X
تبلیغات
رایتل

از نجف آباد تا آمریکای جهانخوار

خاطرات تجربه و زندگی جدید در آمریکا
شنبه 5 فروردین‌ماه سال 1391

هر کی به فکر خویشه!؟

**** پیشنوشت: ایام نوروزه و کمتر کسی اینورا آفتابی میشه. اجازه بدید محض خاطره چیزی بگیم و بس. فقط یادتون باشه که جشن زاد روز حضرت زردشت، ششم فروردینــه  و  اگه دوست دارید گزارش پارسال این جشن رو در منطقه ی کنزاس سیتی بخونید؟ _اینجا را کیلیک کنید_  جا داره یکبار دیگه آغاز سال 7034 میترایی _آریایی،  3750 زرتشتی، 2571 هخامنشی(شاهنشاهی)  و  1391 خورشیدی(شمسی) رو برای همه مبارک و فرخنده آرزو کنم:


زرتشت، پیامبر اولین کیش باورمند به یک خدا


=======================================

یکی از بازیهای هیجان انگیز فسقلی نزدیک به چهار ساله ام  (فرین) اینه که هروقت خسته ی کار میام خونه؛ میره عقب و بدو بدو میاد به سمت منو می پره توی بغلم.  یکی دو بار که حسابی دخلم اومد؛  دونستم که باید دستهام رو محافظ بخشهایی از بدنم کنم. یه بار که تازه چشمام گرم خواب شده بود؛ یه دفعه حس کردم تمام خونه داره دور سرم می چرخه. تا لحظاتی نفهمیدم چی شده و نگو که این بار با جفت پا بجای صورتم، اومده بودی روی  جای نه بدترم. خلاصه؛  تا بیست دقیقه همینطور روی زمین می غلطیدم و از درد نعره می کشیدم. چند روزی گذشت و  کمابیش  دردی وجود داشت تا اینکه متوجه شدم اطراف بدنم قلمبه شده و ترس پارگی مویرگها و یا بخشی از روده  و … مرا به دکتر کشاند. حالا درد یه طرف و شرم اینکه چطوری برم دکتر صد طرف و از همه بدتر، حسابی نگران این بودم که نکنه بعد از عمری؛ مجبور بشم تغییر جنیست بدم و ای خااااک که هیشکی حتی نیگاه چپ هم به «حـمـیــده»خانم نخواهد داشت.

اگر جــُرج بوش؛ زن می بود؛ چـــی می بـــود!؟


بهرحال راهی دکتر شدم و اینجا بود که دیگه آب شدم و رفتم توی زمین. آخه خود خانم دکتر کم بود که یه وقت دیدم درب اتاق رو باز کرد و بخاطر رعایت قانون، یکی از پرستارها _که اونم خانم بود_  برای حضور داشتن در اتاق معاینه صدا کرد.  بهرحال … قرار شد که برم سونوگرافی و فقط همینو بدونید که هنوز زنده ام   از این ماجرا یکی دو روز گذشت و قصد داشتم وارد اتاق دختر بزرگم(فاطمه) بشم که دیدم چشماش گریونه؟ کنارش به دلجویی نشستم و ازش می پرسم: «چیه ناراحتی؟» با اشکی روان و صدایی لرزان میگه: «فکر می کنی بتونی تا اون موقع گرین کارتمون رو بگیریم؟» یه لحظه شوک شدم که منظورش چیه؟ ازش خواستم بیشتر توضیح بده و گفت: «توی اینترنت جستجو کردم واسه ی «اسفنگتر» باید گیرین کارت داشته باشیم.» یه لحظه مغزم قفل شد و سناریویی طولانی برای خودم ساختم که لابد منظورش ماهیچه ی کنترل ادراره و به اشتباه،  دریچه ی نشیمن گاه یعنی «اسفنگتر» رو میگه؟ و یا شاید نگران شده که نکنه از اون «مـَـرَض بـدا»(سلاطون=سرطان) گرفته ام و قبل از گرفتن گرین کارت، توی غربت قوز رو بذارم زمین و اینجا بمیرم!


با لحنی تشکر آمیز کلی زبون ریختم که: «الهی قدتو برم … ممنونم که به فکر سلامتی ام هستی … عزیزم  نگران نباش و دونسته باش  حسابی زور میزنم زنده بمونم تا تو و خواهرت رو به سر و سامون برسونم و بعدش …» یه وقت به خود اومدم و دیدم تعجب زده و عصبانی داره نیگا می کنه و گفت:«می فهمی داری چی میگی!!؟ میخواستم توی مسابقه ی آواز ایالت میزوری شرکت کنم و نوشته باید شهروند باشید و ما گرین کارت نداریم؟» بعد از این حرف زد زیر گریه و ادامه داد:«حالا میگی چیکار کنم؟»  تازه فهمیدم که ای وای! اون اسم کذایی(ایکس فکتر x’factor)، اسم یه مسابقه ی آوازخوانیه و هیچ ربطی به هوووچ جای من،  بخصوص «اسفنگتر» نداره. با فــکـــی که تا روی زمین کش اومده و سخت خیط شده بودم؛ سری تکون دادم و توی دلم گفتم:«ما رو باش  … فکر کردیم داره غصه ی ما رو میخوره!؟» هپووووف ! که از قدیم هم گفته اند:«هرکی به فکر خویشه؛ کوسه به فکر ریشه»… موفق و پیروز باشید … درود و دو صد بدرود … ارادتمند حمید