X
تبلیغات
رایتل

از نجف آباد تا آمریکای جهانخوار

خاطرات تجربه و زندگی جدید در آمریکا
شنبه 15 مرداد‌ماه سال 1390

هم فال و هم تماشا Business and Pleasure

توی فروشگاه و بین ردیفهای اجناس دارم تاب می خورم که گفتگویی آشنا می شنوم. گوشامو تیز کردم و درست شنیدم. با نهایت ناباوری در این سر دنیا و توی این غریبستان، یک زوج ایرونی در حالیکه هزار سال هم به فکرشون نمی رسید که شاید کسی فارسی بفهمه، دارند با هم یک به دو می کنند. درست متوجه علت دعواشون نمی شم؛ ولی معلومه که دلتنگی باعث شده که خانمه همینطور خودشو لوس بکنه. بین کلماتش شنیدم که ننروار به شوهرش می گه:«تو از همون اوّل هم اصلاً منو دوست نداشتی.» بعد هم با لحنی عصبانی تشر می زنه که:«تا وسط این مغازه نزدم به بی آبروگی؛ برو اونورا که حوصله ات رو ندارم.» طفلی شوهره هم که نمی دونه این رفتارها دراصل نازکردنه و یا شاید هم زنشو بهتر می شناسه!؟ التماس آمیز می گه:«باشه باشه! تو آروم باش.»  کنجکاوی یا بهتره بگم فضولی ام گــُل کرده ببینم کار به کجا می انجامه و از دور زیر نظرشون می گیرم. خرید زیادی انجام نمی دهند و راهی قسمت پرداخت می شند. خانمه با حالتی قهروار چرخ خرید رو رها می کنه و بقول ما نجف آبادیها «کونشو» و بقول شما تهرونیا «صورتشو» کج می کنه و دیگه نگاه شوهر جوانش نمی کنه. اینجاست که آقا هم وقت رو غنیمت می شماره و به روش خارجی ها، بگو بخند و گفتگویی خودمانی رو با صندوقدار آمریکایی شروع می کنه. صحنه ای دیدم که لبخند از روی لبم گــُم نشد. تا لحظه ی خروج از درب فروشگاه، آقای شوهر چشمهاش رو حتی به اندازه ی یک پلک زدن از محتویات درون یقه ی باز خانم صندوقدار نکند(برنداشت). یه لحظه دلم خواست «چـشـم سـوّم» قوی می داشتم و کلماتی که توی ذهن آقای شوهر می چرخید رو متوجه می شدم. با خودم فکر کردم لابد توی دلش داره یه ریز به خانمش کنایه می زنه که:«چه بهتر که قهر می کنی؛ عوضش چشمام که خوب آلبالو گیلاس چید. هم فال بود و هم تماشا»!!؟ 

 

 

            چشاد لوچ نشه دادا  !؟؟ عکس اینرنتی است. 

  

I am in the store walking between the merchandise lanes that suddenly I hear a familiar conversation, I listened more carefully and heard correct. With absolute disbelief in this end of the world and in this strange land, without even imagining that (thinking that) in a thousand years (ever) someone may understand Farsi an Iranian couple are arguing. I did not really understand what they where arguing about, however, it is obvious that being bored (homesick) has caused the lady to be just cutesy (spoiled). Among her words I heard her telling her young husband “you didn’t love me from beginning”. Later with an angry tone she yells “before I make a fuss in the middle of this store, get away because I can’t stand you”. The poor husband who does not know that all these behaviors are actually for attention (being cute) or perhaps knows his wife better!? with a begging tone says “OK, OK, you be quite”. curiosity, or to say it better my being nosy makes me want to see where this conversation will end up?! so I keep my eyes on them from a distance. They don’t shop much and go towards cashier/clerk section. The lady leaves the shopping cart in an unfriendly manner and as we Najafabadies say turn “her butt”, and you Tehranis say her face and does not look at her young husband any more. Here is where the husband takes advantage of the situation and in the same manner as the foreigners begins friendly conversation with the American cashier with all smile. I saw a scene that could not stop laughing for a moment. The husband did not take his eyes off the inside of the lady cashier’s open collar! For a moment I wished I had a sharp “Third eye” and would understand the words that were going on in the husbands mind. I thought to myself that perhaps in his heart (mind) he is sarcastically telling his wife “better that you are (mad) so my eyes could pick cherries (enjoy the site)”,and It was both business pleasure !                                   m