X
تبلیغات
رایتل

از نجف آباد تا آمریکای جهانخوار

خاطرات تجربه و زندگی جدید در آمریکا
شنبه 15 بهمن‌ماه سال 1390

آمدی ولی اینجوری چرا؟

توی ایران دوستی داشتیم که شکارچی بود و بارها و بارها ازش خواستم که ما رو یه سفر با خودش ببره. بالاخره یه روز راهی شدیم اما اینبار بخاطر درخواست گوسفنداران اطراف بجای شکار به کشتار گــُرگ. بمانه که واسه ی اون  زبون بسته هم دلم سوخت چه برسه به یه بره آهوی کوژولو _ موژولو.  البته همین الان بگما … خیلی هم سوسول نیستما و اگه گوشت شیکار مشتی گیرم بیاد با «دلی پر خون و ضمیری مطمئن» میکشم به سیخ و نیش و مطمئن باشید که جای همگی شماها رو خالی می کنم. بگذریم … آرزوی دیدن بره و آهو و قوچ  وحشی اینقده بر دلمون موند تا بالاخره یه روز دل از دستمون در رفت و با دوست همیشه همراهم   _ چنگ _  راه بیابون  رو پیش گرفتیم و با کمال ناباوری  تونستیم «زبون بسته»های رها در دل طبیعت رو از فاصله ی کمتر از صد متری ببینیم و از دور هی آه بکشم و  در حالی که قربون صدقه شون می رفتم؛  بگم:


اوخ اوخ ... الهی ! جیگرتون رو  برم !!!


این خاطره در کنار صدها تجربه ی بسر بردن در دل طبیعت، سبب شد تا بارها واسه ی عیال  پـــُـزها بیام و آخرالامر تصمیم گرفته شد که یه بار هم اونها رو ببریم تا بلکه به زیارت «آهو» های وحشی نائل بشند . عصری بود که راهی صحرا شدیم و از ما هی رفتن و رفتن و به حق خدا حالا یه دونه سوسک هم رد نشد تا لابد واسه مون زبون در بیاره و خیط نشیم. کار به اونجا رسید که مجبور شدیم هرچند نگران گیردادن نگهبانان محیط زیست بودیم با ترس و لرز وارد حریم «منطقه ی حفاظت شده ی جنگل بانی» بشیم. سرانجام دمامدم غروب بود که از اون دور دورا یه سیاهی رو به زن و بچه مون نشون دادیم که یعنی:  هیجانی بشید و ذوق درکنید که به اون میگند: آهو ....! بمانه که تا برگردیم شب شد و زن و بچه مون تا وقتی که سیاهه (چراغهای) شهر رو ندیدند از شدت ترس و بیابون مرگ شدن، صداشون در نیومد. (جا داره از وبسایت خوب «دیار نون» بخاطر عکس زیر تشکر خاص داشته باشم.)


نجف آباد _ شکارگاه قمشلو. خرابه های محل استراحت صارم الدوله ی قاجار، حاکم اصفهان


این گذشت و راهی آمریکا شدیم و باور کردنی نبود که همینطور که توی خیابونهای بین شهری و مزارع رانندگی می کنیم دائم دویدنهای انواع نژادهای آهو رو می بینیم. اینقده که فسقلی ام   _فرین_ وقتی تازه زبون باز کرده بود؛ با هیجانی خاص برای عموش گفت: «عامو! دو تا آهوی واقـــعـــــی دیدم!!» بمانه که گاهی مواقع چنان از نزدیک مون رد می شند که هوس می کنم یه نیشگون به رونشون بگیرم؛ ولی برعکس ولعی که داخل ایران داشتم و با آنکه  میشه مجوّز شکار هم بگیرم ؛  اصلن دلشو ندارم و بهتره بازم بگم: «امان از آماده خوری!»  گفتنیه هرچند که دیدن آهوهای در حال گذر خیلی لذتبخشه؛  ولی همواره هشدار شنیدم که  باید سخت مواظب تصادف و برخورد با حیواناتی که ناگهانی از عرض خیابون به اون سمت میرند باشیم و ای بسا که باعث خطرات جدی  بشند. بمانه که اگه با حیوونی تصادف کردیم می تونیم منتظر پلیس بشیم تا با چسبوندن برچسبی بر بدن شکار، مجوز بردن و سلاخی اونو بده ولی گاهی مواقع  دیدن صحنه ی تصادف حیوانات، بدجوری ناهنجاره.   هرگاه چنین مواردی رو مثل عکسهای زیر می بینم زمزمه می کنم که : «آمدی جانم به قربانت ، ولی اینجوری چرا؟»




**** بعد نوشت : گفتنیه که این حادثه برای بنده رخ نداده و طی یک اتفاق و در حال گذر از جاده مشاهده کردم. همانطور که می بینید شدت حادثه به حدی بوده که ماشین حادثه دیده صد و هشتاد درجه چرخید و در جهت مخالف مسیر جاده متوقف شده است.



موفق و پیروز باشید    ....   درود و دو صد بدرود  .... ارادتمند   حمید