X
تبلیغات
رایتل

از نجف آباد تا آمریکای جهانخوار

خاطرات تجربه و زندگی جدید در آمریکا
شنبه 30 مهر‌ماه سال 1390

هــمــــســـــایــــه

شاید بارها این حرف رو در مورد آمریکاییها شنیده باشید که: همسایه از همسایه خبر نداره؟ اصلا ً احترامات، سرشون نمیشه؟ خونگرم نیستند و …. بذارید به جرات بگم که در وهله ی اوّل ، همینطوره ولی  وقتی دقیق بشید، می بینید که در اصل بخاطر عدم دخالت در زندگی دیگرانه که چنین به نظر میرسند. درحالی که هرجا که افراد مسن، زنان و بچه ها باشند، از جمله در اتوبوس، قطار، پارکینگ ماشین، رستوران  و … حق تقدّم با آنهاست. با آنکه بی تفاوت به نظر می رسند؛  اگه ناراحت باشید از چهره ی شما این ناراحتی رو میخونند و در مورد آن  سوال می کنند. تظاهر و دلسوزی الکی هم  نمی کنند ولی در رفتارشان مشخصه که  شرایط شما رو درک کرده و به آن اهمیت می دهند و اگه بتونند  تلاشی هم برای حل مشکل شما می کنند. شاید قربان و صدقه  نرند ولی اگه شما رو مدتی نبینند دلشون براتون تنگ میشه. اگه شما  کاری براشون انجام بدید ده بار تشکر می کنند و اگه ناراحت شدید؛ حتمن(حتماً) معذرت خواهی می کنند.


                                          سلام و صبح بخیر به همسایه !!


درسته که  تا از آمریکایی جماعت چیزی را نخواسته باشید و یا سوالی نکرده باشید؛ بنا بر فرهنگ دخالت نکردن در امور شخصی افراد،  به خود اجازه نمی دهند که بصورت خود سر در امور شما دخالت کنند؛  یادتون هم نره  که علم وحی هم ندارند که مشکل شما را کشف کنند و به کمکتان بیایند.  پس مثل من نگذارید هزاران سختی،  شما را از پا درآره و سپس کمک بخواهید. همون سال اولی که مهاجر آمریکا شده بودیم و زمانی که دختر کوچکم به دنیا آمد؛ نه از خارسو(مادر زن) خبری بود که عیال و نوزاد رو پرستاری کنه و نه هیچ ایرانی و غیر ایرانی دیگه ای برای کمک می شناختیم و خودمون بودیم و خودمون. از سرتقدیر خداوندی زد و توی همون ویر و بیر دست دختر بزرگم(فاطمه) هنگام بازی شکست و باید از سه تن پرستاری می کردم: خانم تازه زا، نوزاد و دختردست شکسته ام.     پس از چند روز که داشتم از پا در می آمدم  موضوع را با همکارم در میان گذاشتم. عصر هنگام بود که دیدم  زنگ در خونه رو می زنند و همکارم و شوهرش  به دادم رسیدند. البته آنها  احوال ما رو می دیدند ولی با تصّور اینکه از سر احوالات شخصی و یا مذهبی و یا رسوم اجتماعی و ... شاید خوش ندارم که دیگران دخالت کنند!!؟  کاری نکردند تا اینکه خودم درخواست کردم.


فاطمه و فرین نوزاد 2008


آری، آمدند و چه خوش  آمدنی و معنی کلام شیوای حضرت مولانا را به اثبات رسوندند که «همدلی از همزبانی خوشتر است». همین ارتباط و خاطره سبب شد که در این شهر و دیار غریب، همچنان این دوستی ما ادامه دار باشه.  ذکر نکته ای خالی از لطف نیست و اینکه در اوج زمانی که یکی می شست و دیگری می پخت؛  «کریستینا» (مادربزرگ خوانده ی بچه هام_زن دیوید) به خنده ازم خواست برای اقوامی که به شایعه  گفته بودند: نه تنها از این به بعد دولت آمریکا ماهی ششصد دلار به خاطر بچه میده !!!؟؟ بلکه تا دو ماه، یک پرستار سر خانه از فرد زائو و بچه مراقبت میکنه !!! عکس بگیرم و بفرستم تا ببینند؛ نه تنها یک زن پرستار(منظور خودش)  بلکه یک مرد آشپز ( شوهرش)  هم اضافی میاد و چه خوشه حال حمید.


                                      دیوید ، فرین در سن یک سالگی و کریستینا


نکته ی دیگه: نحوه ی برخورد آمریکاییها  با بچه های کوچیکه. تا اینجایی که من دیدم و فقط و فقط بجز همین همسایه ی عجیب و غریبمون؛ محاله که بچه ای را ببینند و احساس در بـنــکـنـنـد. جالبه که براشون سفید و سیاه، زشت و زیبا، دختر و پسر، آمریکایی و خارجی و … هیچ فرقی نداره و حداقل کاری که می کنند لبخندیه از این گوش تا آن گوش. جالب تر اینکه بیشترشان تمایل به بغل گرفتن و بوسیدن نوزاد(بچه)دارند؛ ولی تا اجازه ی والدین را نگیرند؛ حتی به کالسکه ی او دست هم نمی زنند.


                                                   و عشق چه زیباست !


البته نباید از تاثیر سردی و گرمی آب و هوا،  در شدّت گرم و سرد بودن خون و رفتار آدمها غافل شد و  همانطور که گفتم تنها کسانی که تا حالا یخ و سرد و نفوذ ناپذیر دیده ام  همین همسایه ی دیوار به دیوارمونه. این آپارتمان جدیدمون بصورت دوبلکسه و فقط یه (زن و شوهر)  همسایه داریم. باور می کنید که هنوزم که هنوزه نتونستم رگ خواب این موجودات عجیب رو بفهمم. راستش هرچی زور زدم تا  بهانه ای برای شروع آشنایی بیابم نخواستند که نخواستند و  هیچ کلامی بین ما رد و بدل نشد جز اینکه مثل یابو بیاند و مثل اسب برند و حتی در مقابل بچه ی کوچک هم هیچ احساسی از خودشون نشون ندهند.  این یخ بودنشون اون اوایل واسه ی ما  کمی سخت بود ولی الان شده ایم بدتر از اونها و هرچند خنده داره ولی گاهی  که توی راه پله از کنار هم رد می شیم  چنان یابویی آب می دیم که  انگاری از کنار یه درخت شدیم. خدا خودش طاقت بده؛  وگرنه یه وقت دیدید اون رگ جاهل ماهلی ام زد بالا و یه تیزی  خرج اونجاشون کردم. تا دیر نشده هرکی مشتریه  بدونه که این همسایه مون رو با گاو  هم عوض می کنیم. کسی نیست؟ گوساله هم بدید قبوله ها …. درود و دو صد بدورد … موفق و پیروز باشید … ارادتمند حمید