X
تبلیغات
رایتل

از نجف آباد تا آمریکای جهانخوار

خاطرات تجربه و زندگی جدید در آمریکا
جمعه 13 اسفند‌ماه سال 1389

الــــفـــاتـــحـــــه !!!

در همین یکی دو هفته ی گذشته، به طور خیلی اتفاقی و البته متاسفانه مجبور شدیم که برای عرض تسلیت به دو تن از دوستان غربزده ی خارج نشین؛ بخاطر درگذشت عزیزانشان در داخل ایران، به اتفاق یکی دوتا از خانواده های ایرانی ساکن اطراف، سری به آنها بزنیم. هفته ی اوّل خدمت هموطنی رفتیم که اقلیت دینی و پناهنده بود. البته چون شدیداْ به کلـّه ی مبارکم بر روی گردنم نیاز دارم؛ شرمنده ام که نمی تونم اسم این آخرین دین برخواسته از ایران و شیراز را نام ببرم. نه اصلاْ خوشتون اومد که هوشکی هم نفهمید منظورم چی بود؟ بگذریم… همینکه کمی حال و احوال کردیم و پذیرایی ها انجام شد؛ اجازه خواستند تا به رسم خودشان، مناجاتی بخوانند. منتها قبل از آن به مصداق«عاشروا مـَع الادیان، اِنـَـّها باالرُّوح و الرّیحان»(= با دیگر ادیان نیز آمد و شد کنید…) درخواست کردند که ما نیز به سنت اسلامی فاتحه ای بخوانیم. به همین منظور فریاد من به آسمان رفت که:الفاتحه مـَع الصّلوات و بدنبال آن،  البته اگه هنوز یادشون بود و بلـد بودند!؟ صدای پج پج زمزمه ی حمد و سوره ی زیر لب حاضران، تا لحظاتی شنیده شد. بعد از ما، نوبت آنان بود و چقدر دلنشین بود که یک به یک زن و مرد خانواده به ترتیب اشعار و یا متنهایی عرفانی و عبادی را به فارسی و عربی و البته باصدایی دلنشین سرود و آوازخوانی کردند.  

 

 

                 از هر دل راهی به خدا هست. 

 

این موضوع گذشت تا اینکه هفته ی بعدش به یک مراسم ختم و فاتحه ای رسمی و اسلامی دعوت شدیم و اینبار رفتیم تا پس از چندسال صدای قرآن خوانی شادروان عبدالباسط را از سی دی و باندهای گنده ی گوشه ی سالن بشنویم که همینطور تکرار میکرد«به اَیّ ذَنبت قـُتلـَت»(=به کدامین گناه کشته شدند؟) البته هنوز که هنوز است دیگران می کـُشند و هیچکس هم ندانسته که جواب این سوال قرآنی چیست؟ بگذریم… یک به یک مهمانها جمع شدند و هرچه بود به احترام نمیدونم چی؟ ناخودآگاه محل نشستن خانمها و آقایان در دوسر سالن و جداگانه شکل گرفت و صد البته قسمت مردانه بسیار ساکت تر و کم سروصداتر. کم کم که بیشتر مردم جمع شدند؛ منتظر شدیم تا شاید کسی چیزی بگوید و فاتحه ای نثار دهد و یا قرآنی بخواند. یک ساعتی گذشت و همه چیز بود الاّ آنچه که منتظربودیم. چرا که درقسمت مردانه فقط صحبت از کار و کاسبی و پول بود و پول بود و پول. هرچند از موضوع نخودچی خوری ها مورد بحث نسوان و روکم کنی های آنها خبری ندارم؛ ولی وقتی زیرچشمی خوب برانداز کردم؛ ظاهراً آنان هم بیشترشان به جهت شرکت در فستیوال رو کم کنی انواع لباس قرتی و شیک مشکی آمده بودند!!؟ یکی از یکی لـُختی _ پــُختی تر و مدلی عجیب و غریب تر…. بهرحال اگه آن مرحوم آمرزیده نشد؛ روح من یکی که حسابی شاد شد.  

 

القصه توی این حین و بینی که هیشکی، هیچ کاری نمی کرد؛ یکی از حاضران که پامنبری خوندن منو توی مجلس قبلی دیده بود؛ جلوی جمع منو انداخت توی رودرایستی و بلند بلند گفت که:«باید قرآن بخونی.» حالا از من هرچه اصرار که نکن جانم؛ بعد عمری ما رو وادار به این کارا نکن…. قبول نکرد که نکرد. در این حین و بین هم عیال رفته بود توی جبهه ی دشمن و اصرار که بخون. بهرحال اونا پیروز شدند و قرآن رو برداشتم و به روش استخاره وسط آن را بازکردم و با اخمی متلک آمیز و نیشی از این گوش تا اون گوش باز رو کردم به عیال و گفتم:«حتی اینجا هم خدا اسم یه نسوان رو جلوی چشمم آورده. نیگاه کن؛ سوره ی «مریم» اومده.» خلاصه ی کلام… چهچه ای زدم و اینطور که از اوضاع برمیاد؛ ظاهراً یه شغل دیگه واسه ی آینده ام توی این آمریکا کافرستان دست و پا کردم….  با آرزوی سلامتی روزافزون برای همه ی شما عزیزان، بهرحال این شتری است که در هر خونه ای میخوابه و چنانچه خدای نکرده نیاز شد؛ برگزاری مجالس خود را به مدّاحان مجرب ما از قلب آمریکای جهانخوار بسپارید. فقط کافی است«نیاز»آن(نیاز=از نظر دعانویسان یعنی پول و هزینه)به همون دلار اخ و بد آمریکایی واریز کنید؛ در اسرع وقت درخدمت شما خواهیم بود ….. سلامت و پیروز باشید. درضمن در قسمت نظرات، نوشتن فاتحه فراموش نشه…. ارادتمند حمید