X
تبلیغات
رایتل

از نجف آباد تا آمریکای جهانخوار

خاطرات تجربه و زندگی جدید در آمریکا
پنج‌شنبه 23 تیر‌ماه سال 1390

وای مــونــســـم !

پیرزن آمریکایی رو می بینم با سگش که تنها همدم این روزهاشه، طوری برخورد می کنه که انگاری شوهرشه!؟ برام جای سوال بود که چطور میتونه اینهمه علاقه بین انسان و حیوان ایجاد بشه؟ تا اینکه خودم هم صاحب یک مرغ عشق(یا طوطی) شدم که اسمش رو گذاشتم «مـُـونــس» و خاطرات بسیاری باهم ساختیم. این گذشت تا برعکس انتظارم صاحب آپارتمان فعلی مان مخالف داشتن هرحیوان خانگی بود. بنابر این تصمیم گرفته شد تا زمانی که آپارتمانمون آماده می شه و رفت و آمد صاحبخونه کمتر و کمتر می شه؛ «مونس» رو توی خونه ی کریستینا و دیوید نگهداریم. هنوز چند روزی نگذشته بود که اونها راهی مسافرت شدند و برای اینکه بتونیم به خونه شون و نیز «مونس» سربزنیم یک کلید به من دادند. 

 

 

           کاکـُتیل(مرغ عشق/طوطی) یا همان مونس 

 

امروز صبح که رفتم سری به «مونس» بزنم؛ هرچی کلید رو توی درب می پیچوندم باز نمی شد و یک دفعه غم دو دنیا خراب شد سرم. مونده بودم حالا چیکارکنم؟ بیچاره «همدم» من تا یه هفته دیگه بدون آب و غذا تلف می شه؟ خدایا باید چه کنم؟ … خلاصه ی کلام توی این افکار غرق بودم و یه فکر وحشتناکی هم به کله ام هجوم آورده بود که تنها یادگار خاطره های خوبم داره بال بال می زنه و من هیچ کاری نمی تونم بکنم؟ هنوز چند لحظه ای نگذشته بود که به خودم اومدم و دیدم که جلوی درب خونه ی دیوید نشسته ام و غیر از سرسر اشکهایی که از چشمام می ریخت؛ شونه هام از هق هق گریه ام چنان بالا و پایینی می رفت که حد نداشت!!؟  

در همین اثنا عیال وقتی می بینه که رفتنم خیلی طول کشید؛ دل به هول می شه و و میاد درب خونه و از اون دور منو صدا می کنه که:«چی شده و چرا نمی آیی؟» وقتی بیچارگی و غم دلم رو درباره ی مونس شنید؛ یه لحظه رفت توی خونه و به سرعت خودشو به من رسوند و در حالیکه از حال نزار من تعجـّب کرده؛ میگه:«شک کردم که شاید کلید رو اشتباهی برده باشی؟» بعد از اینکه از رسیدگی به پرنده ی عشقم فارغ شد میگه:«حمید! دردت چیه؟ چرا اینقده به هم ریخته ای؟» بهش می گم:«هیچی! خوب میشه. شاید زمان پیری و بی دقـّتـی و آلزایمر من رسیده؟» 

 

 

  کاردینال از خانواده ی قناریهای زیبا- سمبل ایالت میزوری 

 

بهرحال باورم نمی شد که منم اینقده نازک نارنجی شده باشم و این همه با «مونس» اُخت پیدا کرده باشم که اینطور دست و پام براش بلرزه. دیدی که خارجه کاری کرد که منم از دست رفتم؟ البته فکر می کنم یه چیزیم هم هست و باید برم دمپایی ام رو نشون دکتر بدم. نظر شما چیه؟ جداً چرا خارجکی ها این قدر به داشتن حیوون خانگی علاقه دارند؟ منتظر نظرات خوبتون هستم… درود و دو صد بدرود … ارادتمند حمید