X
تبلیغات
رایتل

از نجف آباد تا آمریکای جهانخوار

خاطرات تجربه و زندگی جدید در آمریکا
یکشنبه 4 اردیبهشت‌ماه سال 1390

معراج مسیح

****پیشنوشت: این روزها بخاطر سردرد ناشی از فشارهای عصبی درحال مصرف دارو هستم و باید ببینید که چطور بی حال و خوب آلوده ام و همینطوری خود و بی خود اشکم درمشکم جاریه. امـّا مگه میشه از پس زبون این نسوان ضعیفه ی مـُخدّره(عیال و دوتا دخترم) بربیام!!؟ جای شما خالی این شنبه، راهی دیدن مراسمی مسیحی-مذهبی شدیم. هرچه بود نتیجه ی آن گزارش تصویری زیر است که امیدوارم مطلوبتان واقع شود. منتها قبل از هرچیز ممکن است که پراکندگی افکارم باعث شده باشد که پیوستگی مطالب آنگونه که باید و شاید؛ نباشد که از این بابت پوزش میطلبم.
========================== 


درمیان بیشتر گرایشهای مسیحی، جمعه ی گذشته را «جمعه ی پاک یا جمعه ی خوب» Good Friday می نامند و معتقدند که مسیح پس از یک دوره ی چهل روزه ی «خودداری از خوردن»(روزه) ، به فلسطین برمیگردد. امـّا بلافاصله توسط دشمنانش دستگیر و به صلیب کشیده میشود. ولی سه روز بعد یعنی در روز یکشنبه که به «ایستر» Easter معروف است دوباره زنده شده و به «معراج»(آسمانها) پرمی کشد. از آنجا که مسیحیان امروزی هیچگونه مراسم «عزا و عزاداری» ندارند؛ در عوض به هربهانه ای اقدام به برگزاری مراسم جشن و یادبود می کنند. چیزی که هست در مراسم یادبود «مسیح» به دو سمبل فرهنگ «پـِگـِـنـیـسـم» Paganism (اولین گرایش فکری که برای هرچیزی معتقد به یک الهه یا خداگونه بودند. مثل الهه ی آبها، یا الهه ی آتش و غیره ) یعنی خرگوش و تخم مرغ که سمبل باروری است اهمیت خاصی می دهند. از این روست که این روزها این دو سمبل را به وفور در آمریکا می توان دید. 

 

 

       شانه ی سر خرگوش ایستر یا Easter Bunny 

 

بهرشکلی بود و با آنکه چشمانم بیحال و خواب آلود می نمود تا شهری در همین نزدیکی محل سکونتمان (هگینزویل) راهی شدیم و نزدیک ظهر بود که در مزرعه ای از اهالی محل که به همین منظور اختصاص داده شده بود؛ جایی برای پارک ماشین پیدا کردیم. دیدنی بود که هرکس با هر وسیله ای که امکان داشت حضور به هم رسانده بود و مسولین و انتظامات مردمی هم با پوشیدن لباس زردی کار سازماندهی پارکینگ آن همه ماشین را با نظمی خاص عهده دار بودند. 

 

 

   انتظامات مردمی جهت سازماندهی پارک ماشینها 

 

نکته ی قابل تامـّل این بود که فضای سبز مزرعه ای را با نوار رنگی جهت بچه ها با سنین مختلف مرزبندی کرده بودند و هر فرزندی با بدست داشتن سبد یا کیسه ای پلاستیکی منتظر بود تا هواپیمای یک موتوره ی مخصوص سم پاشی مزارع، اینبار جهت ریختن تخم مرغهایی پلاستیکی فرا رسد و سپس به دشت حمله ور شوند و تا حدّ امکان اقدام به جمع آوری تخم مرغ ایستر کنند. 

 

 

  عکس تزئینی است. هواپیما جهت ریختن تخم مرغ  

 

با برگشت شادمانه ی بچه ها که بعضاً با والدین همراهی می شدند؛ هرکسی خوشحال از بیشتر جمع کردن تخم مرغهای پلاستیکی بود که البته بیشتر آنها را قبلاً در میان چمنزار پاشیده بودند. 

 

 

                    چقدرررررر تخم مرغ !!! 

 

البته تعداد کم و زیاد بودن تخم مرغهای جمع آوری شده توسط بچــّه ها اهمیت چندانی نداشت و مهم آن بود که خاطره ای بسازند و سپس در کنار بزرگترها در صف بایستند تا با تحویل آن تخم مرغهای پلاستیکی برای یک چنین مجلس جشنی در سال آینده، در عوض با دریافت یک پاکت کوچک شکلات خوشحال باشند. 

 

 

          صف !!!!  اونم توی آمریکا !!! واعجبا !!! 

 

 

                       پــاداش تـلاش ! 

 

 

                 تـحــویــل پــاکـت شـکـلات ! 

 

از اینجای برنامه بود که علاوه برخوشحالی بچــّه ها، سبب شادمانی بزرگترها هم فراهم بود و صدقه سر به معراج رفتن مسیح، خوراک نذری هات داگ(ساندویچ سوسیس بزرگ) نصیب همه می شد و دیدنی بود که آشپز مخصوص با اون سبیل دررفته اش در کنار منقلی به بزرگی یک آبگرمکن نفتی که شکلک آدمک خندان بربدنه ی آن نقاشی شده بود؛ درحال سرخ کردن سوسیس ها(هات داگ) بود. 

 

 

             سبیل آشپز و منقل چی خندان !!! 

 

 

   تحویل ساندویچ «هـات داگ»، چیپس و نوشیدنی ! 

 

درفاصله ای که دیگران مشغول صرف غذای نذری بودند فرصتی شد تا گشتی در محیط اطراف بزنم و از بعضی چیزها عکس بگیرم و از جمله: یک: اتاقکی قابل حمل که شامل دو توالت صحرایی زنانه و مردانه بود؛ دو: مردمی که در گوشه ای باصفا کنار آبگیری صرف ساندویچ خود را لذت میبردند.  

 

 

     توالت سیار .  یک طرف مردانه و یک طرف زنانه ! 

 

 

           آبـــگـــیـر (استخر)ی تــنـــهــــــــــــــا !!! 

 

نمیدونم چه چیزی میتونه برای شما یادآور وطن و حسّ نوستالژی باشه؟ برای من گـُل «یاس» یادآور پدر و مادر مرحومم و بخصوص عطر یاد دوست است. همزمانی که داشتم عکس برداری میکردم؛ شاخه گلی را در دهانم گذاشته بودم تا عطردوست را از نزدیک ترین فاصله استشمام کنم. در همین حین پیرزنی مرا از دور دیده است و میگوید:«من فکر کردم که ریش داری؟ درضمن نکنه که این گـُل سمـّی باشه؟» گفتم که:«از نظر من یاد آور عطر و شهد معشوق است» خنده ای کرده و میگه:«عوضش اگه مــُردی از عصاره و عطر معشوق مـیمیری!!» شما بگید آخه من به این پیرزن بی ذوق چی بگم؟ 

 

 

  گل یاس آمریکایی. دلتان از ناامیدی و یاس دور باد !!! 

 

پس از پایان مراسم بود که جای شما خالی به صرف ناهار به منزل دوست مصری ام «احمد» و همسر آمریکایی اش «کریستی» دعوت شدیم. بفرمایید همبرگر کباب آتیشی به سبک آمریکایی !!! 

 

 

     بفرمایید همبرگر کباب آتیشی از نوع آمریکایی !!! 

 

بیشتر آمریکایی ها علاقه ی خاصی به استفاده از اشیاء تقریباً عتیقه و قدیمی جهت دکور آرایی محیط داخلی و خارجی خانه هایشان دارند. در فاصله ای که ناهار داشت آماده می شد؛ فرصتی یافتم تا خودم را سرگرم کنم و از افکار جور واجوری که مثل رگبار بر ذهنم حمله ور می شد کمی دور بشم و هم اینکه دخترکم فرین را با نحوه ی کارکرد بعضی از این وسایل آشنا کنم. ازجمله این پمپ آبکشی قدیمی که برسر چاههای آب نصب می شد: 

 

 

            فرین و پـُـمـپـــاژ قدیمی چــاه آب !!! 

 

امیدوارم که این گزارش تصویری مطلوب شما واقع شده باشد. منتظر نظرات خوبتان هستم. تا درودی دیگر دو صد بدرود …. ارادتمند حمید