر و دم صبح، برید باغ و بر«کباب آتیشی» رو بزنید به تن که واقعن خوشمزه است. از بین غذاهای خارجکی واسه ی صبحونه، نون(بیسکوئیت)های کوچیکی که توی فر گاز پخته میشه و روش مایعی غلیظ شده از آرد و شیر و دیگر مخلفات، به نام «گریوی  Gravy» همراه با مخلوطی از تکه های گوشت خرد شده به نام «ساسج sausage» می ریزند!  آخه می چسبه!!



تا بقیه هم صبحانه بخورند و آماده بشند؛ فرصتی شد تا بیرون خانه قدمی بزنم و از نزدیک خانه ی قدیمی و مخروبه ی آنها رو در همون نزدیکی ببینم. منزل جدیدشان از نوع خانه های «پیش ساخته» است که تمام امکانات رفاهی و حتی آشپزخانه، در یک اسکلت چوبی، از قبل ساخته و قرار داده شده  و پس از اینکه توی کارخانه(نجاری) تکمیل شد؛ با تریلی به محل منتقل و نصب میشه. یعنی در طول یک روز کاری تمام در و پیکر به یکدیکر چفت و بست میشه  و با اتصال سیستم بهداشتی و گاز و برق و آب و تلفن شهری و نیز نصب موکت، آماده ی تحویل به صاحبخونه است. جالب تر اینکه حتّی شیشه ها و پنجره ها  و پرده ها نیز با انتخاب صابخونه، از قبل نصب میشه و آنچنان کار زیادی جهت افتتاح و بهره برداری از خونه، نیازی نیست.   وقتی برگشتم توی خونه،  تازه متوجه شدم قد پیرمرد، هرچند از همسرش بلندتر بوده، الان و توی سن 78 سالگی (توضیح: در سال 1391  سن 84 سالگی که متاسفانه درگیر آلزایمر شده) خمیده تر نشون داده می شه. هنوز صدای خسته اش توی گوشم زنگ میزنه که در پاسخ احوالپرسی ام، گفت:«خسته ام، همیشه خسته».


«مری» و «بیل بوگارت» مادر و پدر دانا _ کافی ویل کنزاس


حدود ساعت 9 بود که راهی شدیم به سمت شهری دیگر به نام «Joplin»(توضیح: جاپلین، همون منطقه ایه که سال گذشته دچار حادثه ی طوفان و خرابی بسیاری شد و برادر حاج حسین اوباما، شخصن از اون منطقه دیدار کرد). دیدن دهکده های سرسبز بین راهی، مرا مدام به یاد شهرهای شمالی ایران می انداخت؛ با این تفاوت که حداقل فاصله ی خانه ها کمتر از صد تا پنجاه متر نیست.  ظاهر کلبه ای شکل همه ی خانه ها، مثل ویلاهای شهرک تفریحی«چادگان» اصفهان و یا بهتره بگم؛ سریال«پزشک دهکده»، در طول یک خیابان امتداد دارند. تا ساعت 11  و قرار ملاقاتمون برسه؛ فرصتی دست داد تا در یکی از مراکز بزرگ خرید که به «مال»(Mall)  معروفه،  گردشی کنیم و نسبت به انتخاب و خرید وسایل مورد نیاز زندگی جدیدمون، تا میشه موارد متعددی رو دیده باشیم تا بتونیم بهتر تصمیم گیری و خرید کنیم ….  با دیدن آقای پولدار بی کلاس(J.W) بود که به معنی لقبی که خانواده ی برادرم به او داده بودند(مرده چاقه Fat Man) بهتر پی ببرم. سوای چاقی نامتعارف او که در آمریکا، بسیار متداوله ؛ چند چیز قابل ذکره:


عکس اینترنتی است _ مربی فوتبال خرکی ایالت کنزاس


1- هرچه خودش چاق وشلخته و بی کلاس بود، زنش حسابی آداب دان و لاغر و با ادب  جلوه می کرد.
2- محل کارومنزل مسکونی اش، در اصل از به هم پیوستن یک بلوک کامل چندین خانه تشکیل میشد. میشه بگی: خودش به تنهایی یک محلّه بود. سوای زیبایی منحصر به فرد هرکدوم از خانه ها و باغچه های اطرافش، وجود کلکسیونی از فرشهای ایرانی و خارجی، عکسها، انواع عتیقه ها و حتی قطارهای کوچک و وسایل ریل راه آهن، در کنار یکی از نقاشی های زهرا که دوسال قبل توسط عبدالله اهدا شده بود؛ کلّی زمان نیاز داشت تا بشه همه ی اونها را با حوصله ببینیم.
3- «او» کجا و «ما» کجا؟ در تعجبم که چطور باید حلقه های زنجیر،  یک به یک جوری به هم متصّل بشند که با شوخی یکی از همکارهای عبدالله که: فلان دانشکده مدرّس فارسی نیاز داره؛ عبدالله هم با « مرد چاقه» در میان بذاره و از سر اتفاق او نه تنها تحصیلکرده ی همانجا باشه، بلکه با نفوذ و سفارش او، تقدیر اینچنین بشه که او یکی از موثرترین افراد سفر و مهاجرت ما به آمریکا باشه؟؟
4-بازدید از «منزل – موزه» ی او، باعث تامّل ما شد تا پی به سخن گرانمایه ی فارسی ببریم که«چربی (روغن طبیعی و گران قیمت) که زیاد شد، به نشیمنگاه خود می مالند». آخه ! آنقدر این مردک پول داشته و ندونسته بود چیکار کنه که عشق اصلی اش«سگ بازی» بود. باید میدیدید که و هر هفت تا سگش برای خودشون چه تخت و اتاق نقاشی شده و حمـّام مخصوص و امکاناتی داشتند!!!؟ بحدیکه شاید حسرت خود آمریکاییها باشد؛ چه برسد به….؟ 



بمانه که زهرا هنوز از سگها میترسه و چنان ناگهانی از جا می پره که نه تنها خودش بلکه دور و بری ها رو هم تا مرز سکته پیش می بره. می گفتند که تمام لاتهای دنیا، از بزن بهادرهای محله ی ما می ترسن. لاتهای محل هم، از من می ترسند و منم از زنم و زنم هم از سوسک!!!  دیگه خودتون حدس بزنید چه زن ذلیلی هستم من!!؟  در عوض همون استقلال متولدین «بهمن ماه» باعث شده بود؛ فاطمه هیچ واکنشی به آمد و شد سگها توی حیاط نداشته باشه و حتی کمی هم نگران سلامتی اش بخاطر بیش از حد نزدیک شدن و دستمالی کردن اونها باشم. بگذریم …  تا حدود ساعتهای 2 بعد از ظهر، با ورّاجی های مرده چاقه معطل بودیم و بمانه که از انگلیسی حرف زدن او هیچ نفهمیدم و تنها کاری که میکردم این بود که مدام «Yes-Yes» تحویلش میدادم .  جدن هم که اسم دیگه اش، «دهاتی Red Neck » بخاطر حرف زدن و لهجه ی بدش، برازنده ی قامت گنده تر از گنده ی او بود. هرچه بود و هست؛ فعلاً که این ابرمرد!!! کلید شانس من شده بود و هرچند برای ابراز ادب و تشکر، خدمت قدرقدرتشان شرفیاب شده بودیم؛ ناهار را نیز سرش خراب شدیم و تونستیم مثل آدم باکلاسها، ناهاری حسابی گرون قیمت توی یکی از رستورانهای حسابی شیک میک بخوریم. لذیذ بودن پیازهای قاچ و سرخ شده در آرد، که بعنوان پیش غذا آورده بودند، آنچنان جایی برای صرف کباب استیک به نام«تریاکی» نذاشت و  شاید هم!! چلپ و چلوپ و مثل بچه ها، ریختن غذا از لب و لوچه، در کنار انگشتی که به مثال تیربرقی در سوراخ بینی مـَـرده چاقه می چرخید؛ عوامل جوی بودند که باعث کور شدن اشتهای زهرا شده بود!؟ جالبه که او اینهمه گند زده بود و زهرا ما را به شستن دستهایمان، وا داشت و همین هول کردن های او بود که باعث شد اشتباهی وارد توالت زنانه بشم و با صدای جیغی از نوع بنفش یکی از این زنهای موبور آمریکایی، چنان فرار را برقرار بدانم که حد نداشت.  بمانه که همین سبب شد تا دیگرون مدّتـــها  سوژه واسه ی دست انداختن من داشته باشند.


در برگشت به منزل مادر دانا، خانه ای بسیار بزرگ به سبک قلعه های سنگی، که دست کمی از کاخ نداشت؛ وجود داشت. عبدالله بادی به غب غب انداخت و هرچند خودش هم مثل ما، اون خونه  را از بیرون میدید؛ ادعـّا کرد که این هم یکی دیگه از املاک اوست که هیچ هزینه ای هم براش نمیده ولی مال اوست. صد البته اشاره ای داشت به شعری از سهراب سپهریهرکجا هستم؛ باشم؛ آسمان مال من استپنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من استچه اهمیّت دارد؛ گاه اگر می رویند قارچهای غربت؟ این همه مال من است …» تا آفتاب غروب کنه؛ فرصتی داشتیم برای 20 دقیقه ای پیاده روی تا لب نهری که در بین زمینهای کشاورزی پدر دانا قرار داشت. دیدن چند آهویی که از فاصله ای نه چندان دور شروع به دویدن کردند؛ نه تنها مرا به یاد آخرین دوست عزیزم«ک» انداخت؛ بلکه این سوال را در ذهنم تداعی کرد که : پس بهشت کجاست؟ … ادامه دارد … موفق و پیروز باشید … درود و دو صد بدرود … ارادتمند حمید