X
تبلیغات
رایتل

از نجف آباد تا آمریکای جهانخوار

خاطرات تجربه و زندگی جدید در آمریکا
شنبه 6 اسفند‌ماه سال 1390

شکرگذاری به سبک آمریکایی

تصمیم گرفته ام به دنیای مجازی ام کمی نظم بدم. تا بشه بطور هفتگی مطلبی منتشر کنم و فقط روز تعطیل رو به وبلاگ خوندن سپری کنم. گاهی میشه با آنکه مطالب زیادی به ذهنم می رسه؛ وقت تحقیق نمیشه و اینجور مواقع  لااقل چیزی بنویسم تا عزیزان خواننده دست خالی برنگردند. هرچند که این روزها وبلاگ خوندن هم از رونق افتاده و الهی بمیرم واسه ی هموطنانی که با هزار زور و ضرب تلاش می کنند سری به «صورت کتاب»(ف.یس  بو.ک) بزنند و اگر هم مثل خیلی ها بیفتند توی «گروهای مورد علاقه شون» که دیگه نه روز دارند و نه شب. طوریکه  حتی اونهایی هم که وبلاگ می نوشتند؛ از نوشتن سرد شدند چه برسه به اون دسته ای که فقط خواننده بودند و این روزها درگیر معضل جدیدی شدند به نام فیس بوق !!!


قبل از هرچیز یادآوری کنم که این نوشته چیز به درد بخوری نداره و فقط بعنوان یک خاطره عرض کنم که … سالهای اولی که اومده بودم؛ با هماهنگی مسئول دانشجویان اینترنشنال(بین المللی)، مجبور شدم دانشجویی عرب زبان، اهل اُمـــّان (به نام عمــّار) رو برای دیدن برادرش تا یکی از شهرهای اطراف ببرم. وقتی سعید رو ملاقات کردم برام تعریف کرد که در دوران دانشجویش بخاطر کله خری عربی _اسلامی، با یکی از استادان همکارم درمیفته و لافی میاد که استاد کلاس انگلیسی رو می کشه. همین حرف بلایی می شه به جونش  که بیا و ببین.  بعد از اینکه کلی با پلیس محلی و اف بی آی سروکله زده، الان حتی حق نداره تا پنجاه کیلومتری شهر بال بندازه و همین  باعث شده که نتونه برادرش رو ببینه.


عمــّار به همراه خواهرانش ... کشور عربی اُمـــّان


از این مورد که بگذریم؛ دیروزتوی عالم خودم بودم که یکی از همکارم سررسید و منو به بیرون از کلاس صدا کرد و با آب و تاب و هیجانی ناشی از ترس اینطور گفت که: «یکی از دانشجوهای شبانه روزی با یکی دیگه دعواش شده و در حالیکه از محدوده ی خوابگاه دور می شده تهدید کرده که «تیراندازی» می کنه. الان پلیس دنبالشه ولی برای احتیاط همه ی دربهای کلاسها رو از بیرون قفل می کنیم .» گفتنیه که  اینجور قفل کردن سبب میشه که دربها فقط از داخل باز بشند مگه کلید داشته باشند. ساعتهای روز به عصر کشید و تازه می خواستم برای استراحتی کوتاه به خونه برم تا باز برای  کلاس شبم برگردم که اینبار مسئول دانشکده پیداش شد و خبر داد که چون هنوز مطمئن نیستند؛ برای امنیت بیشتر همه ی کلاسهای شب رو تعطیل کردند. نمی دونید که وجدان کاری ام سبب شد چقدرررر  ناراحت بشم . البته  بگما اینکه دماغم هی دراز میشه بخاطر سرما خوردگیه … باول کنید :)  خلاصه ی کلام … برای ایرونی از زیر کار در برو چه چیزی بهتر از این خبر. به سرعت نور خبر به رئیس ستاد سلب آسایش یعنی عیال، مخابره شد و صلاح بر این شد که ترتیب یه مهمونی کوچیکی رو بدیم و همینطور که سنت آمریکایی «روز شکرگذاری =Thanks Giving» به مناسبت ورود اولین مهاجران آمریکا وجود داره ما هم بهانه مون پنجمین«سالروز ورود به آمریکا» باشه.


فاطمه، کریستینا، دیوید، حمید و فرین


به این شکل خاطره ای دیگر رقم زدیم و گذشته ها رو یادی داشتیم ازجمله: اولین دیدارمون  با «کریستینا و دیوید»(به نوعی مادر و پدربزرگ خوانده ی بچه هام) که از بس فکرمون توی ایران می چرخید به اشتباه فکر می کردیم کریستینای برزیلی الاصل، ایرونیه !!؟ و باز کلی خندیدیم به دیدارهای بعدی مون که فاطمه ی هشت ساله می دوید به سمت سالن غذاخوری دانشکده که اگه اون پیرمرد و پیرزنه(کریس و دیوید) هستند ما هم به بهونه ی شام کنارشون باشیم. دست آخر هم رد پیشنهادم که هی به عیال می گم: خیلی هم باید خوش شانس باشید که توی آمریکا تیری از غیب نصیبم بشه و در عوض کلی پول بیمه ی حوادث رو تا آخر عمر هپولی کنید و …  موفق و پیروز باشید … درود و دو صد بدرود … ارادتمند حمید