X
تبلیغات
رایتل

از نجف آباد تا آمریکای جهانخوار

خاطرات تجربه و زندگی جدید در آمریکا
شنبه 7 اسفند‌ماه سال 1389

مــــونـــس

سالهای آخر زندگی دنیایی مادر= ننه بود و از آنجاکه او سخت عاشق گـُل و گیاه بود؛ باید برای تنهایی های شبهای طولانی زمستانش هم چاره ای می اندیشیدیم. بعد از اینکه با دیدن یک «قناری» در منزل یکی ازاقوام، حسابی غش و لیس= ذوق کرد؛ سراغ به سراغ برایش یک قناری و قفس و مقداری هم دانه تهیه دیدیم. روزها گذشت و یک روز از «ننه» درباره ی اسم قناری اش پرسیدیم و متوجه شدیم که آن پرنده شده است «مـونـس» تنهایی او. آنقدر ارتباط احساسی مادرم و آن پرنده عمیق شده بود؛ که هروقت دلشان میگرفت با هم می زدند زیر آوازهای حـُزن انگیز و از یک طرف قناری چهچه میزد و از طرف دیگر مادر پیرم میخواند: «سه غم آمد بر دلم به یک بار/ اسیری و غریبی و غم یار/ اسیری و غریبی چاره داره / آخ غم یار و غم یار و غم یار». شگفتی کار آنجا بود که گاهی مادرم رو به آن قناری میکرد و میگفت:«مونس !!! دلم گرفته، تو بخوون! بخوون مونس!!» و آن گاه بود که پرنده ی ساکت، می زد زیر آواز و چنان می خواند که صدای عاشق نوازش، هر رهگذری را مست عشق می کرد.  

 

 همیشه جاودان؛ مـــادرم

                                                       همیشه جاودان؛ مــــادرم

 

هیچوقت نخواستم بدانم که سرنوشت آن پرنده، بعد از پرواز «ننه» به کجا انجامید؟ گرچه می دانم که هرکه شد بی هـمـدم و یار، گر زغـُــصـّـه بـمـیــرد؛ دور از ذهن نیست. گذشت و گذشت و گذشت تا اکنون که پسر نازک نارنجی اش، معنی آن اشعار را خوب خوب لمس کرد و غریبی و غم یار چنانش درهم کوفت که ندانست کجا رود و چه کند؟…. می دونم این شروع ناگهانی این نوشته، شما را کمی گیج کرده است!!؟؟ و باز می دونم که برعکس شروع طنزوار بیشتر نوشته های گذشته ام؛ از این نوشته ی احساسی آمیخته به غم شوکه شده اید!!؟ پس بی خیال همه چیز شوید و اجازه بدهید که چند خطی هم از اینروزهایم در قالب خاطره بنویسم…. اون دسته از دوستانی که خواننده ی بخشهای اوّل خاطراتم بوده اند؛ به یاد دارند که بنده به محض ورودم به این شهر و دانشکده ی محل کارم، با استادی آمریکایی به نام «اسکات نلسون» آشنا شدم. ایشون از اون آدمهای عجیبی اند که سوای رشته ی تخصصی اش، شدیداً دق زبانهای خارجی دارد و البته نه بصورت کاملاً حرفه ای ولی با علاقه ای که داشته، مختصری فارسی و همچنین روسی و ای، گاهی هم واژه ای عربی می دانند. 

 

همین دانسته های او سبب شده که سوای تدریس رشته ی اصلی اش از جمله درسهایی مثل «اخلاق»، «شناخت ادیان»، «فلسفه» و… اقدام به تدریس زبانهای «روسی و فارسی» هم داشته باشد و بماند که من اسرائیلی غاصب صهیونیست اومدم و نون ایشون رو بخاطر تدریس فارسی کلوخ کردم. هرچه بود ایشون بخاطر مذهب جدیدش(زردشتی) و ارادتی که به ایرانیان داشت؛ مرا گرم پذیرفت و راه و چاه را بی هیچ گونه چشم داشتی در اختیارم گذاشت. راستی یادم رفت بگم که ایشون از دو تا زن سابقش (آمریکایی و مکزیکی الاصل) دو گروه بچه دارد و همین ازدواجش با همسر مکزیکی اش سبب شده تا زبان «اسپانیایی» را نیز خوب بداند. هرچند از قــِبــَل آن نونی نخورده است و اتفاقاً کار برعکس شده و هرچه بیشتر مجبور شده تا بچه ها ی دورگه اش را نیز نـون بدهد. آنچه که برامون جالب بود همیشه می گفت که: «شیفته ی فرهنگ ایرانی است و اینبار تصمیم داره که دیگه ازدواج نکنه مگه اینکه همسری ایرانی نژاد گیرش بیاید».  

 

البته بنده چند باری یکی از اقوام تازه جوان دم بخت هفتادساله ام رو به ایشون پیشنهاد کردم؛ ولی مثل اینکه ایشون طبعشون بیش از حدّ شیرخشتی بود و دنبال نوجوان تر میگشت. بهرحال ایرانیانی که او را می شناختند هر دو روز یکبار موردی را که در شان ایشون بود معرفی می کردند و هرچه بود این ازدواج فرخنده پا نمی گرفت. از طرفی هم ایشون با بنده ندار بودند و هر دو روز یکبار زنکی را در اطراف ایشان می دیدم و بعداً کاشف به عمل می آمد که دوست دختر جدیدشان است و قرار است با هم مزدوج بشوند و سور بخور بخور عروسی جهت ما نیز محفوظ است. بمانه که تنها چیزی که ندیدیم شام عروسی و بزن و برقص عروسی این تازه داماد بود. گذشت تا چندی پیش بطور اتفاقی سری به اتاقش زدم و متوجه شدم که هیچکدام از عکسهای همسران قبلی اش روی میز نیست و در عوض عکس خانمی دیگر جای همه ی آنها را گرفته…. همه بگید ای بی چشم رو… اصلاً بذار دل نسوان رو بیشتر خنک کنم و بگم: همه ی این مردای بی وفا همینطورند. اصلاً مرد که وفا نداره….هنوز خاک گور زنشون خشک نشده و همین که چشـشون به یه پایـچـه ســُـرخی دیگه ای افتاد؛ دین و ایمونشون رو هم به باد می دند چه برسه به وفاداری… مـــُرده شوری هرچی مــَرده ببرند…»نسوان عزیز…دلتون حال اومد؛ یا بازم بگم؟…. بگذریم. 

  

 تازه داماد آقای اسکات و همسربانوی جدید: مــَندی

                       اسکات تازه داماد و هسمربانوی جدید: مـَندی 

عرض می کردم. آقای اسکات به محض اینکه مرا دیدند چنان از جا پریدند که بیا و ببین. باید می دیدی که از ایشان چه هیجان یک جوانی عاشق سرمی زد و از ما دهنی باز و ناباوری که این هم یک سوژه ی کوتاه مدّت دیگر!!!؟ تا اینکه طی هماهنگی قبلی امروز مهمانمان شدند و بالاخره ما هم چشممان به این دو نوگــُل خندان، تازه عروس و داماد روشن شد و شما هم به سلامتی این دوپرنده ی سفید خوشبخت، بزن اون دست رو….. خلاصه ی کلام که بالاخره تونستیم ایشان را زیارت کنیم و دیگر نگرانی قبول نشدن نماز و روزه هایمان نباشیم. هرچه هست این یک مورد مثل اینکه حسابی جدی است؛ چرا که آقا داماد منزل اجاره ایش را تحویل داده!! و به تازگی وسایلشان را به منزل عروس منتقل کرده اند تا به سلامتی و دلخوش در کنارهم به صفا زندگی کنند!!! بگو مــُرده شور شانس ما رو ببره که یه عیال خارجکی خونه دار هم گیرمون نیومد!!! البته ما هم که بخیل نیستیم و میگیم ایشاالله مبارکشون باشه. بمانه که بازم این من ِ اصفونی بودم که زیر بار خرج یک ناهار رفتم. ولی عشقش به اونه که عروس خانم به داشتن حیوان خانگی حساسیت دارند و هرکدام از سگ و گربه و مار و پرنده ی خانگی آقای داماد به فروش و بخشش دیگران رفت و در این بین هم پرنده ای Cockatiel(مـُرغ عشق/طوطی) نصیب ما شد. 

  

                         فرین، مـَندی، اسکات و مـــــونس

 

از طرفی خوشحال شدیم که فرین هم سرگرم داشتن یک پرنده ی دست آموز شده است و از طرفی هم کلی خاطره ی غم انگیزناک هم بر ذهن من هجوم آورد و از جمله ی دغدغه ی اینکه اسمش را چه بگذاریم؛ که به تصویب همه ی خانواده، «مونس» نام گرفت. هرچه هست به جمع «نـســوان» خانه ام؛ یکی دیگه اضافه شد و اگر هیچ کدامشان همدم درددلهایم نباشند؛ بیچاره اوست که باید مرا تحمل کند و هروقت هم بنده صوت داودی ام را از خلایق محروم کردم؛ نـغــمه ای سر دهد. آنجاست که گفته اند: هر جا که سخن باز می ماند؛ موسیقی گوشنواز هـمـدم عاشق نوازم را عشق است. پس ای «مونس، بخوون!!» شما عزیزان همراه هم تعارف نکنید و چهچه بزنید که منتظر نظرات خوبتون هستم…. ارادتمند حمید.