X
تبلیغات
رایتل

از نجف آباد تا آمریکای جهانخوار

خاطرات تجربه و زندگی جدید در آمریکا
جمعه 20 اسفند‌ماه سال 1389

خــانـــه تـــکــان آمـــریـــکــایـــی

***** پیشنوشت***** اگه تکراریه؟  میبخشید.
هرچی بگیم؛ حتی کره ی ماه هم بریم؛ این بخت و اقبال و بقول مادر مرحومم«پیشونی» همه ی ماها، همیشه ی عمر باماست و چه بخواهیم و چه نخواهیم چاره ای جز قبول نقش و نگار آن نداریم. بشنوید که من زبان بریده، دیروز هوس کردم که با عیال شوخی کرده باشم و واسه ی خنده، یادی از سختی و تلاشهای این روزهای قبل از عید سالهایی را که در ایران زندگی میکردیم؛ داشته باشم. لذا از محل کارم یاهو مسنجر را فعال کردم و شروع کردم به نوشتن: 

 

  

 

«خب که چی؟ میخواستی بذاری فرشها رو شب بشوری که آب قطع نشه. اصلاً کی توی این سرما و دیر خشک شدن فرشها، هوس شستن میکنه که تو یکی باشی؟…. چی؟ باشه! یه سر میرم تعاونی فرهنگیها. ولی آخه الان از سر و روش آدم میریزه و راستش رو بخوای این آجیل به اصطلاح ارزونش، به خدا قسم، از آجیل بازار گرونتر درمیاد. مثلاً همین پسته هاش، همه اش کوری و دربسته اند…. بابا چرو یه حرف رو ده بار تکرار میکنی؟ همین الان از اونجا میام. بععععله !!! رفتم و به آقای قربانی هم سپردم که امسال حتماً یادش باشه و یه وقت نشه حواسش بره و برای ما دوتا کارتن سیب و پرتقال رو نذاره؟ ولی میگفت امسال میوه ها تعریفی نیستند و بدتر اینکه عجیب گرون شده….ای بابا!! چرا اینقده میگی؟ چشم !!! بازم میرم یه سر به حسن سیبیل میزنم و میگم که یادش نره برای ما یه مقدار گوشت جهت شب عید بذاره… مرغ؟!؟ اونم روی چشمم. چندتا از آقای قربانپور سرخیابون سعدی میگیرم که بشوری و بذاری توی فریزر برای ایام تعطیلی عید…  

 

دیگه چی چیه؟ این یکی با خودت. رفتی بانک از آقامهرداد ایرجی خواهش کن واسمون پول نوی عیدی در نظر بگیره… بازم اسمی از آباجی هام آوردی؟ آخه من از کجا بدونم که تو چی از اونا کم یا زیاد داری که هی خودد رو با اونا مقایسه میکنی و پدر مرا در میاری؟ به من چه که اونا شوهراشون براشون طلا و عیدی هم میخرند، ندارم بابا !! به خدا ندارم. چشم قول میدم ولو شده واسه ی چش کورکنی این و اون هم شده؛ برات یه توسینه ریز  بــَد َلـــی  بخرم… بله!!؟ بپـّا دیگه نخوای اسمی از داداشی جونات بیاری که حالم بد میشه. به من چه که خونه ی نو رفته اند و باید برای بچه ی کوچیکشون عیدی بخریم. آخ از بابا و مامانتُ اینا!!؟  هرچی باشه فقط باید اونور بغلطند؟  چون حمید بی سر و زبونه؟  آخه کی گفته که دنیای من باید مثال یه بوم و دو هوا باشه؟….»  

    سرتون رو درد نیارم که حالا بیا و ببین که شیرین زبونی ام گـُل کرده بود و مثلاً خیر سرم داشتم با این کارم روحیه ی  عیال رو عوض میکردم. بعد از اینکه کلی چیزای دیگه براش نوشتم، مسنجر رو خاموش کردم. عصر فارغ از هرچیز و درحالیکه توی عالم خودم بودم و همه چیز را از یاد برده بودم؛ برگشتم خونه. هنوز از در خونه وارد نشده بودم که فریاد عیال رفت بالا که: «حمید !!! لباسهات رو درنیار. اول برو یه «تاید» بخر، بعد بیا. بدو عجله دارم و دستم بنده» اتوماتیک وار از همون راهی که آمده بودم راهی مغازه شدم و پس از خرید برگشتم خونه.  

اینبار درحالیکه عیال رو صدا می زدم به رد صداش درب حمام را باز کردم و ناگهان کم بود که سکته کنم. آخه بخار همه ی فضای حمام را پوشانده بود و از ته وان حمام گرفته تا دم درب ورودی چیزی که ریخته بود، پتو بود و ملحفه و دم فرشی و بالش و … همشون هم خیس خیس. با تعجب ازش پرسیدم که:«داری چیکار میکنی؟»

 

  

 

گفت:«راستش رو بخوای با خوندن پیامهات، یکدفعه سرافتادم که یه خونه تکونی درست و حسابی داشته باشیم… یاالله تاید را بده به من و تا من دارم اینها رو می شورم تو هم تخت خواب خودمون و فاطمه را بازکن تا اتاقهامون رو برای یه مدت جابجا کنیم… راستی من سیمهای اینترنت و کامپیوتر را هم باز کردم تا اونرو هم جابجا کنیم… بجنب باید یخچال رو هم که از برق درآوردم تمیزش کنی… کاشکی یه دستمال هم به گاز میکشیدی… راستی پرده کرکره ها رو هم بازشون کردم و توی حیاط اند، جنگی تا شب نشده یه گردگیری ازشون بکن تا بشورمشون… آخ اگه می شد یه دستمالی هم به این دیوارها می کشیدی؛ این نقاشی های فرین که با رژ لب و مداد کشیده، هیچ جوری پاک نمیشه و خودش کلی کاره…»  

راستش دیگه شرمم میاد هی بنویسم که اون چی گفت و چی گفت و چی گفت؟ فقط خلاصه اش کنم که ایکاش فقط «می گفت». بدبختانه این عیال بنده از اونایی است که تا حرفش رو به کرسی ننشونه؛ دست برنمیداره. اوّل از هرچیز یه «چشم»!!!! جانانه ایی از سر ناچاری و درحالیکه اونجام داشت از شدّت حرص می سوخت؛ گفتم و همزمانی که به خودم و هفت جدم فحش میدادم که این چه بلایی بود که بجون خودم خریدم؟ لباسام رو عوض کردم. عیال نیز همچنان از «مدیریت خانه و خانه داری» خودداری نمی کرد و یه ریز امر و نهی درکار بود که: اول اینکار رو بکن؛ بعداً اون کار رو. پس داری چیکار می کنی؟ یاالله بجنب!!!  

القصه که دو روزی نه دیگه نفس برای من گذاشت و نه دیگه خودش جونی براش باقی مونده بود. حالا بدبختی بزرگتر این بود که چه جوری توی این سرمای کافرستان خارجه، این همه فرش و پتو و… را خشک کنیم ؟ آخرالامر با زیاد کردن بخاری، فقط تونستیم نــَمی از آنها بگیریم و همچنین خودمون هم با نداشتن هیچگونه روانداز و پتویی خشک، شب را روی موکتها سر کنیم و سرما نخوریم. در همین حین و بین که تمام کارها رو از گــُرده ی من و خودش کشیده می گه: «تو باید خیلی خوشحال باشی که مجبور نیستی کلـّی پول کارگر بدی. خودمون خونه تکونی کردیم و کلی هم پول ذخیره کردیم». راستش رو بخواهید تازه داشتم بخاطر اصفونی بودنم از شنیدن این حرف لذت می بردم و حتی یه نموره لبخندی هم روی لبام نشسته بود که یکدفعه نگذاشت و نه برداشت و گفت:«حمید؛ حالا که کلّی پول واسه ات ذخیره کردم، فردا بریم اون دستبندی رو که دیده بودم بخریم!؟؟؟»…. بهرحال اگه عاقلید؟ مواظب باشید نخواهید به هیچ نحوی با عیالتون چت کنید که عواقبش وخیمه. شما هم پاشو برو به خونه تکونی تون برس که چیزی دیگه تا عید نمونده. راستی!  پیش پیشکی هم سال نوی شما فرخنده باد. …. ارادتمند حمید