X
تبلیغات
رایتل

از نجف آباد تا آمریکای جهانخوار

خاطرات تجربه و زندگی جدید در آمریکا
یکشنبه 18 اردیبهشت‌ماه سال 1390

هفته ی سپاسگزاری از معلــّم

با سلام و درود خدمت همه ی شما عزیزان. قبل از هرچیز پوزش می طلبم که این روزهای آخرسال تحصیلی است و مشغولیات خاص خود، فرصت آنچنانی نگذاشته تا بیشتر درخدمتتون باشم. امروز می خوام از مراسم «روز معـّلم» که البته در آمریکا «هفته ی بزرگداشت معلـّم» نامیده میشه  و لابد کم کم هم فاتحه و چهلـّم و سال هم برایش می گیرند؛ عرض کنم. آنچه باید بدونید اینکه در آمریکا تمام روزهای یک هفته را با عنوانهای گوناگون از جمله یادی از معلـّمان درگذشته، پیشکسوتان، معلـّمان تا مقطع دانشگاه، معلـّمان مقطع دانشگاه به بالاتر و … نامگذاری کرده اند و هرچه باشد این روزها سالن غذاخوری مجتمع حال و هوایی دیگه ای گرفته و دانشجوها دعاگوی استادان هستند که لااقل صدقه سر آنها کیفیت غذاهایشان در این یک هفته بالاتر رفته. 

 

  

  ناهاری درکنار دانشجویان بمناسبت بزرگداشت معلـّم 

 

تا اونجایی که یاد میاد؛ روز مـعــّلم غم بزرگی بود بر دل مدیران مدارس ایران که برای این روز چه برنامه ایی یا کادویی تهیه ببینند؟ بمانه که معمولاً بخاطر کمبود بودجه ی سرانه ی مدرسه ها، بیشتر همکارانم ترجیح می دادند بجای یک کادوی کم کیفیت، لااقل برای صرف ناهار راهی در و دشت و پارک و صحرا بشویم . یادش بخیر یکی از آخرین خاطره های روز مـُعلم را که مجبور شدم با آنکه از مدیر بی نهایت متعصب دبیرستان، گریزان بودم؛ سوار بر مینی بوس از نجف آباد راهی کوهستانهای اطراف داران به نام «دالان کوه» بشیم. همینکه وارد مینی بوس شدم دیدم بجز یکی دو تا از همکاران دل مشتی ام؛ بقیه ی صندلیها را سوای مدیر و معاون سخت معتقدش، دیگر همکاران سه قبضه ی مومن پر کرده است. چاره ای نبود و از آنجاکه ترجیح می دادم بجای دیدار طاقت سوز آنان؛ از دیدن مناظر و جاده ها لذّت بیشتری ببرم؛ از راه صندلی کنار راننده(شاگرد) را از آن خود کردم. هنوز از شهر زیاد دور نشده بودیم که تازه چشمام باز شد و دلیل آن را یافتم که چرا هیچکس روی اون صندلی ننشسته بود. راستش خودمم وقتی نگاهی به سبیلهای از بناگوش دررفته ی راننده کردم؛ سرتاپام از وهم و ترس لرزید. هرچه بود این راننده معصوم را(بگید امان از ترس جون و یه جای دیگه!!) فقط بخاطر آشنا بودن به راهها و جاده ها انتخاب کرده بودند. چاره ای نبود و برای امنیت جانی هم که شده بود آروم آروم شروع کردم به گپ و مـُخ زدن که نکنه این آخرپیری چیزی واسه ام نمونه؟ اولین جمله هایی که رد و بدل شد متوجه شدم که به عکس قیافه ی ترسناکش اتفاقاً آدمی بسیار اهل دل و اجتماعی است. 

 

 

   لباس زرشکی=کارمندان؛  کت سورمه ای و  

پیراهن سفید لباس کار یکدست استادان 

 

خلاصه اش کنم و اینکه وقتی داشتیم از کنار چند دهکده ی مسیحی نشین همان اطراف داران می گذشتیم از سر کنجکاوی و اینکه موضوعی برای همصحبتی داشته باشیم پرسیدم که:«آقای راننده! این راسته که میگند مسیحیان اهل این ده از بهترین تولیدکنندگان عرق و الکل هستند؟ آیا توی دین اونا حروووم نیست!» ایشون هم خنده ای کرد و مشکوکانه پرسید: «برای چی میخوای ؟» یه دفعه به خود اومدم دیدم الان است که همکارام هزارتا فکر ناروا !! بکنند؛ سریع گفتم: «بیخیال… همینطوری پرسیدم.» این گذشت و نیم ساعتی بعد دیدم یه دونه بطری دولیتری دوغ درآورد و سر صبح ناشتا یه لیوان ریخت و خورد و بعد هم از من پرسید می خورم یا نه؟ منم از همه جا بیخبر یه لیوان خوردم و عجب گاااازی داشت آن دوغ؟ خلاصه ی کلام، رسیدن ما به پارک چادگان جهت صرف چاشتی همان و کلـّه ای گیج و خوشمزه همان!! مونده بودم این نامرد!!! این دوغ رو از کجا خریده بود که اینطور گازدار بود؟ جالبه که در بین آنهمه انگار من یکی فقط محرم راز بودم؛ چرا که به هیچ کس دیگه ای تعارف نکرد. هرچند که هنوزم که هنوزه ندونستم که توی بطری غیر از نعنا خشک و خوشاروزه آیا یه چیز دیگه ای هم ریخته بود که آن روز مرا، آنگونه ساخت؛ یا نه!؟…. بگذریم و مطمئن باشید که فرداش هیچ جام نمی سوخت!! 

 

 

     گل و گلدانی تزیین کلاسها... بزرگداشت معلــّم 

 

داشتم از هفته ی معلم در آمریکای جهانخوار می گفتم که: هرساله از طرف یک ارگانی مثل «موزه»، «باغ وحش» یا «تالار کنسرت و تئاتر» به همراه خانواده دعوت می شدیم؛ ولی امسال ظاهراً سال «صرفه جویی» است و هنوز خبری نیست. با اینحال از طرف خود مجتمع، سوای ناهاری درکنار تمام کارکنان و استادان دانشکده؛ یک گلدان و دسته ی گلی زیبا زینت بخش کلاسهایمان شد و همچنین به سه تن از همکارانانم بصورت قرعه کشی یک پیراهنی که از طرف تمام دانشجویان فارغ التحصیل امضا شده بود اهدا شد تا اگه به درد هیچی نمی خوره آویزون کلاساشون کنند!! البته از طرف خود دانشجوها ساعتی از روز آخر هفته را بعنوان «نهضت خیریه ی ماشین شویی» اعلام شد؛ تا علاوه بر استادان، مردم سطح شهر هم به افتخار «هفته ی معـلـّم» جهت شستشوی ماشینهای خود تشریف بیاورند و هرکس هرچه خواست پول بدهد و پولهای دریافتی را جهت کمک به موسسات خیریه اهدا کنند.  

 

 

                   هیئت خیریه ی ماشین شویی 

 

راستش وقتی اونجا رسیدم و دیدم که چطور معاون کـّل مجتمع دانشگاهی بی هیچ رنگ و ریایی، پا به پای دانشجوها داره ماشین میشوره، خجالت کشیدم و برای اینکه منم خودی نشان بدهم و از آنجاکه لباسام مناسب نبود؛ چسبیدم به یک حوله و شروع کردم به آبگیری ماشینهای شسته و آخرالامر هم در کنار یکی از مردم شهر عکسی به یادگاری گرفته شد. منتها چون بنده وجدان کاری بالایی دارم؛ حاضر نشدم حتی یک لحظـّه حوله را از خود دور کنم. دوستان همانطور که می دانید تابستان نزدیک است و خرج و مخارج اهل و عیال اندرونی هم که جای خود…. لذا چنانچه کاری پاره وقت با حقوق و مزایای مناسب سراغ دارید؛ از بنده غافل نباشید که در این زمینه نیز روزمه ی کاری ام مستند و عالی دارم.  

 

 

      در کنار دیگر اعضای هیئت خیریه ماشین شویان 

 

خاب! اجازه بدید بیش از این وقتتون رو نگیرم و با آنکه دیر شده؛ از فرصت استفاده کنم و فرا رسیدن روز معـلـّم رو به تمامی همکاران گرامی ام در داخل ایران تبریک عرض کنم … موفق و پیروز باشید… نظر یادتون نرهدرود و دو صد بدرود …. ارادتمند حمید